دیروز اومدم همینجا که بش گفتم شهر مرده ها...
لیلی باهام اومده...فعلا خیلی خوبه...اما هفته دیگه میره و من می شم همون فاطمه غر غرو...
یه جوریم! تابستون نباید اینجوری تموم می شد...
![]() |
![]() |
![]() |
دیروز اومدم همینجا که بش گفتم شهر مرده ها...
لیلی باهام اومده...فعلا خیلی خوبه...اما هفته دیگه میره و من می شم همون فاطمه غر غرو...
یه جوریم! تابستون نباید اینجوری تموم می شد...
انقدر از دست بابا عصبی شده بودم که دست خودم نبود....قهرم!
بچه های دختر عمه م اینجان...مامانشون حالش بهم خورده و بابا رفت دنبالشون و آوردشون...بهش گفتم مامانت چش بود؟ قفل می کرد؟ گفت نه!گفتم تشنج شد؟ گفت نه گفتم غش کرد گفت نه!گفتم پس چی؟ گفت نمی دونم یه هو حالش بد می شد سر درگم می شد...گفتم ناراحت نباش چیزی نیس...مامان من هفته پیش غش کرد و قفل هم کرد...یکم هم تشنج گرفت..تا دلت بخواد ما از این چیزا دیدیم...چند بارش هم خونه تنها بودم...حتی گریه هم نمی تونستم بکنم....هیشکی هم نبود ما رو دلداری بده و بیاد دنبالمون....
دارم یه هفته زودتر می رم...راجع بهش خیلی حرفا دارم..رفتن خیلی خوبه...اما مامان باهام نمی یاد و من نمی دونم با دوریش چی کار کنم:(
فردا مهمونا می یان اینجا و پس فردا هم می ریم مشهد...امسال انگار فقط به شوق حرم می رم وگرنه دلم دیگه مسافرت دسته جمعی نمی خواد!
خیلی وقت بود حرف می زدیم..میخواست همدیگر را حتی شده نیم ساعت هم ببینیم...دیروز با همه حس های بد و نگرانی هایم دیدمش...نمی دانم چرا هیچ نظری ندارم...درست یا غلطش را نمی دانم اما حسم خوب ست! واقعا از فکر کردن خسته ام...می رویم تا روزها بگذرند...
می دانم می دانم...من برای همه ناراحتی ها بدترین راه را انتخاب کرده ام...اما تو دیگر گیر سه پپیچ نده!
این هفته که تمام شود هفته دیگر می رویم مشهد و دو روز بعد از برگشت هم می رویم همان جا که بودیم...شهری که با همه خوبی ها و آرامشش انگار که شهر مرده هاست...انگار که خودت را پیدا می کنی و دلت را گم می کنی و هر چه که چشم می اندازی غریب و غریب تر می شوی.
بعضی وقتها تا نخونم نمی تونم بنویسم...الان هم حوصله هیچ کاری ندارم..حتی می خوام کلاسی که می رم رو هم کنسل کنم...همه چی کنسل!
می رقصیم هر نفس پا به پا
نگاهت می یفته تو نگام
دستاتو حلقه کردی دور گردنم
می دونی جز تو هیچی نمی خوام
می دونی می دونی دوست دارم
چقد با صدای بلند گوش کردن و دیوونه شدن با این آهنگ کیف می ده...فقط وقتی که سرشار از خلا یی و می خوای پر شی از دیوونگی!
می رقصی و انگار که مستی...مست از همین شراب تلخ...
اصلا دلم نمی خواد فیلم تولد رو ببینم که می دونم از خجالت آب می شم...قبلش حال تهوع بدی داشتم..به مریم غر می زدم که کاش می شد نرم اصلا حوصله ندارم و اینا...وقتی رفتم اونجا دیگه به زور می شستم..هم این کمر لعنتی اذیت می کرد (دکتر گفته باید برم بهم ورزش بده که من تنبلی کردم و نرفتم)هم اینکه یه هو سرم گیج می رفت اما از رو نمی رفتم که..خیلی خوب بود...کلی صفا کردیم و تخلیه انرژی کردیم...
یه پسر کوچولوی ناز هم اونجا بود که اسمش سامی بود...کلی باهاش رفیق شدم و می رفت واسم چیپس می زد تو ماست می ذاشت دهنم..منم آخر بهش گفتم که سامی جونم دوست من می شی؟؟؟ حیف که زود رفت خیلی جیگر بود..هههههه
کاش می شد فکر نکرد به نیرنگهایت به بازی دادن هایت..کاش این دل لعنتی که یکباره خورد شد را می گذاشتم پیش خودت تا تیزی هایش نفسم را نبرد...عزیزم من لبخند می زنم اما باز هم کاش می دانستی که بیچاره همین نفسی که به سختی می رود و می آید هم بی انگیزه است...یادت هست روز قبلش چه گفتم؟ گفتم من آماده ام من همه گذشته را بخشیدم من می خواهم رها شوم... حتما توی دلت تا توانستی پوزخند زدی...