شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387 ساعت 6:14 PM

فردا صبح می یای...

ظهر رفتم یکم سوغاتی خریدم...البته یکم خجالت داره که آدم واسه کسی که دوسش داره روز آخر بره خرید اما خب هیچ روز دیگه ای تنها نبودم که بتونم برم..می خواستم مامان نفهمه آخرم فهمید...عطری که به دستم زده بودم رو بو کرد و گفت خب برای داداش کوچکت هم می خریدی دیگه این همه دنبال عطر خوشبوه:دی 

مامان می گه واسه اولین بار از ایران رفتن اصلا خوشحال نیست...اما من حسابی امیدوارم هم اکنون!‌ ...همه چی درست می شه...و فعلا فکر اینم که به زودی می تونیم همو  ببینیم...

اینم اینجا بگم جالب بود...دیروز مامانش گفته هی هر دوتون بگین هر چی خانواده ها بگن به روی چشم و اینا...خودتون دو تا شب و روز با هم حرف می زنین دیگه این چه جورشه:دی .... من نا امید نیستم اما شدیدا حس ششم منفی دارم....

این دفعه باید خوش بگذره...no matter what happens

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 ساعت 02:56 AM

حوصله ندارم کلمه ها رو زیبا کنار هم بذارم...من شرم دارم از اینکه نمی فهمم..نمی تونم...ضعیفم...

من که نمی دونم عشق چیه...دوست داشتن چیه...

من که گیر کردم..

من که همیشه اشتباهات گذشته م رو تکرار می کنم و هی می خورم زمین اما باز بلند می شم  و بعد با نیروی بیشتری خودمو می ندازم زمین...

نه این دفعه خسته نشدم..اتفاقا صبورترم... عجله ای واسه به نتیجه رسیدن ندارم باور کن...اما کاش دلت نشکنه..هر چی بیشتر جلو می رم لکه های سیاه بیشتری تو تصمیمات اشتباهم می بینم... میشه جبرانشون کرد...اما به قیمت گزاف...بعضی اشتباهات به قیمت یه قلب...کم نیست...یا شایدم به قیمت ثانیه های زندگیت..آخه نفهمیه من تا حدیه که نمی خوام قبول کنم اشتباه می کنم...می گم نه من می تونم..من نمی ترسم...از کجا معلوم من در آینده همین دوست داشتن رو بتونم جایی پیدا کنم...

یه ندای درون می گه خودتو گول نزن..تو از تنهایی می ترسی وگرنه انقدر حرف مفت تحویل خودت نمی دادی...

نمی دونم...امشب شب عجیبی بود..با مامان خیلی راجع بهش حرف زدم..اما مامان هم نتونست کمکی کنه جز اینکه گوشی باشه برای حرفام...می گفت با شناختی که از تو دارم نمی  تونی با اینجور آدما کنار بیای اما اگه عاشقی امکانش هست...

حالا سوال...من عاشقم؟؟؟

مامانو گذاشتم خونه...رفتم یه دوری بزنم یکم حالم بیاد سر جا...۱۰ شب بود و اینجا خیابونا و حس امنیتش مثل اول شبه... تو راه زنگ زد و ناراحت که من خوشم نمی یاد این وقته شب تنها رفتی بیرون دور بزنی که چی..تو چند وقته چته آخه با منم که حرف نمی زنی درست حسابی...یکم بحث کردیم و....بعضی لحظه ها تو زندگی آدم با همه دردش سبکه.. .تو ص ف و ح ..جایی که خیلی دوسش دارم چون همیشه خلوته و هیچ فلاشی نیست و می شه با برق رفت... نشده بود خدا رو اونجوری صدا کنم...با ۱۶۰ ۱۷۰ .....کیف داد...خیلی کیف داد...

پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387 ساعت 7:12 PM

دوست داشتم از تمام روزها و لحظه هایش بنویسم...از احساس پر از غم در توی مد  ینه و هیجان م که..با وجود مشکلی که پیش آمد و شوکی بزرگ بود باز هم تمام ثانیه هایش را دوست دارم...هر چند اول ناشکری کردم و چند ساعتی هر کاری می کردم گریه ام بند نمی امد..فکر می کردم گناهکار گناهکارم و این نوعی تنبیه از طرف خداست...فکر می کردم برای خدا و رفتن به خانه اش کافی نبوده ام و اشک هایم بی اختیار جاری بود...مامان می گفت آدم با دل شکسته که برود حجش قبول ست...این حرف هایش که او هم با گریه می گفت دلم را بیشتر می سوزاند..بابا هم از گریه ام گریه می کرد...فردایش خدا کمک کرد و محرم شدم کنار مسجد ش جره دایم تلقین می کردم که باید آرام بود و شکر کرد...ذکر می گفتم و آرام تر بودم...هنوز حکمت ماجرا را درک نکرده بودم و درونم غوغایی از احساس بد! بودن بود...آن شب توی اتاق با روشنایی مس جد ال حر ام قر ان می خواندم انگار ثانیه به ثانیه حکمتش را درک می کردم..دو روز گذشت و کم حرف شده بودم...اما حسی بزرگ داشتم...شوقی وصف ناپذیر و احساس عشق...می دانستم امتحان صبر بود و خوشحال بودم...انگار که پیامی بود برای مشکلات بعد...من یاد گرفتم که صبر کنم و شکر گذار باشم و شاید این تنها راهش بود...

وقتی که وارد مسجد می شدم قدم هایم را آرام بر می داشتم و می خندیدم...هیچ بغضی نداشتم و هنوز کعبه را نمی دیدم...اولین بارم نبود..اما انگار این بار خیلی فرق داشت...دلم شکسته بود و سخت انتظار کشیده بودم...وقتی ازدور پارچه ی سیاهش را دیدم قدم هایم تند شد...صدای مامان را می شنیدم اما نمی فهمیدم چه می گفت...انگار می گفت سجده کن و من بی اختیار به سمت کعبه می رفتم تا باز بی اختیار سجده کردم و .....

آن لحظه دعاها یادم نمی آمد و نفس نداشتم...داداشی  نامردی نکرد و می گفت منو دعا کن...آخه داداشی من که اولین دعام برای توست ...داداشی خوب شد گفت دعا کن وگرنه به کل یادم می رفت...اعمالم را خیلی زود و به راحتی انجام دادم و بابای گلم با حال سرماخوردگیش همه جا در کنارم بود .... از همه بیشتر سعی را دوست دارم...حیف که دیگر نمی شود کعبه را از همانجا دید حیف...

روزهای مد ینه همه به شوق دو رکعت نماز کنار خانه پیامبر می گذشت و شب کنار بقیع وقتی هیچ کس نیست....نامردها همه جا را بسته اند..بقیع دو ساعت بعد از ظعر باز بود که بتوانی فقط ببینی و کنار قبر هم برای خانم ها چند ساعتی باز بود که آنقدر شلوغ بود نمی شد دو رکعت نماز خواند ... اما یک شب بقیع که تنها بودم و پایین پله ها نشستم...آنقدر سبک بود که نمی توانستم دل بکنم تا آمدند جمعمان کردند و به زور برای نماز اعشا فرستادنمان...

انگار هر چه که بمانی باز هم کم ست...هر کاری کردیم بلیط ها را عوض کنیم جا نبود...دلم بیشتر می خواست و باز هم می خواهد...

پ.ن: پریروز عمه ش به رحمت خدا رفت... می دانم باید صبر کرد اما اگر قرار به صبر کردن باشد دلم نمی خواهد بیایم...می خواهم تابستانی به یادماندنی به دور از همه داشته باشم و این تو را سخت آزار داد...مرا ببخش...

جمعه 3 خرداد ماه سال 1387 ساعت 03:04 AM

دارم می یام خدایا...

باورم نمی شه...

خیلی پرم خیلی..

پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:19 AM

و امروز ۲۵ ماه....

روز با هم بودنمان...روز دیدن برق چشمانت...روز تو...روز من...روز ماست...

درست ست تمام این بیست و دو ماه را با هم نبودیم...اما همه اش در قلبم بودی...به اندازه تمام لحظه هایش دوستت داشتم و دارم..به تعداد نفس هایم می خواهمت....می بینی عزیزم...قلبم هم قلبمان شد...

و امشب...شب ۲۶ ماه اردیبهشت...شبی که خدا چشمان گرم و مهربانت را به دنیا هدیه داد...شب متولد شدن ماه من...تولد تو خوب من...خواستم هدیه م را پست کنم...اما هیچی ندارم جز یک دنیا عشق و نیاز...همه احساسم مال تو....کاش اینجا بودی...کاش می توانستم تا صبح نگاهت کنم و خدا را شکر کنم برای بودنت...کاش بودی و هدیه م را حس می کردی...کاش حداقل صدایت بود و صدایم بود و بغض بی تابی هایم را می شنیدی...

چشمانم را می بندم و دستانت را حس می کنم...همیشه احساسم را تازه می کند...من امید دارم...به روزی که همه بغض هایم را بوسه زنی...من امید دارم به روزی که صدایت شب به دنیا آمدنت فقط برای خودم باشد و برای شنیدنش ساعت ها به ثانیه ها التماس نکنم...من امید دارم به روز تولدی که جز من و تو کسی نباشد و هدیه ام اشک شوق بودنت باشد...می دانم روزی می آید که این اشک ها پر از حسرت و دلتنگی نباشد...

هدیه ام من به تو*....

امضا : ساده دوستت دارم.

 

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 1:11 PM

درست چهار شنبه هفته پیش بود..

می خواستم فراموش کنم و اینجا ننویسم..اما بعضی وقت ها کرم می گیرد آدمو...

ظهر وقتی حرف می زدیم متوجه تغییر صدایش می شدم اما به روی خودم نیاوردم...شب وقتی آنلاین شدیم و سر موضوعی که یادم نیست بحثمان شد..یه چیزی تو مایه های اینکه چرا انقدر وقتی دانشگام زنگ می زند...وسط بحث گفت : دلم نمی خواد عکست تو سایت فیس بوک باشه و پسرا!!!! برن برات نظر بدن..گفتم: پسری نمی یاد واسه عکس من نظر بده هر روز دارن منو تو دانشگاه می بینن خودتم می دونی فقط بچه های دانشگاه رو ادد دارم..گفت مطمئنی..گفتم باور نداری؟ گفت من تو ایمیلت یه چیز دیگه دیدم..

انگار که دنیا روی سرم خراب شد...نه چون بی اجازه و یا بدون اینکه من یادم باشد پسو ردم را دارد ایمیلم را زیر و رو کرده نه..چیزی نداشتم پنهان کنم...نه چون به نوعی مچم را گرفته که بعدا وقتی توضیح دادم فهمید نگرفته...نه...فقط چون کسی که تا چند ماه دیگه باید جدی برای زندگی مشترک رویش فکر کنم از ساده ترین موضوع ها بهم اعتماد ندارد...چون ساده نیامد و نپرسید و وسط بحث اول از من خواست که حرف هایم را بگوید و بعد به قولی مچ بگیرد...

اصلا مهم نیست اعتماد نداشته باشد...می ترسم..کسی که اعتماد نمی کنذ..کسی که شک دارد..خودش ریگی به کفش دارد...دلم می خواست راجع به هیچ کدام اینها ننویسم و حتی فکرش را هم نکنم...

داشتم می گفتم...وقتی گفت کنترل خودم را از دست دادم..گفتم آره چه بد شد فهمیدی خیلی چیز های دیگر را نمی دانی...دیوانه شده بودیم..هر چه دلم خواست گفتم...اولش می خواستم نگم و بگذارد برای وقت دیگر..اما خواست که بمانم و توضیح دهد..قسم می خورد که همینجوری بعد از ظهر که وسایلش را جمع می کرده پسم را پیدا کرده و همینجوری!! ایمیلم را چک کرده...می گفت مگر خود تو یکبار این کار را نکردی..گفتم چرا اما آن موقع من دو ماه بود تو را می شناختم و بهترست بگویم نمی شناختم...اما الان؟؟؟ گفتم آرامشم را بهم زدی..به اندازه کافی بدبختی دارم...تا توانستم گفتم و گریه کردم...دست خودم نبود..باید می گذاشت بروم تا نگویم....ناراحت شده بود...

۵ شنبه شد...از صبح خواستم به روی خود نیاورم..از شب قبل خبری نداشتم ازش...سر کلاس مژی پرسید که باز چه شده..وقتی خلاصه برایش گفتم گفت انقدر ها هم بزرگش نکن..کمی حق بده..از هم دورید...گفت نگذار به حساب بی اعتمادی...کمی آرام شدم..از بابت حرف هایم هم ناراحت بودم..هر چند دلم شکسته بود نباید می گفتم...تا بعد از ظهر صبر کردم..خبری نبود...مسیج دادم و از حرف هایم معذرت خواستم..خشک حرف می زد..من را مقصر می دانست...اصلا کاش معذرت نخواسته بودم..نمی دانم چرا غرورم را در مقابلش گم می کنم...حالم بدتر شده بود..از اینکه کارش را موجه می دانست..از اینکه می گفت من اشتباهی نکردم...مگر چیزی پنهان می کنی..حرفم را نمی فهمید...اصلا باید می گفت اشتباه کرده تا بعد از ۱۰ روز توی دلم نماند...تمام حرف هایم را دو شب بعد گفتم..می دید که سه روز حوصله ندارم . هربار که زنگ می زد گریه کرده بودم..سرماخوردگیم بدتر و بدتر شده بود...حوصله هیچ چیزو هیچ کس را نداشتم...تا یکشنبه وقتی باز وقتی حرف می زدیم گریه می کردم..دلیلی نداشت می دانستم...توی کتابخانه دانشگاه بودم...از صبحش از زندگی بیزار بودم....نمی خواستم بفهمد سعی مردم صدایم را صاف نگه دارم..سرما خورده بودم و تا چند دقیقه نفهمید تا اینکه دیگر نتوانستم حرفی بزنم...سعی کرد آرام شوم...از اعتماد می گفت..از جایگاهم می گفت...کمی از دلم در آمد...اما خیلی اذیت شده بودم خیلی..

راستی شنبه هم وقتی توی اتاق گریه می کردم..مامان آمد..قسم داد که بگوبم چه شده...گفتم همینجوری دلم گرفته...گفت دعوایتان شده؟ گفتم یکم بحث کردیم ناراحت شدم چیزی نشده..گفت چرا انقدر اذیتت می کند..مادر ها همیشه ندانسته طرف بچه هایشان را می گیرند..گفتم نه تقصیر خودم بوده..هر چند به حرفم ایمان نداشتم..اما نمی خواستم بیشتر از این صورتش را خراب کنم....مثل آدما های نادان برایش جریان را گفتم و ناراحت شد و گفت نباید می گذاشتی مامانت بفهمد برای آینده خوب نیست...نمی داند این آینده برای من روز به روز کم رنگ تر می شود و روز به روز دو دل تر می شوم...شاید اگر آخر ترم نبود همان روز کنترلم را بیشتر از دست می دادم..اصلا چه فایده با آدمی که با عمل اعتماد ندارد بمانم...متاسفانه در این زمینه فرق داریم...در جمع دوستانش هیچ وقت مزاحمش نمی شوم...اما او هر نیم ساعت باید زنگ بزند..می گویم چه چیزی را می خواهی چک کنی..می گوید دلم تنگ می شود و ازم ناراحت می شود..چکار کنم حرفش را باور ندارم...نه من حرف او را باور دارم نه او به من اعتماد دارد... چقدر دوگانگی فکری دارم من...عضی وقت ها می گویم...۴ ماه ست همدیگر را ندیدیم...همه چیز به هر دویمان فشار آورده...شاید همه این فکر ها اشتباه محض باشد و سو تفاهمات باشد...نمی دانم...هر چه ما دانم این ست که دوستش دارم...حتی وقتی ازش متنفرم باز هم دوستش دارم.

بعد از این همه وقت خبری که دو روز پیش  داد حالم را جا آورد..هزار بار خدارا شکر کردم..حالا راحت تر فکر می کنیم...

از سرماخوردگیم بگم...توی این دو هفته ۵ بار دکتر رفتم....شب ها از سرفه نمی خوابیدم  و ۴ روز نمی توانستم حرف بزنم و صدایم گرفته بود و با کورتون کمی در آمد...فکر کن روز انتخاب واحد ترم  وقی به کلی مشکل بر خوردم نمی توانستم حرفم را بزنم...صدایم در نمی آمد.... ۴ شنبه دانشگاه هم نتوانستم بروم و کارم به سه آمپول و سرم کشید...دیروز که وقت تحویل پروجه برنامه نویسی بود از صبح انقدر سرفه کرده بود که نای راه رفتن نداشتم...نمی دانم چه طور توانسته بودم تمامش کنم..خدا را حس کردم...از خدا خواستم فقط تا نمایش برنامه بهم انرژی راه رفتن بدهد ...بعد از نمایش انقدر سرفه کردم که نمی توانستم حرف بزنم..مامان زنگ زد و فهمید و با دکتر تماس گرفت...سه آمپول دیگر نوش جان کردم و دیشب بعد از یک هفته چند ساعتی راحت می خوابیدم...خدا رو شکر بهترم...ویروس کشنه ای بود! خدا رو شکر که بهتر شدم...

یه عالمه دیگه غر دارم..مثلا اینکه هفته دیگه فاینالا شروع می شه و این مریضی خیلی عقب انداختم..اینکه مدار رو پایین ترین نمره ممکن رو گرفتم اما اصلا ناراحت نشدم جلب بود...اینکه واحدام غرو قاطی شد و یک ترم اضافه شد!

همینا..

پ.ن: می دانستم کشمکش های چند ماه پیش هیچ فایده ندارد...دختری بود که اهل زندگی نبود...عاشق نبود...گذاشت و رفت...فقط می خواهم تابستان خوب باشیم همین!

 

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 11:04 PM

این پروجه برنامه نویسی یه جورایی مثه بازی های کامپیوتری اعتیاد آوره. به محض اینکه می شینی سرش انگار که می خوای تا همیشه چشماتو به مانیتور بدوزی و تمومش کنی..اما وقتی هر کاری کنی و این توپ لعنتی اون جهتی که می خوای حرکت نکنه حرصت در می یاد ...بعدش می گیری می خوابی و تو خواب انواع راه حل ها به ذهنت می یاد و وقتی بیدار می شی خسته و خسته تر می شی...

اینه حکایت این روزای ما...

البته سه روزه که از صبح کله سحر تا شب با این سرما خوردگی عجیب غریب می رم و می یام و امتحان می دم...نمی دونم این چه سیستمیه که دو تا مید ترم داریم و مثه فاینال از آدم کار می کشه..همش داریم امتحان می دیم و چیز میز سابمیت می کنیم...خیلی خسته م...

اوج فداکاری رو تو وجود این زن اتیو   پ ی یای می بینم..وقتی که از یک دختر چهار ساله شیرین و یه پسر ده سالشمی گذره و می ره یه کشور دیگه دور از همه تو یه خونه غریبه کار می کنه به خاطر بهتر زندگی کردن و یا بهتره بگم به خاطر زنده موندن...در صورتی که عاشق شوهرشه..عاشق بچه هاشه...روزای اول همش گریه می کرد...اما کم کم عادت کرد...خیلی با محبته...منم دارم بهش عادت می کنم و دلم نمی خواد هیچوقت بره.

نمی دونم با این میلی چیکار کردم که قیافه می گیره...علنا روشو می کنه اونور..یه جورایی خندم هم می گیره چون اصلا  دلیلش رو نمی دونم...خیلی جالب یه پسر بدونه که برام ارزشی نداره و باز اینجوری کنه...نگی می گه حتما یه کاری کردی دیگه منم می بینه روشو می کنه اونور..می گم بابا به خدا اگه به من بگه چی کار کردم یه تجدید نظری بکنم خلاصه که قضیه خنده داریه!!! و البته مسخره

اینجوریا