شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386 ساعت 10:45 PM

فردا می ریم سوریه...

خدا به خیر بگذرونه...

بعدش هم که فاینالا..

نمی دونم چرا انقدر دستپاچه م!

شنبه 24 آذر ماه سال 1386 ساعت 8:49 PM

توی یه رابطه دو نفره خیلی راحت می شه خوشبخت شد اگه پامونو از خط ها نذاریم اونورتر..وقتی همیشه عشقمون نو باشه همیشه خوشبختیم...توی نگاهت یه دنیا خواستنه...خدا می دونه چقدر دلم تنگشه...

دا وی دات یو استر استارتس ا فایر این می...

امتحانمو خراب کردم...امتحانی که خیلی راحت می شد نمره کاملو ازش گرفت شاید نصف نمره هم نگیرم...نمی دونم چم شده بود که هی عددا رو قاطی پاتی می نوشتم..امتحان دیجیتال که واسم آب خوردن بود...بعد از امتحان حالم خیلی خراب بود... نتونستم باهاش درست حرف بزنم..اونم هر چی می گفت که بابا عب نداره مهم نیست حالم بدتر می شد....انقدر سر امتحان استرس گرفته بودم که لپام قرمز شده بود  و دست چپم گرفته بود..وقتی قطع کردم اشکام ناخوداگاه می یومد...به مامان زنگ زدم.بدجوری سرما خورده و خبر نداشت که امتحان فاینال داشتم...بازم حالم بهتر نشد..زنگ زدم بهش و یکم دیگه باهاش حرف زدم..این دفعه دیگه آروم شده بودم...آرومه آروم..هنوزم یاد امتحان می یفتم حرصم می گیره و از هیچ کس عصبانی نیستم جز خودم!‌ شاید چون خیلی راحت گرفته بودمش اینجوری شد!‌ تا من باشم بشینم درس بخونم...

به مامان گفتم اگه می دونستی و دعا کرده بودی اینجوری نمی شد..به دعاش خیلی اعتقاد دارم...هر وقت دعا کنه آروم می شم و بهترین نتیجه ها رو می گیرم...امروز که حالش بد شده بود انقدر دستپاچه شده بودم که نمی دونستم چی کار کنم جز اینکه دستاشو بگیرم بلکه آروم بشه و آروم بشم...خدایا همیشه سلامتش نگه دار تا خنده هاشو ببینم..

پ.ن: دوست دارم تعداد خواننده هام محدود باشه.

جمعه 23 آذر ماه سال 1386 ساعت 7:15 PM

زندگی و سختیا و  تجربیاتش آدم رو درست می سازه..

اما نمی دونم چرا از من یه آدم ساده و احساساتی و احمق و زودرنج ساخته!

باید بهش مدال افتخار داد..

دوباره یاد ماجرای ۴ اسفند افتادم و بی اختیار اشک می ریختم...عجیبه..این همه یکی خوردم کرده باشه و رنجیده باشم ازش و باز بخوام که باهام باشه..باز هم بخوام شب و روزم باشه..خیلیا هم براشون عجیبه و دوست دارن ببینن میم کیه و چه جوریه...اینم خودش یه جادو...یه معجزه..معجزه ی دوست داشتن...از بودن باهاش پشیمون نمی شم چون لحظه لحظه ش شیرینه..انگار که زندگی می کنم حتی وقتی دوره خیلی دور..حتی اگه ۵ ماه ندیده باشمش...مهم نیست که چقدر نا مهربونی کرد..مهم نیست که یک سال بهم دروغ گفت...مهم نیست که خیلی راحت از همه چی می گذره...واقعا نیست؟ واسه دوست داشتن مهم نیست..اما واسه آینده مون...

دیشب تنم لرزید وقتی از آینده و نظرمو پرسید...

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386 ساعت 6:54 PM

صبح بازم از دست این ساختمون سازیا همش خواب و بیدار بودم... بیدار که شدم یکم جینگیلی کردم که مثلا واسه ی پرزنتیشن قیافم خوابالو و هشت در چار نباشه...الحق که  این آرایش هر چند ملایم و کمش چه معجزه ای می کنه :دی پرزنتشن به خوبی تموم شد و کلاس بعد هم با تمام حرصی که از دست پسر چشم سبزه می خوردم تموم شد!‌خدا رو شکر که تو هیچ کلاس دیگه م نیس...واقعا دوست دارم بیندازمش بیرون!‌ بعدش هم دویدم رفتم دفتر استاد دیجیتال که بتونم ۵ نمره ازش بگیرم...وقتی رفتم توی دفترش گفت فاط یما صبر کن من کارم تموم شه و  تا اومدم بشینم مبایلم زنگ خورد..میم بود.. گفتم که یه ربع دیگه تماس بگیره...عاصم استاد دیجیتالم اهل سودانه و پوست خیلی تیره ای داره می شه گفت سیاهه...موهاش هم کمه و فره با مزه ای داره...یه بار به میلی گفتم که آدم دل می خواد تو موهاش مداد کنه و هر وقت نگاش می کنم و یاد حرف خودم می یفتم به زور جلو خندمو می گیرم:دی وقتی برگشتم توی دفترش هنوز وایساده بودم و به ساعتم نگاه می کردم...اعصابش خورد شده بود و گفت فاط یما ریلکس :)) بعدشم گفت بشین دیگه...گفتم نمی تونم عجله دارم برم..گفت منم باید کارم راه بیفته که به کار تو برسم! ..خلاصه که حسابی سیریش شدم تا  نمره رو بده..می گفت من نمی دونم تو چرا نمی فهمی بیا روز برد بهت توضیح بدم..منم که پرو رو تر از این حرفاا بش گفتم آره اینجوری منم می تونم نمره بگیرم..وقتی روز برد نوشت فهمید که درست می گم و با خنده ۵ نمره رو بهم داد..کللللی بهم چسبید! گفت که ببینم تو فاینال چه می کنی..گفتم حتما!

بعدشم رفتم پیش دفتر استاد برنامه نویسی و نبود..این استاد خشک آلمانی انقدر وظیفه شناسه و کاراش رو برنامه ست آدم می مونه..با همه مشغله کاریش به کارام خیلی خوب رسیدگی می کنه . واقعا دلسوزه...امکان نداره سر سری جواب ایمیل رو بده و چه بد که آخر ترم این موضوع رو فهمیدم :(

توی راه برگشت بازم فکرای الکی اذیتم می کرد..این راه دانشگاه واسه بهم ریختن آدم ساخته شده!‌...

هفته دیگه اگه خدا بخواد و کارا جور بشه چند روزی میریم سوریه...چقد دلم جای زیارتی می خواست..

پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386 ساعت 11:59 PM

امروز خیلی خندیدم...صبح وقتی با میم حرف می زدم و از کیک تولد باباش براش می گفتم...ظهر وقتی که  نگی رو اغفال کردم و ورود ممنوع رفتیم و ماشینش گیر کرد و ترافیک کردیم ...یا شب که با بابا دنبال بهانه ای برای خندیدن بودیم...

نمی تونم بگم روز بدی داشتم..روز خوبی بود...اما خستم...انگار یه چیزی تو مغزم وول می خوره.

داداش کوچیکه زده ماشین مامان رو داغون کرده...همینو کم داشتیم..داداش بزرگه هم که اعصاب نداره و نگران زندگیشه که داره خیلی راحت و مسخره بهم می خوره..مامان هم با این حال مریضش غصه همه رو می خوره...بابا هم که بد تر از مامان...نمی دونم همه مثه من غصه خانواده شونو می خورن و انقدر بهشون فشار می یاره یا فقط من حساسم..این چند وقته خیلی سعی کردم قوی باشم...به روی خودم نیارم اما بازم نمی شه...توی سرم هنوز یه چیزی می خوره اینور اونور...

هنوز حس خورد شدن دارم...حس اینکه مقصر نبودم و دوست داشتن چقدر ضعیفم کرد..و ترس...از اینکه آدما پیچیده تر از این ها باشن...

 

پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386 ساعت 01:05 AM

بعضی زخما تو زندگی دیر خوب می شه..شایدم هیچ وقت خوب نشه و هر وقت یادش بیفتم بی اختیار صورتم خیس خیس بشه...با اینکه اینجا خلوته باز هم راحت نیستم..اصلا دیگه با خودم هم راحت نیستم...

حسای جدیدی دارم تجربه می کنم..بیشترینش بخشش و گذشتنه..از چیزی که فکر می کردم هیچ وقت نتونم...هنوز هم باید صبر کنم ...

جمعه 9 آذر ماه سال 1386 ساعت 11:06 PM

می شه تو گریه ها خندید...چقدر امروز خنده دار بود..همه می خندن که روحیه بدن به هم...مامان هم یه هو یواشکی به خاطر داداشی و مظلوم بودنش یواشکی گریه می کنه... انگار هر چی بزرگتر می شم زندگی سخت تر می شه...

یعنی می شه درست شه؟...من چه جوری می تونم کسی که به مامانم بد گفته و تنشو لرزونده رو ببخشم؟‌اصن موندم دیگه چه جوری ببینمش و رومو بر نگردونم...کسی که داداشم رو خورد و داغون کرده..تحقیرش کرده...چه جوری کسی که به عش قای زندگیم توهین کرده رو ببخشم؟ هنوز باورم نمی شه که چه جوری به خودش اجازه داده...کاش همه چیز درست شه...کاش..

 

به همدیگه فرصت دادیم..گفتیم هیچ عجله ای نیست..اما خیلی زود برگشتیم به حال و روز گذشته..روزامون خوبه...هر دو نمی خوایم هیچی تکرار شه جز خوبیها...کاش آخر این هم خوب باشه..

 

 

 

   1      2    >>