شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 خرداد ماه سال 1386 ساعت 3:52 PM

شاید خودش می خواهد که اینطور جلوه کند یا شاید رشد کامل یک انسان ۲۵ ساله را نداشته... آدم باید با دوستش که حرف می زند لذت ببرد و به نوعی ساعت خوشی اش باشد...اما حرف زدن با او نوعی رنج روحی ست که ای وای حالا جمله ای می گوید و من مجبور می شوم زیرکانه فکر کنم و جواب دهم و گاهی هم فاطمه نباشم! نمی شود گفت دوسش ندارم اما وقتی با کسی طوری برخورد کنم که فاطمه نباشم دیگر علاقه ای به ادامه رابطه ندارم!‌اما حیف که می ترسم از دل شکستن...این همان دوستی ست که گفتم رابطه ام با او بیشتر بازی ست...هر وقت حوصله ام سر می رود یادش می افتم و خودش هم فهمیده و من هم به او گفته ام که هیچ اصراری به حرف زدن با اون ندارم و هر وقت دلش خواست ایگنورم کند!

راستش حوصله ندارم دوباره اینجور بحث ها را با او راه بیاندازم. من یک بار رک و پوست کنده به او گفته ام که من او را در حد یک دوست کاملا معمولی و شاید هم کمتر می بینم..درک او به من ربطی ندارد دارد؟؟ الان حس یک آدم پلید را دارم:دی

 

 

دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386 ساعت 4:55 PM

من واقعا نمی فهمم خالم واسه چی عرفان رو می زنه..درسته که خیلی شیطونه و الان کلی از دستش حرصیم...آخه بچه چغله ۳ ساله یه هو می یاد نشگون می گیره( فکر کنم خالم یادش داده؛:دی)...اما خوبیش اینه که هر چی می چلونمش هیچی نمی گه. واااای آدم ۵ دیقه می بینش تخلیه انرژزی می شه انقدر که بچه با صفاییه هیچی نمی گه هر چی ب و س ب و سیش می کنیم...البته بعید نیست حرص این چلوندنا رو با نشگون خاالی می کنه اما عب نداره می ارزه

یه پسر خاله دیگه دارم اسمش محمد مهدیه و کلاس سوم دبستانه. خالم هم خیلی مومنه و میگه  دیگه تو مهمونی های زنونه نمی یارمش و خیلی می فهمه...منم همیشه با خالم بحثم می شد که یعنی چی بابا بچه کوچیکه گناه داره می ذاریش خونه خودت می یای مهمونی...امروز رفته بودیم روضه خونه یکی از فامیلا و خالم مهدی رو آورده بود...داشتن نوشابه می دادن که خالم گفت بهتره نخوریم چاق می شیم که مهدی به من گفت: اما تو می تونی نوشابه بخوری  خیلی لاغری..:))گفتم خاله خوب می کنی نمی یاریشا.. گفت آره آخه یه چیزای می  من می ترسم بیارمش...یه بار هم یادمه ۴ ۵ سالش که بود به بابام می گفت وای شما چه چشمای خوشگلی دارین:)) یه بار هم به زنداییم گفته بود: خوشم می یاد همه چیت سته آبیه...بچه به این دقیقی به عمرم ندیدم...عمرا نمی تونیم گولش بزنیم...خدا چه چیزایی خلق می کنه ها

پسر یه خاله دیگم(کلا زیاد پسر خاله دارم:دی) دانشجوی امیر کبیره و واسم سوال کرده و گفتن می تونیم انتقالی بگیره به دانشگاهشون..البته تا چند روز دیگه واسه تصمیم گیری فرصت دارم..در صورتی که خودم خیلی هم مایل نیستم برگردم و مامانم اصرار داره به اینجا موندن و بابا مخالفه...دلم نمی یاد رو حرف مامان حرف بزنم..اما داداش کوچیکه فعلا کارش گیره اونجا...و من به بابا گفتم که اگه یه ترم دی هم بخونم دیگه نمی تونم انتقالی بگیرم چون خیلی واحدا رو قبول نمی کنن و خب آدم حیفش می یاد...بیخیالش شم نه؟

یکشنبه 27 خرداد ماه سال 1386 ساعت 3:53 PM

شاید از اول هم زنگ زدن بهش اشتباه محض بود...اما خب یه موقع هایی آدم پلید می شه حوصله ش سر می ره و دوست داره بازی کنه...اگه عاقل باشه می فهمه که هیچ چیز جدی نیست...البته اگه!

ببینم کسی خبر داره سجاد کجاست؟؟ ازش بعیده انقدر غایب باشه...شاید به خاطر امتحاناشه...

دو روزه خونه نشستم...امروز که کاملا تنهام...دلم کتاب می خواد...خسته شدم انقدر فیلم دیدم و خوابیدم...این روزا بیشتر از هر وقت حس می کنم که خودمو نمی شناسم...یه حس عجیبی دارم...خیلی عجیب...

یعنی این تابستون هم مثه تابستون پیش پر از اتفاقه؟؟؟

پ.ن:‌ به لیلا می گفتم دیگه جلو هیچ پسری کوتا نمی یام و نمی ذارم اشکامو ببینه...بهش گفتم الان فقط می خوام یه بار یه لحظه صداشو بشنوم...فقط یه بار بگه الو...همین...می گفت اینطوری بهتره...بذار دیگه نشنوی...

پنجشنبه 24 خرداد ماه سال 1386 ساعت 3:46 PM

کلی نوشتم پرید...

لپ مطلب این بود که من عادت کردم...

همین

چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386 ساعت 00:01 AM

موضوع اینه که من یه چند روزیه اومدم ایران و همه فکر می کنن دارم کلی خوش می گذرونم.

هر جا تو این تهران کوفتی پا می ذارم انگار جلوی چشمامه و همه خاطراتمون از نو می شن...چیزایی که ماه ها تلاش کرده بودم فراموششون کنم...امشب به دوست لیلا یه حرفی زدم که خودم توش موندم...گفتم که خاطرات گذشته نباید انقدر ها هم آدمو ناراحت کنه که نخواد ازشون حرف بزنه...الان که بیشتر فکر می کنم می بینم خیلی چرت گفتم! دوستش فکر می کرد من عین خیالم هم نیست اما اشتباه می کنه یعنی من یه کاری کردم که اشتباه کنه...شاید اینطوری باور خودم هم بشه که عین خیالم نیست و دیگه شبا به گریه زاری نگذره...

رفتیم پیتزا پرپروک...نمی دونم چرا دوست لیلا باید درست جایی رو انتخاب کنه که من آخرین بارها ازش کلی خاطره دارم که دلم نمی خواد دیگه یادشون بیفتم...هیچ وقت...

می دونم حسابی قاطی کردم...دلم یه شمال دست جمعی می خواد...دلم همه چی می خواد تا دلم اون چیزی که واقعا می خواد رو یادش بره...

اینجا که دیگه کسی نیست...بذار یه اعترافی بکنم...دلم واسش یه ذره شده و نمی دونم با این دلتنگی چی کار کنم...حس یه خلا...حس یه نیاز...حس ...

 

 

 

 

 

جمعه 18 خرداد ماه سال 1386 ساعت 9:25 PM

آدمای تنها اخلاقشون مثه اخلاق آدمای تنهاست...زود به این و اون می چسبن و زود از چشم می یفتن...تو رابطه هاشون هم  زیاد اشتباه می کنن...و تا یکی پیدا می شه که واسه همه تنهایی دنیاشون کافیه می تونن خودشون باشن...اخلاقشن هم دیگه مثه آدمای تنها نیست...همه هستن و اینجاست که آرزوی یه روز تنها بودن می کنن...آدمای تنها خیلی بد بختن.

۱۵ آوریل

-----------

هنوز موندم چرا همه فکر می کنن من دختری مغرور و از خود راضی و خودخواهم ....به خدا من هیچی چیزی ندارم که بخوام خودمو بینم..اما خب تو خیلی آدما هم چیزی نمی بینم که بخوام ببینمشون...این دلیل نمی شه نتیجه بگیرید من می خوام فقط و فقط خودبینی کنم! این بی انصافیه.

فک کنم فقط خودم فهمیدم چی گفتم:دی

-----------

پس فردا...

فرودگاه...

می شه من یه روز همه خاطرات عاشقانه م رو بدون ناراحتی به یاد بیارم؟

چهارشنبه 16 خرداد ماه سال 1386 ساعت 3:22 PM

شاید عوض کردن آدرس وبلاگ دلیل بچگانه و مسخره ای داشت اما می خواهم یاد بگیرم که اول از همه با خودم مهربان باشم و از همه بیشتر دلم به حال خودم به رحم بیاد...می دانم که این حالت، من مغرورانه ای از -من- می سازد اما برای به دست آوردن آنچه از دست رفته لازم است یا حداقل می ارزد به کمی بیشتر مغرور شدن.