زندگی و سختیا و تجربیاتش آدم رو درست می سازه..
اما نمی دونم چرا از من یه آدم ساده و احساساتی و احمق و زودرنج ساخته!
باید بهش مدال افتخار داد..
دوباره یاد ماجرای ۴ اسفند افتادم و بی اختیار اشک می ریختم...عجیبه..این همه یکی خوردم کرده باشه و رنجیده باشم ازش و باز بخوام که باهام باشه..باز هم بخوام شب و روزم باشه..خیلیا هم براشون عجیبه و دوست دارن ببینن میم کیه و چه جوریه...اینم خودش یه جادو...یه معجزه..معجزه ی دوست داشتن...از بودن باهاش پشیمون نمی شم چون لحظه لحظه ش شیرینه..انگار که زندگی می کنم حتی وقتی دوره خیلی دور..حتی اگه ۵ ماه ندیده باشمش...مهم نیست که چقدر نا مهربونی کرد..مهم نیست که یک سال بهم دروغ گفت...مهم نیست که خیلی راحت از همه چی می گذره...واقعا نیست؟ واسه دوست داشتن مهم نیست..اما واسه آینده مون...
دیشب تنم لرزید وقتی از آینده و نظرمو پرسید...




