شاید خودش می خواهد که اینطور جلوه کند یا شاید رشد کامل یک انسان ۲۵ ساله را نداشته... آدم باید با دوستش که حرف می زند لذت ببرد و به نوعی ساعت خوشی اش باشد...اما حرف زدن با او نوعی رنج روحی ست که ای وای حالا جمله ای می گوید و من مجبور می شوم زیرکانه فکر کنم و جواب دهم و گاهی هم فاطمه نباشم! نمی شود گفت دوسش ندارم اما وقتی با کسی طوری برخورد کنم که فاطمه نباشم دیگر علاقه ای به ادامه رابطه ندارم!اما حیف که می ترسم از دل شکستن...این همان دوستی ست که گفتم رابطه ام با او بیشتر بازی ست...هر وقت حوصله ام سر می رود یادش می افتم و خودش هم فهمیده و من هم به او گفته ام که هیچ اصراری به حرف زدن با اون ندارم و هر وقت دلش خواست ایگنورم کند!
راستش حوصله ندارم دوباره اینجور بحث ها را با او راه بیاندازم. من یک بار رک و پوست کنده به او گفته ام که من او را در حد یک دوست کاملا معمولی و شاید هم کمتر می بینم..درک او به من ربطی ندارد دارد؟؟ الان حس یک آدم پلید را دارم:دی





