هنوز توی سرم منجمده...صبح با همه بی حوصلگی رفتم کتابخونه دانشگاه و از شانس گندم بچه ها رو دیدم و یه چند تا جمله به صورت کل کل رد و بدل شد و پاتک های خوبی زدم چون حسابی از ماجراهای چند روز اخیر خسته و عصبانی بودم و معدم با خودش کشتی می گرفت...سر امتحان هم که هر چی امیدوارانه ورق می زدیم که بلکه سوال بدی رو بتونیم حل کنیم بیشتر و بیشتر می فهمیدیم که چه استاد نکبتی داریم و چه درس سختی بود و ما نمی دونستیم...یک ساعت بعد امتحان بعدی بود که می دونستم سخته و با این همه سر درد و فکرو خیال حتما گند می زنم ...امتحان رو که دادم بی اختیار دلم می خواست تمام تقصیر ها رو گردنش بندازم و جنگ جدیدی شروع کنم ...اما دیدم واقعا حوصله شو ندارم بذار اصلا همه چیز همونجور که بقیه ازم می خوان باشه...بذار امتحانام تموم شه بعد اگه می خواد جنگی بشه شروع بشه...وجودم پر از حرصه...فکر نمی کنم دووم بیاریم...خیلی دارم سعی می کنم فقط توی خودم خورد شدن هامو داد بزنم...اما خودمو می شناسم..هی کنار می یام اما یه هو می زنم زیر همه چیزو یه هو آتیشی بلند می شه که خودم هم از دودش خفه می شم...
با همه دعوام می شه..خندم نمی گیره..حتی از دوستام هم عصبانیم...مخصوصا از نگی که امروز دیدمشو یه لبخند هم تحویلش ندادم..به درک!تا اون باشه فقط واسه من بهانه درسشو نیاره و یکم دوست بودن رو یاد بگیره..سروی هم که حالش از من خراب تر بود که احتمالا امتحانا اینجوریش کرده..دیگه از دست سروی ناراحت نمی شم...بی تفاوتم نسبت بهش...و این بی تفاوت نسبت به همه دورو بریام یعنی اینکه هیچ کس تو دایره کوچیک دوستیم جا نمی شه...چقدر یه هو دلم واسه بهار و دیوونه بازیاش تنگشد...واسه لیلی هم دلم تنگیده اما سه ماهی هست خبر ندارم ازش...مامان می گه ازش توقع نداشته باش زنگ بزنه...خرجش می ره بالا...گفتم خب مسیج بده..چقد هی من از اینجا مسیج بدم بعدشم کدومشون ندارن؟ ده دیقه می شه دو هزار تومن که خرج یه ساعتشون هم نیست..
می خوام حرفامو براش ایمیل کنم...اونجوری راحت تره و یکم طول می کشه تا هضمش کنه و کمتر عصبانی می شه..باید شرایط خودمو توضیح بدم و چیزی نخوام...این خیلی مهمه...جنگ بزرگی می شه که دلم می خواد یا بمیرم یا ببرم!!!
امروز عید بود...چقدر این عید رو دوست داشتم وقتی ایران بودم...اما امروز هیچ وقت یادم نمی ره و اینجا هیچ بوی عیدی نمی یاد...اتفاقا فردا صبح هم یه امتحان دیگه دارم و ازاین سر منجمد هیچ کاری بر نمی یاد...انگار یه چیزی توش ترکیده...
دلم می خواد بازم بنویسم...دلم هیچ جا رو نمی خواد..دلم خواب می خواد...دلم مسافرت هم نمی خواد..دلم نمی خواد بیام ایران...ایران پر از دلهره و اضطرابه...دلم حتی میم هم نمی خواد...دلم بیرون رفتن با بچه ها رو نمی خواد...دلم می خواد با هیشکی حرف نزنم...دلم گریه هم نمی خواد...می خواست هم گریه م نمی یاد...
این دوست بابا هم نمی ره که یکم مامان اینا رو ببینم..صبج تا شب باهاشون بیرونن وقتی هم می یارنشون خونه من نمی رم بیرون از اتاقم..دیشب مامان اینا می خواستن برن بیرون..کلی اصرار کردن که باهاشون برم و کاش یکم درسای من واسه بقیه هم مهم بود مخصوصا میم...