شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 25 دی ماه سال 1386 ساعت 00:44 AM

بیشتر دوسشان دارم..بابا نگاهش پر از غم ست...بوسه هایش بوی دیگری دارد..بغض می کنم وقتی سرش را به سرم تکیه داده و موهایم را نوازش می کند...یک لحظه ناب...بی اختیار اشک می ریزم...بابا کانال را عوض می کند...گریه ام بیشتر می شود...هیچ وقت طاقت گریه هایم را نداشته...

هوا سرد ست و نمی دانم این حرارت از کجاست ....

-------------

مثل همیشه با اولین جمله ام  بهش بر خورد و می دانستم حالا حالاها خبری ازش نمی شود...نمی توانستم پا جلو بگذارم..خودم گفته بودم چند روزی را فکر کنیم بدون هیچ تماسی و او از همین حرف دلخور شده بود...تا شب چشمایم پر از اشک بود..انگار نبودش مغزم را هنگمی کند و فکرش دیوانه ام می کند!‌ بابا چندین بار پرسید که چرا کم خوابیده ام چرا بی حوصله ام چرا قیافه ی خسته ای دارم و زیاد نمی خندم...شیرین وقتی با مامانش حرف زد حسابی گریه کرد و پا به پایش گریه کردم...شب انگار که راه نفس نداشتم و دلم می خواست فقط بخوابم.. خوابیدم...کابوس می دیدم...صبح اما شماره ش را که دیدم نتوانستم طاقت بیاورم..باز نیمه شب ...خواستم ببینمش...بام تهران  برف بازی....و بعد قولی که بهش دادم..آن هم بی فکر...تحت تاثیر یک مشت احساسات...نمی دانم می توانم یا نه..اما قول بزرگی بود...

------------

خدا را دوست دارم برای بزرگ بودنش...برای اینکه خدای من ست..برای اینکه خدایی به اندازه خدای من ست...

 

جمعه 21 دی ماه سال 1386 ساعت 10:12 PM

من بازیچه م‌؟‌ نمی دونم نمی دونم ماه محرم چه ربطی به این موضوع داره...درک نمی کنم...بغضم گرفت . کاش حداقل می گفت که با بابا حرف نمی زدم و تا ۷ صبح از استرس خودمو نمی خوردم...منه مغرور حس حقارت گرفتم  باز...هی می گم بیخیالش هر چی می خواد بشه بشه...

مامان می گه  بیاین برگردیم همون خراب شده ای که بودیم...دیدی مامان هم به این نتیجه رسید...دیدی این دفعه هم پر از غم بود..دیدی دیدی باز من دارم ناشکری می کنم...

...انگار همه اتفاقات این ۴۸ ساعت اخیر یک عمر بغض توی گلوم گذاشت...می دونستم دیشب چی می شه...و می دونم آخر این ماجرا هیچی نمی شه ..اما هی امیدواری می دم به خودم...حیف که دل من خیلی زود خبر می یاره...عیبی نداره...گله ای ندارم...

داداشی هم هنوز درگیره...

دعا می خوام..هیچکی و هیچی جز خود خدا نمی تونه کمکمون کنه..

جمعه 14 دی ماه سال 1386 ساعت 10:58 PM

نمی توانستم توی ماشین را خوب ببینم نور منعکس شده  چشمهایم  را اذیت می کرد..بیشتر مراقب بودم با آن بوت های پاشنه بلند روی برف و یخ زمین نخورم و صحنه عاشقانه! بهم نخورد و کلی خاطره بشوم البته زیاد هم بد نمی شد می خندیدیم ..از طرز سر تکان دادنش با اینکه صورتش را نمی دیدم زود شناختمش...در را باز کرد مثل همیشه(اولشه نه؟) می خندیدم...چشمهایمان هم می خندید...یادم نمی یاد چه می گفتیم..هیچ چیز یادم نیست...خیلی معمولی و بدون برنامه و کلمات احساسی شروع به حرف زدن کردیم...انگار که چیزی در ما گم شده بود و انگار که سال ها در کنار هم بوده ایم...همیشه توی احساسات کم می آورم...کاری می کند که سکوت می کنم و فقط لبخند می زنم و او حرف می زند...باورم نمی شد...دلم نمی خواست با هر جمله اش یاد آن روزها و گریه هایم بیفتم...روزهایی که باورم نمی شد او که مرا کیش و مات احساساتش کرده بود زمین بزند...سعی می کردم همه را دور کنم...از همان ساعت خالی شده ام...از هر چه احساس بود خالی شده ام...

نمی دانم چه مرگم شده...فقط دلم می خواهد دیگر هیچ وقت حرف از ازدواج نزند...زندگی داداشی ذهنیت مرا بیشتر از پیش خراب کرد...فعلا که نقش ما تکرار حرف های تکراری برای این و آن ست تا بلکه ثابت کنیم ما برنده ایم...داداشی حرف نمی زند...هیچ نظری ندارد...حرصم می گیرد..می آید تا داد بزنم که بابا دستم را می گیرد...حالش خراب ست خراب...دلم یک آن فقط برای خودم می سوزد...یک آن فقط یک آن شانه هایم درد می گیرد...خسته ام...از تمام ماجراها...به بابا می گویم برویم اصفهان...می گوید با داداشی و زنش می رویم صبر کن...می گویم نمی خواهم..نمی خواهم...دلم جایی را می خواهد بدون فکر...بدون کسانی که پر از خاطره اند...فقط دو روز...به خدا فقط دو روز...دلم لک زده برای یک خواب راحت...دل سیاهم روشن ست..می دانم همه چیز به خوبی تمام می شود اما به چه قیمت؟ قلبم درد می گیرد حرفهایشان را می شنوم...خجالت هم می کشم نمی دانم چرا اما می دانی از چه؟ از این سرنوشتی که خدا برای داداشی خواسته...از خیلی چیزها که دست خودش نبوده و هیچ کس نمی فهمد جز دل شکسته مامان و بابا..

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386 ساعت 11:51 PM

دارم میام به تهرون دارم می یام به تهرون...

نمی دونم اون لحظه که از پله ها می یام پایین و پشت شیشه ها تکیه داده به دیوار و لبخند می زنه چه حسی بهم دست می ده...می تونم جلوی خودمو نگه دارم و برم سوار تاکسی بشم یا نه....

هر چی براش خریدم رو توی چمدونم جاسازی کردم...انقدر دعا خوندم بش که کسی نبینش...(بعد از اون جریانات دیگه نمی خوام کسی از بودنش باخبر شه مگه اینکه خودش بخواد...)

این دفعه باید با خبرای خوب برگردم ...باید!

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386 ساعت 00:40 AM

می دانی که  اشتباه می کنی اما انگار جون نداری جلوی اشتباه نکردنت را بگیری...اصلا تو فکر کن من می ترسم..جراتش را ندارم...یک بند زمزمه می کنم هر چه بادا باد...هر جا هم به بن بست می خورم اشکی می ریزم و باز از نو شروع می کنم به اشتباه کردن و این حس بدبختی و بیچارگی یقه ام را می گیرد...حتی ادامه دادان به این همه حس ترس و نگرانی هم خودش نوعی جرات است...هر کسی جرات این همه خریت کردن ندارد...

امشب سال نو بود..چقدر خوشحال بودن..خب حالا سال جدید شده که شده..که چی؟ سال پیش چه گلی به سرتون زده که از اومدن سال جدید خوشحالین و هورا می کشین و توپدر می کنین..تبریک می گین و یه روز تعطیل می کنین...که منم مجبور شم امتحانمو پس فردا بدم!‌ که چی؟‌ عید چه معنی داره...همش مسخره ست...

هنوز یه امتحانم مونده..خسته م...خیلی خسته...

 

شنبه 8 دی ماه سال 1386 ساعت 6:09 PM

هنوز توی سرم منجمده...صبح با همه بی حوصلگی رفتم کتابخونه دانشگاه و از شانس گندم بچه ها رو دیدم و یه چند تا جمله به صورت کل کل رد و بدل شد و پاتک های خوبی زدم چون حسابی از ماجراهای چند روز اخیر خسته و عصبانی بودم و معدم با خودش کشتی می گرفت...سر امتحان هم که هر چی امیدوارانه ورق می زدیم که بلکه سوال بدی رو بتونیم حل کنیم بیشتر و بیشتر می فهمیدیم که چه استاد نکبتی داریم و چه درس سختی بود و ما نمی دونستیم...یک ساعت بعد امتحان بعدی بود که می دونستم سخته و با این همه سر درد و فکرو خیال حتما گند می زنم ...امتحان رو که دادم بی اختیار دلم می خواست تمام تقصیر ها رو گردنش بندازم و جنگ جدیدی شروع کنم ...اما دیدم واقعا حوصله شو ندارم بذار اصلا همه چیز همونجور که بقیه ازم می خوان باشه...بذار امتحانام تموم شه بعد اگه می خواد جنگی بشه شروع بشه...وجودم پر از حرصه...فکر نمی کنم دووم بیاریم...خیلی دارم سعی می کنم فقط توی خودم خورد شدن هامو داد بزنم...اما خودمو می شناسم..هی کنار می یام اما یه هو می زنم زیر همه چیزو یه هو آتیشی بلند می شه که خودم هم از دودش خفه می شم...

با همه دعوام می شه..خندم نمی گیره..حتی از دوستام هم عصبانیم...مخصوصا از نگی که امروز دیدمشو یه لبخند هم تحویلش ندادم..به درک!تا اون باشه فقط واسه من بهانه درسشو نیاره و یکم دوست بودن رو یاد بگیره..سروی هم که حالش از من خراب تر بود که احتمالا امتحانا اینجوریش کرده..دیگه از دست سروی ناراحت نمی شم...بی تفاوتم نسبت بهش...و این بی تفاوت نسبت به همه دورو بریام یعنی اینکه هیچ کس تو دایره کوچیک دوستیم جا نمی شه...چقدر یه هو دلم واسه بهار و دیوونه بازیاش تنگشد...واسه لیلی هم دلم تنگیده اما سه ماهی هست خبر ندارم ازش...مامان می گه ازش توقع نداشته باش زنگ بزنه...خرجش می ره بالا...گفتم خب مسیج بده..چقد هی من از اینجا مسیج بدم بعدشم کدومشون ندارن؟‌  ده دیقه می شه دو هزار تومن که خرج یه ساعتشون هم نیست..

می خوام حرفامو براش ایمیل کنم...اونجوری راحت تره و یکم طول می کشه تا هضمش کنه و کمتر عصبانی می شه..باید شرایط خودمو توضیح بدم و چیزی نخوام...این خیلی مهمه...جنگ بزرگی می شه که دلم می خواد یا بمیرم یا ببرم!!!

امروز عید بود...چقدر این عید رو دوست داشتم وقتی ایران بودم...اما امروز هیچ وقت یادم نمی ره و اینجا هیچ بوی عیدی نمی یاد...اتفاقا فردا صبح هم یه امتحان دیگه دارم و ازاین سر منجمد هیچ کاری بر نمی یاد...انگار یه چیزی توش ترکیده...

دلم می خواد بازم بنویسم...دلم هیچ جا رو نمی خواد..دلم خواب می خواد...دلم مسافرت هم نمی خواد..دلم نمی خواد بیام ایران...ایران پر از دلهره و اضطرابه...دلم حتی میم هم نمی خواد...دلم بیرون رفتن با بچه ها رو نمی خواد...دلم می خواد با هیشکی حرف نزنم...دلم گریه هم نمی خواد...می خواست هم گریه م نمی یاد...

این دوست بابا هم نمی ره که یکم مامان اینا رو ببینم..صبج تا شب باهاشون بیرونن وقتی هم می یارنشون خونه من نمی رم بیرون از اتاقم..دیشب مامان اینا می خواستن برن بیرون..کلی اصرار کردن که باهاشون برم و کاش یکم درسای من واسه بقیه هم مهم بود مخصوصا میم...

جمعه 7 دی ماه سال 1386 ساعت 9:43 PM

ورقه های چرک نویسی که چند تا برنامه روش نوشته بودم رو یکی یکی بیرون می کشیدم..تپش قلبم بند نمی یومد. ورقه های رو با حرص مچاله می کردم و احساس درد توی دستام حس خوبی بهم می داد..حداقلش تپش قلبم رو فراموش می کردم...

درس بخونم که چی؟ یکی اینو به من بگه...این همه  برم و بیام هر روز..بابا با جون و دل این همه هزینه کنه ...به خاطر درس و دانشگاه عید نداشته باشم تابستون نداشته باشم..روز اول نوروز سر کلاس باشم و وقتی همه مسافرتن امتحان داشته باشم...برای مراسم داداشم نباشم و نصف سال تنها باشم و توی خونه پشت این لپ تاپ لعنتی یا تایپ کنم یا بخونم یا آهنگ گوش کنم..بعد چند سال دیگه هم که ازدواج کردم آقای بالاسر دستور بده که نمی شه کار کنی خوشم نمی یاد زنم کار کنه...دلیلاشون که به خودشون مربوطه و انقدر منطق مردانه درش هست که ما زن ها نمی تونیم درک کنیم...

درس بخونم که چی؟‌  این همه جوونیمو بذارم واسه یاد گرفتن چیزی که دوسش دارم و آخرشم برم آشپزی کنم و یادم بره که درسیم خوندم؟؟؟...هدف واسه ما زنا یعنی کشک!!! آرزو داری پیشرفت کنی؟ نمی شه پس کی بچه رو بزرگ کنه؟ آدم وقتی دو تا کارو با هم انجام بده به یکیش درست حسابی نمی رسه. زن که نمی تونه هم بیرون کار کنه هم تو خونه کلفتی کنه بعدش هم بچه داری کنه..بچه بد تربیت می شه...

اوووه چه رویاها داریم ما دخترکان بیچاره...فکر می کنیم شوهر می کنیم و می شه واسمون دوست..همسر...کنارمون می یاد کمکمون می کنه که خودمون باشیم...دیگه اون دوران گذشته که زن کلفت باشه...شوهرم منو آدم حساب می کنه و توی قفس زندگی زناشویی دست و پامو نمی بنده...مثل یه پرنده آزادم و می تونم درسمو ادامه بدم و راضی باشم...همش رویاست...

مرد مرد مرد.....

زندگی فقط دوست داشتن دیگری نیست...پس خودم چی؟ 

   1      2    >>