شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 تیر ماه سال 1386 ساعت 8:50 PM

از دیروز تاحالا دارم فکر می کنم که چرا هیچ هنری نداریم...چرا در هیچ زمینه ای به قول گفتنی استاد نیستم..چرا هیچی حالیم نیست...اصلا از کجا باید شروع کرد...خب از چی باید شروع کرد..موسیقی؟ نقاشی؟‌ رقص؟ نوشتن؟ خوندن؟...الان دچار دپسردگی شدم که چرا من هیچی بلد نیستم که حداقل خودم بهش افتخار کنم:(...چقدر دلم می خواست بلد بودم یه سازی بزنم...یا مثلا نقاشی کنم......تا اینجا یعنی تا این سن یاد گرفتن این چیزا دست من نبوده...یادمه بابام همیشه با کلاسای بیرون مخالف بود!‌ اما الان دیگه دست خودمه...من باید یه حرکتی بکنم...اینجوری نمی شه!

دوست داشتم امسال که می یام ایران برم چند تا کلاسی که دوست دارم اسم بنویسم...اما واقعا رفت و آمدش مشکله...اونم واسه من که نمی دونم چرا یه روز که می رم بیرون تا چند روز حال تهوع می گیرم...به بابا هم هر چی اصرار می کنم یه ماشین اوتومات بگیره من بتونم رانندگی کنم گوش نمی کنه...پس با همه اینا نتیجه می گیریم که من بی هنر باقی خواهم ماند:(

پ.ن: هنوز مسیج می ده و زنگ می زنه...من هم نرم تر شدم و در عین حال بی احساس تر.