شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 شهریور ماه سال 1386 ساعت 11:25 PM

توی این کتابی که احتمالا خوندنش یک سال طول می کشه( بسکه من کتاب خونم) چیزای خوبی نوشته...یعنی دقیقا چیزایی که به دردم می خوره... چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ترجمه گیتی خوشدل...

چرا نگران باشیم شاید هرگز پیش نیاید...

ترس ایمان وارونه است.ترس یعنی ایمان به شر.

به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهرهای آرزو کند بی درنگ بر آورده خواهد شد.

یاد خودم و نگرانیهام افتادم..چیزایی که همیشه فکر می کردم با دوست داشتن شروع می شه و نگران عواقبش بودم سرم اومد.می دونی؟ حتی از وابستگی می ترسیدم..از جدایی که وحشت داشتم و از اینکه بخوام یکی رو به زور از ذهنم خارج کنم و نتونم می ترسیدم و انگار همه کابوس هام یکی یکی داره تعبیر می شه...هنوز دیر نشده...خیلی وقته دارم تمرین می کنم به مثبت فکر کردن. اما بعضی وقت ها همین تقلا برای مثبت اندیشی خسته م می کنه و احساس می کنم زیر گلوم ورم کرده...

پ.ن: حال منم خوب باشه درد این معده لعنتی نمی ذاره!

پ.ن: با نگی و سارا رفتیم آبشار..خیلی خوب بود خیلی...

جمعه 30 شهریور ماه سال 1386 ساعت 1:00 PM

اومده بود خونمون و با بابا کار داشت...طبیعیه همیجوری هم زیاد می یاد خونمون...انگار که من تازه برگشته بودم ایران... گفتن که با زنش اومده...هاج و واج از همه می پرسیدم جدی زن گرفته؟ پس چرا ما خبر نداشتیم؟ و یه بغضی ته گلومو گرفت...بغضی که هر چه می گشتم دلیلی براش پیدا نمی کردم!‌ چادر سرم نبود و از مامان خواستم که از همون دم در بپرسه چی کار داره و دعوتش نکنه بیاد تو...فکر کنم نمی خواستم ببینمش...از پشت در شیشه ای می دیدم که با یه دختر خیلی ناز و خنده رو با چشم های درشت که چادر مشکی هم سرش بود اما معلوم بود خیلی شیطونه تو حیاط وایساده...داداشی رفت تو حیاط و با زنش شروع کرد خوش و بش کردن انگار که از قبل می شناختش...خودش تنها وارد خونه شد و منم رفتم اتاق کنار پذیرایی...درست اومد روی زمین کنار در همون اتاق نشست و شروع کرد به احوال پرسی... منم دنبال چیزی برای سر کردن بودم که از اون دخمه نجات پیدا کنم که یه چادر تو خونه ای بود...در باز بود و اصلا حواسم به اون و  آیینه رو به روی در نبود که داشت از تو آیینه موقع چادر سر کردن نگاهم می کرد و من در تلاش که برم اونورتر پیدا نباشم اما نشد و با صدای بلند گله آمیز صداش کردم و گفتم ووااااااا .... شروع کرد به خندیدن..همون خنده ای که همیشه موقع اذیت کردن صداش آدمو حرص می ده...همه می پرسیدن چی شده مگه؟ که خودش یه جوابی سر هم کرد و داد...اونجا نموندم و رفتم دم در تا زنش رو ببینم که همون موقع بلند شد و رفت...ماشین هم خریده بود و با هم سوار شدن و رفتن!

 

نمی دونم چرا خوابش رو دیدم...طبعا باید خوشحالم باشم از سرو سامون گرفتنش...اما نبودم و دلم گرفته بود...

چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386 ساعت 5:59 PM

مثه برق و باد می گذره..این روزا اصلا متوجه گذر زمان نمی شم...این زود گذشتن هم خوبه هم بد...دوست دارم روز به روز بیشتر و بیشتر یاد بگیرم...

سر کلاس دیجیتال و برنامه نویسی عشق می کنم.... زندگی یعنی تو این کلاسا!برنامه نویسی با اینکه استاد سخت گیری داره و از الان برای امتحانش استرس گرفتم اما خیلی زود می گذره...دلم می خواد مستر بشم و مثه فرفره برنامه بنویسم..البته هنوز به جایی نرسیدیم اما همین هم بم امید می ده..امید اینکه می تونم...واسه تکلیف فردا یه جا گیر کرده بودم...زنگ زدم همون هم گروهیم که سال آخره و ازش خواستم بیاد کمکم...وقتی اومد اونم نتونست بفهمه اشکال از کجاست و دیگه رفت..اما خدا عمرش بده وقتی رفت خونه زنگ زد و گفت که واسم میل می کنه جوابشو...برنامه ش با اون چیزی که ما جوجه برنامه نویسا می نویسیم خیلی فرق داشت اما خب بازم دستش درد نکنه...فقط نمی دونم چرا منه پررو روم نمی شه دیگه ازش کمک بخوام!

امروز با نگی برگشتم خونه..یعنی تا مرکاتو رسوندم بعدش هم رانندم اومد اونجا دنبالم...انقدر حواسش به حرفام پرت شده بود که راه و اشتباه رفت و یه ساعتی تو راه بودیم...از عشق تازه ش حرف می زنه و معلومه که دو دله...نمی دونم چرا فکر می کنم زیاد دووم نداره...خیلی آتیشی شروع شده اما خب انقدر قصه های دل غیر قابل پیش بینیه که توش هیچ حرفی رو نمی شه قطعی گفت...اون هم فکر می کنه منو م هنوز راه برگشتی داریم و نمی شه که دوست داشتن (اونم در این حد )دو تا آدم انقدر راحت (از نظر نگی البته) بخواد تموم بشه...اما من بش گفتم که ن می تو  نم!!! 

داداشی یه سوییت کوچولو خریده..دو تا ساختمون اون طرف تر...با اینکه خیلی بد جنسیه اما خیلی خوشحالم که دارن می رن:دی البته می دونم که بازم ۲۴ ساعته اینجان اما خب هر چی هست یکم بهتر می شه و نفس کشیدن راحت تر:دی حالا یکی ندونه فکر می کنه این دو تا کبوتر چی کار می کنن...یه جورایی راحت نیستم آزاد نیستم..دوست دارم همش تو اتاقم باشم یا تو دانشگاه...نمی دونم چرا...

پ.ن:کاش می تونستم روضه بگیرم... چهار سال شد!

دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386 ساعت 11:39 PM

از بین همه سریال ها فقط اغما را می بینم...

بابا اغما را دوست ندارد

من همراه فیلم آبغوره می گیرم

من خدا را شکر می کنم

مامان نگران است

مثل همیشه  محکم در آغوشش می کشم

انرژی می گیرم

می خواهد برای همیشه بیاید ایران:(

من نمی گذارم.

دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386 ساعت 00:01 AM

حالم از آن فاطمه بهم می خورد.

همین.

 

یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386 ساعت 00:00 AM

دستم خیلی درد می کنه...اونم دست چپ!! نه می تونم بتایپم نه بنویسم:(

پ.ن: ای بی وفا دلمو شکوندی!

آخ که چقدر آدم با این آهنگای مسخره می تونه جوگیر بشه و درایور بازی در بیاره!

 

چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386 ساعت 4:37 PM

کلاسم که تموم شد  دیدم نگی وایساده طبقه بالا...زودی گفت وای فاطمه یا اینجا دیف بلد نیستم الان امتحان دارم. گفتم آسونه جیگرم فقط باید جدا کنی همه رو بعد هم انتگرال بگیری. نگی:‌راستی بگو ببینم دیشب چه سوتی دادی. من: سوتی ندادم که فقط یه جوری باهاش حرف زدم که بعد هم اون افتاد رو دنده لج و خلاصه خوب حرص همدیگه رو در آوردیم. نگی: خاک تو سرت خب نکن این کارارو مگه مرض داری من: آره دارم! بره بمیره( منو سرزنش نکنید:دی) نگی:‌دیوونه!وای دیشبو بگم واست که رفتم صفحه احسان رو دیدم( احسان دوست پسر قبلی نگی) فاطمه کلی اعصابم خورد شد نمی دونی با دخترا چه جوری حرف زده بود. من:‌حرص خوردن نداره خب دوسش نداشتی دیگه چه مرگته( ما خیلی همو دوست داریما اما خب یکم بی ادبیم)نگی:نمی دونم والا!‌ ‌ا چطور خودت وقتی می بینی م آیدیش روشن می شه دپ می زنی؟ من: منو با خودت مقایسه نکن من هنوز بعد از این همه اتفاق که باید ازش متنفر باشم دوسش دارم واقعا دوسش دارم میبینی چقدر خرم؟

دیگه مسی و مرجان و فاطی اومدن و بحث تولدم شد که  ۲۳ مهره و کشتن منو که تولد بگیرم. منم گفتم که اون موقع ایرانم..همه هم گفتن عیب نداره هفته بعدش بگیر:دی(نمی دونن من اصفهانیم فک کنم)...اگه داداشی پاش خوب شه و مامان حالشو داشته باشه می گیرم..دلم لک زده واسه خل و چل بازی و یه تولد باحال. البته به بچه ها گفتم تولد رو تو یه ویلا تو مدوز می گیرم و همه بچه های دانشگاه رو دعوت می کنم و به علت محیط نه چندان جالبش خودم نمی رم:دی

پ.ن: از فردا هم که ماه رمضونه...امسال باید با همه ی سال ها فرق کنه....

پ.ن: دیشب تو خواب کنارم بود...

 

--------------------------------

 

منم دلم می خواد یه روزی بیاد که بتونم بگم که برید می خوام تنها باشم ...مسخره ست نه؟‌

 

   1      2      3    >>