حالم خوب نیست..نگران خودمم..نگران بغضای تو گلوم و اشتها نداشتن و تو اتاق نشستنامم...انگار رو هوام..یه هو اشکام می یاد و یه هو قطع می شه...حتی نمی دونم چرا ناراحتم..چرا حوصله ندارم..چرا حواس پرتم...می گفت باید بیشتر فکر کنیم...منم گفتم مراقب باش دیر نشه..گفت نمی شه..اما نمی دونه که من چه حالیم...فکر نمی کنم هم واسش مهم باشه...من خیلی احمقم اما این احمق بودن رو دوست دارم...احساس خوب بودن می کنم..دیشب تو خواب اومد پیشم و دستامو گرفت دستاش سرده سرد بود...مثه خودش..با همه بدیاش دوستش دارم و این دوست داشتن رو که به خاطر هیچه دوست دارم...نذر کردم که هر چی برامون بهترینه پیش بیاد...تا حالا واسش نذر نکرده بودم...چقدر زمان دیر می گذره...
when u r goin i count the steps that u take, do u see how much i need u now , when u r gone the peices of my heart r missing u, when u r gone the face i came to know is missin too, when u r gone all the words i need to hear to always get me through that day and make it ok...I miss uuuuu,we made for each other out here for ever, i know we were,I'v never felt this way before everyhring that i do reminds me of u
هر چی این آهنگ اوریل رو گوش می کنم خسته نمی شم...نمی دونم آخر این قصه به کجا می رسه..اما هر چی باشه باید باش کنار بیام...
یاشار راست می گفت خیلی ضعیفم که جلوی خودمو نتونستم بگیرم و به میم مسیج دادم...و بعد باید رفتار سرد و خشک ببینم و بگه حق داره...من چی؟...




