شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 26 آبان ماه سال 1386 ساعت 6:44 PM

حالم خوب نیست..نگران خودمم..نگران بغضای تو گلوم و اشتها نداشتن و تو اتاق نشستنامم...انگار رو هوام..یه هو اشکام می یاد و یه هو قطع می شه...حتی نمی دونم چرا ناراحتم..چرا حوصله  ندارم..چرا حواس پرتم...می گفت باید بیشتر فکر کنیم...منم گفتم مراقب باش  دیر نشه..گفت نمی شه..اما نمی دونه که من چه حالیم...فکر نمی کنم هم واسش مهم باشه...من خیلی احمقم اما این احمق بودن رو دوست دارم...احساس خوب بودن می کنم..دیشب تو خواب اومد پیشم و دستامو گرفت دستاش سرده سرد بود...مثه خودش..با همه بدیاش دوستش دارم و این دوست داشتن رو که به خاطر هیچه دوست دارم...نذر کردم که هر چی برامون بهترینه پیش بیاد...تا حالا واسش نذر نکرده بودم...چقدر زمان دیر می گذره...

when u r goin i count the steps that u take, do u see how much i need u now , when u r gone the peices of my heart r missing u, when u r gone the face i came to know is missin too, when u r gone all the words i need to hear to always get me through that day and make it ok...I miss uuuuu,we made for each other out here for ever, i know we were,I'v never felt this way before everyhring that i do reminds me of u  

هر چی این آهنگ اوریل رو گوش می کنم خسته نمی شم...نمی دونم آخر این قصه به کجا می رسه..اما هر چی باشه باید باش کنار بیام...

 

یاشار راست می گفت خیلی ضعیفم که جلوی خودمو نتونستم بگیرم و به میم مسیج دادم...و بعد باید رفتار سرد و خشک ببینم و بگه حق داره...من چی؟...

 

جمعه 25 آبان ماه سال 1386 ساعت 11:49 AM

پادشاه ظالمی بود که هر کی می یفتاد توی اون قسمت دریا و بعدش به  خشکی اون طرف نجات پیدا می کرد رو نمی ذاشت به خونه ش برگرده...نمی دونم کی بود که اسیرش شده بود اما هر کی بود واسم عزیز بود و براش به هر دری می زدم که بتونه نجات پیدا کنه...به همه التماس می کردم و از همه کمک می خواستم..تا اینکه خودم هم گرفتار اون دریا شدم و رفتم به خشکی یا بهتره بگم زندان...می گفتن اگه بتونین از موجا توی دریا بگذرید می رسید به اون طرف و نجات پیدا می کنید...خیلی سخت بود اما بالاخره تونستم و با اینکه موجای بلند از روی سرم رد می شد با تقلا باز هم به اون طرف رسیدم ...اما جلو روم یه در بزرگ دیدم که جلوش نگهبان وایساده...همون پادشاه فکر اینجاش رو هم کرده بود...یه هو دیدم روی در نوشته  یا حسین(یا من اینجوری فکر می کردم)...با تمام وجودم صداش کردم..هی گفتم یا حسین یا حسین..درا یه هو باز شد...همه نجات پیدا کردن...حتی اونی که برام عزیز بود و نمی دونم هنوز کیه...می گفتن مامان دوستم کمک کرده و پادشاه دیگه  قدرتی نداره...اون عزیز رو هم  از خوشحالی محکم بغلش کردم و بعد هم از زور سردرد از خواب بیدار شدم...خیلی در هم و عجیب بود...خیلی...

چقدر دلم گرفته از این زندگی...

دلم براش تنگه...خیلی تنگ...خیلی...خیلی...کاش می شد از ذهنم پاکش کنم

دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386 ساعت 8:38 PM

مامان اینا اومدن...

خنده دار بود..روزی که اومد تو بغلش گریه م گرفت..دلم می خواست هیشکی اونجا نبود و همینجور گریه می کردم...انقدر عصبی شده بودم که با همه دعوا داشتم...همیشه هر وقت دلتنگ یا ناراحت می شم قاطی می کنم..این یه نوعشه!

داداشی هم خدا رو شکر راه می ره..اما خب هنوز نمی تونه درست راه بره...مامان هم خیلی بهتره...شیرین و مریم هم باهاشون اومدن..با اینکه از درس انداختنم اما دوست دارم بمونن...هم مامان سرش گرمه هم خونه شلوغ می شه وقتی هستن..بعد از همه تنهایی ها خیلی می چسبه..حتی اگه امتحان برنامه نویسی داشته باشم و هیچی نخونده باشم..

می بینی سجاد خوابت تعبیر شده:دی

الانم مثلا موندم خونه درس بخونم و همه رفتن...

با همه ناراحتیا حس آرامش دارم...

چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386 ساعت 7:25 PM

نمی شه هر کاری می کنم دوری مامان رو به روی خودم نیارم نمی شه...امروز که زنگ زده بود از بغض نمی تونستم جوابشو بدم..نمی دونم شاید این سه هفته خیلی سخت بوده..و دوری مامان بابا فقط یه بهانه ست تا من خودمو بیشتر لوس کنم...

عروس خانوم ما هم نمی یاد ..حالا بگین خواهر شوهر بازی در نیارم...من که از خدامه نیاد:دی اما خب داداشم گناه داره..اون غصه بخوره انگار من غصه می خورم:(..

دلم خیلی پره خیلی!!!!

 

دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386 ساعت 7:16 PM

امروز از صبحش حرص در آر بود...به فدیلا گفتم ساعت ۱۰ بیدارم کنه...یه بار  ۶:۳۰ یه بار ۷:۳۰ یه بار ۸:۳۰ و آخر سر هم ۹:۳۰ بیدارم کرد دیگه به فارسی تا دلم خواست از عصبانیت فحشش می دادم:))...صبحانه هم هیچی نخوردم و سرم به شدت درد گرفته بود...

کلاس اول از اونجایی که استادش خیلی دیوونه ست کلی خندیدیم...می گفت اگه می خواین شوهرتون رو همیشه تو خونه نگه دارین و پیش خودتون باشه غذاهای خوش مزه درست کنین مردا عاشق شکمشونن:)) به بچه ها گفتم ببینین تو رو خدا این مردا همیشه مادی فکر می کنن...بعدشم گفت این زنا رو هیچی بهشون نده فقط توجه می خوان از آدم:))بعد رای گرفت که کی فکر می کنه فقط مردا حسودن و کی فکر می کنه که فقط زنا حسودن...آخرشم گفت که قبول داره مردا حسودترن...خله واقعا..عشق اینو داره تو کلاس دعوا راه بندازه کیف کنه..تا یه چیزی هم در مورد ایران پیش می یاد یه حرفی می زنه روحیه وطن پرستی ما رو تحت شعاع قرار می ده:دی..ما هم که حساااااس کلی دعوامون می شه باهاش...خلاصه که به قول بچه ها دلقک با مزه ایه:دی

ساعت بعد سر کلاس قدا...دلم می خواست اون پسر چشم سبز دماغی رو بگیرم خفه کنم!‌ مثلا استاد می گفت یادتون جلسه قبل دوبلیکت رو گفتم می گفت نه من یادم نیست یه بار دیگه بگو..خلاصه که انقدر سوال کرد که اعصابمو خورد کرده بود...هر کاریم کردم امتحان رو عقب ننداخت...

بعدشم که کلاس سه ساعته برنامه نویسی..که به اندازه ۱۰ ساعت از آدم کار می کشن...اولش که امتحان بود و داغون دادم...بعد هم استاد اومد و گفت یه میتینگ دارین باید بعد از کلاس برید اونجا..منم که گفتم به درک نمی رم ببینم کی می خواد منو بندازه:دی (معلومه کی!‌دکتر آرمین!)

حالا من با سه تا امتحان و یه عالمه کار ..با کلی اعصاب قاطیو خستگی و کوفت و زهر مار نشسته م منتظر !‌ که چی بشه؟؟ که یه کشف بزرگ کنم و بعدش بیخیال همه چی بشم! این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!

شنبه 12 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:11 AM

دو راه وجود داره...

یا باید فکر کنم که دروغ می گه و همین الان بیخیال همه چی بشم یا  دنیامون اکستریملی متفاوته و همین الان بیخیال شم...

یا اینکه بیخیال این فکرا بشم و واسه چند وقت هم که شده تو خیال خودم خوش باشم...

این دومی خیلی راحته اما بعدش خیلی خیلی ترسناکه...اون اولی هم خیلی سیف تره...فعلا که دومی رو انتخاب کردم...خسته م از غم و غصه..می خوام خوش باشم...این حق منه...فوقش بعدش باز سرم می خوره به سنگ..اما ارزش شادی این روزا رو داره!‌ مثه همه روزای خوشی که قبلا پدرمو در اورد اما هیچ وقت ازشون پشیمون نشدم...

این موضوع فرق داره...خیلی عجیبه..به هر کی بگم مطمئنم می خنده به خریت من و می گه خالی بندیه..باور نکردنیه..اما من می خوام باور کنم..گفتم که می خوام تو خیال خودم باشم...اصن آقا جان می خوام خر باشم:دی

شاید این امتحانی برای من و اعتقادم...که چقدر بهش پایبندم...خیلی سخته خیلی...از همه سخت تر اینه که بخوای از اعتقادت دفاع کنی و یه جورایی چیزی که تو دنیای اونور آبیا مسخره و مال عهد بوقه رو خوب و راحت جلوه بدی..اما ندونی که هر کار تو هر حرکت تو واسه اونا غیر قابل درکه...اما من می تونم...باید بتونم:(

جمعه 11 آبان ماه سال 1386 ساعت 00:41 AM

شاید من هم دیوانه شده بودم..دلم می خواست کمی رویایی باشم و مثل همه آدما حق احمق شدن داشته باشم...حتی فکر کنم که مثل کتاب ها ...مثل فیلم ها...من هم می توانم...اما نمی دانم نشد نشد...دو روز واقعا تو خیال بودم..خیلی خوش گذشت اما الان یه بهت گذاشته ...یه بهت خطرناک که نفهمیدم از لب دریا تا خونه چطوری اومدم...

نمی خواستم برم...سروی بعد از ظهر گفته بود که بچه ها باربیکیو می برن لب دریا و تو ام بیا...اولش گفتم باشه اما وقتی دوباره زنگ زد گفتم حالم خوب نیست...دو ساعت بعد مونا زنگ زد و گفت خودتو لوس نکن پاشو بیا...نمی دونم چرا این همه اصرار داشتن..اولین بارشون بود :دی..منم یه میک اپ مختصر کردم و رفتم...خیلی حال نداد...یکم بچه ها رقصیدن و ورق بازی کردن و همین چیزا..اما می تونست خیلی بهتر باشه...تنها رفتن و برگشتن و سیدی خوب نداشتن تو ماشین از همه چی بدتر بود...شاید چون کسایی که دوست داشتم باشن نبودن و خیلی غریب بودم بهم خوش نگذشت...

بعد از اون بهت انگار که هیچی منو راضی نمی کنه...هیچی...پویی می گفت که خیلی خرم...راست می گه بچم!...قاط زدم مثه موتور!‌

از داداش کوچیکه هم خیلی ناراحتم خیلی....می تونست یکم مرد باشه معرفت داشته باشه...دلمو شکونده ...

مامان اینا تا ۷ روز دیگه می یان...

سکوت خونه آدمو می کشه...

   1      2    >>