شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386 ساعت 1:26 PM

دیشب بعد از اینکه رفت بیرون زنگ زد...خیلی سعی کردم به روزی خودم نیارم اما تابلو بود که ناراحتم...انقدر ناراحت بودم که نمی خواستم صداشو بشنوم...بعد از اینکه قطع کردم هر کاری کردم که گریه م نگیره و نشد...خونه هم کسی نبود و راحت تر می شد گریه کرد...یک ساعت و خورده ای گذشت که دیدم مسیج داد...نخوندم...دیدم داره زنگ می زنه...نمی خواستم بردارم..بچه شده بودم...مبایلمو رو سایلنت گذاشتم وپرتش کردم یه جا که چشمم بهش نخوره...یکم که گذشت دلم نیومد نگرانش بذارم...آخه می دونست خونه تنهام...

میم:‌کجایی پس؟

من: تو اتاقم

-خب چرا گوشیتو جواب نمی دی؟

-مبایلم رو سایلنت بود الانم نمی تونم حرف بزنم.

باز زنگ می زنه...

-مگه می شه چیزی نباشه..بچه که نیستم عزیزم..بردار گوشیو دیگه

-الان نه بذار خودم بت مسیج می دم بهم ریختم

...باز زنگمی زنه و باز برنمی دارم

-..جان نزنگ..چیزیم نیست فقط الان نحرفیم بهتره

-کارت اشتباهه اما باشه.

-آره کارای من همیشه اشتباهه و مال تو اگه اشتباه باشه دست خودت نیست.

-نه عزیزم همش تقصیر خودمه و دست خودم. حق با توه!

جوابشو نمی دم...می دونستم اگه گوشیو بردارم گریه م می گیره و صدام می ره بالا و بیشتر عذابش می دم..یکم گذشت..گذاشتم آروم تر بشم ...انگار که حس انتقام جوییم هم التیام گرفته بود... حرف زدیم.. ناراحت بود...گفت چرا اینجوری می کنی...می دونستم الکی دارم محکومش می کنم و از محبتش سو استفاده می کنم...خودش رو مقصر می دونست..فکر می کردم اولش داره مسخرم می کنه اما دیدم نه واقعا خودشو مقصر می دونه که چرا رفته...منم انقدر بهم ریخته بودم که هیچ فکرش رو نمی کردم که چه گناهی کرده که من قاطی کنم و اون باید بشینه تو خونه..بعضی وقت ها از این همه توقعی که ازش دارم دلم می سوزه براش و حالم از خودم بهم می خوره..حالا خوبه زن و شوهر نیستیم!‌

دیشب می گفت اگه برم سر بازی می گن که سخت مرخصی می دن و دو ماهی از دستم راحتی...همین یه جمله  واسه کلی فکر و خیال کافی بود...دو ماه خیلیه:( تازه بابام هم رو موضوع سربازی خیلی حساسه...تو فکر یه نذرم بلکه معاف شه...تاحالا انقدر از ته دلم چیزیو از خدا نخواسته بودم...اگه معاف شه نمی دونم چه جوری ازش تشکر کنم..نمی دونم...

پ.ن:‌ روزای هفته انقدر برنامه دانشگام پره که نمی تونم بیام بنویسم...خیلی اتفاقا می یفته که دوست دارم ثبتشون کنم...این رابطه ها خیلی خاطره می شن...

پ.ن: می ترسم یه روزی بیاد و من از این همه احساس بترکم!

پ.ن: روز ۲۵ هم خیلی دوست داشتم بیام بنویسم ...از روز اول و پشت شمشادا نوزده ماه می گذشت و با روز ولنتاین یکی شد...این ماه باید خیلی اتفاقای خوب بیفته.

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386 ساعت 8:58 PM

نمی دونم چرا اینجوری شدم..گاها این حس گند بهم دست می ده و تبدیل به یک آدم گند می شم و لوس بازی هام همه رو خسته می کنه و اگه یکی مثه میم همه تلاشش این باشه که من رو کمی از این حالت در بیاره لوس تر و بد عنق تر می شم و بعدش خیلی راحت همه رو ناراحت می کنم و از همه طلب دارم و دلم می خواد عصبانیتم رو سر همه خالی بشه چراکه همه توی ناراحتی های من مقصرن..چرا که من متوقع می خوام واسه همه بیش از حد مهم باشم...چراکه من یک آدم خودخواهم و تحمل سختی و دوری و دلتنگی رو دیگه ندارم...

هرچی می گردم ریشه ی اصلی این همه بد عنقی و سگ اخلاقی رو پیدا کنم موفق نمی شم..می شه یکیش به خاطر دیروز باشه..ولنتاین و تنهایی ...اونم بدون میم...یکیشم کارای نگ! یکیشم ناراحتیای مامان.یکیشم امتحانا و کارای دانشگاه...یکیشم معلم انگلیش که هر چی فحش بلد بودم از چهارشنبه تاحالا نثارش می کنم و خودمو سرزنش می کنم که چرا به جای این درس مزخرف  متود برنداشتم! و می تونستم و بر نداشتم..چقدر من احمقم!...و آخر از همه اینکه...میم رفت بیرون و دید چقدر بهم ریختم و رفت..می خوام توقع داشته باشم...من که جز اون از کسی توقع ندارم...می دونم آقا جان اشتباهه...اما همین ناراحتی و پر بودن شروع یه دعوای تازه ست که هیچ کاری راجع بهش نمی کنم..این حس که بهم دست می ده حس انتقام جوییم می زنه بالا...دلم می خواد تا می تونم بعدش بی محلی کنم و طرفم رو برنجونم و پلید بشم..کاش این داداش کوچیکه ماشین رو نبرده بود..تا من می رفتم و مثه دیوونه ها می روندم و گریه م هم می گرفت..می رفتم تو تارکی محض تو سکوت محض فقط صدای موتور ماشین رو بشنوم..دلم هیچ آهنگیم نمی خواست...باد می خورد تو صورتم...بلکه حس کنم وجود دارم...

خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم...یه هو به میم گفتم واسه چی می ری نمی خواد بری...گفت باشه الان می زنگم می گم نمی یام..دلم نمی خواست چون خودم گفته بودم نره..گفتم نمی خواد برو...دلم می خواست خودش!!! نره...نمی خواستم ازش بخوام بمونه...نمی خواستم...رفت...همیشه فقط ادا در می یاره!

دارم کر می شم...هر موقع عصبانیم اینو گوش می کنم که بلند میگه  کجا برم زمینمو گم کردم...کجا برم؟...

میم خیلی دوست داره اینجا رو بخونه...میگه  چی توشه که من نباید ازش باخبر شم..نمی دونه هر موقع تنهام می ذاره می یام اینجا که دیوونه نشم...نمی دونه هر موقع گریم می گیره می یام اینجا...خیلی حرفا رو نمی شه به میم گفت...نمی شه بهش گفت که چقدر نگرانم ازش...چقدر بعضی وقت ها بی اعتماد...چقدر می ترسم...

خیلی پرم خیلی.

شنبه 20 بهمن ماه سال 1386 ساعت 12:05 PM

دیشب در نوع خودش!‌ بی نظیر بود...اولش رفتم با مامان عینک خریدم و یکم لوازم آرایش و این چیزا..به قول داداش کوچیکه عینک خرمگسی خریدم..راست می گه بچه خیلی ضایع ست اما خب همیشه چیزای عجیب غریب و خاص رو دوست داشتم و بهم انرژی می داده:دی می دونم این عینک مایه ی خنده خیلی ها می شه اما خب یونیکه!‌ البته منتظرم میم برگرده و نظرشو بده!همیشه پایه ی دیوونه بازیام بوده..وقتی برگشتیم خونه بابا گفت بزنین بریم سینما...هر فیلمی می خواستیم بریم سانسش دیر بود و بالاخره یه فیلمی که خیلی تعریفشو شنیده بودم و دراما بود رو رفتیم فقط چون سانسش از همه زودتر بود...خدا رو شکر مجبور شدم یه ردیف دیگه بشینم وگرنه جلو بابا اینا آب می شدم از خجالت هم به خاطر غیر اخلاقیای فیلم:دی هم به خاطر آبغوره گیریم! ...نمی دونم فیلمش انقدر گریه دار بود یا من خیلی حساس شدم...زن و مرده عاشق و شیفته هم بودن و خیلی زود ازدواج کرده بودن با هم...مرده طومار مغزی گرفت همون اول فیلم و مرد...و اصل ماجرا راجع به این بود که زنه چه جوری با مرگ عشق زندگیش کنار بیاد و مرده قبل مرگش فکر همه چی رو کرده بود...خیلی فیلمشو(p  .s  , I,  L  o   v    e    u) دوست داشتم اما خب تا وقتی برگشتیم خونه گریه م بند نمی یومد:)):دی دیگه میم زنگ زد و یکم به قول خودش دلقک بازی در اورد که مثلا از فضای فیلم بیام بیرون...آخه آدم انقدر بی جنبه؟‌ یه جورایی یاد قبلنا افتادم...و خب فکرای ناجور...دیگه حتی طاقت فکر کردن بهشون هم ندارم...

 

نمی دونم باز ساختمون پایینی چی کار داره می کنه! یه سالی می شه هر چند وقت یه بار صدای تق و توقش خواب نذاشته واسمون...حالا اونم ساعت چند؟؟ روز تعطیل ساعت ۸ صبح!‌البته خوب شد بیدار شدم احساس کردم پاهام داره قطع می شه انقدر درد می کرد...سه ربع طول کشید تا یکم دردش بعد از کلی گرم کردن و پوس تمو سوزوندن با بخاری:دی آروم بشه...یه میم هم گفته بودم بیدارم کنه ساعت ۱۰:۳۰ چون می دونم بخوابم دیگه خوابیدم!‌اونم که وضعش از من خراب تر بود و شمال حسابی بش ساخته و تا لنگ ظهر می گیرن می خوابن!‌ هر دفعه باش حرف زدم یا می خوردن یا می خوابیدن...واقعا بعد از این همه کارو فعالیت این استراحت می چسبه...گفته که من هر کاری رو موقع خودش می کنم و کلیم از خودش مطمئنه..بچه آخر اعتماد به نفسه..منم گذاشتم روز موعود ببینم چه می کنه...خب ساعت ۱۱:۳۰ بود که با صدی آژیر ممتد خطر ساختمون از جام پرید...یه روسری انداختم رو سرم و به فدی گفتم بدو بریم پایین...خروجی اضطراری رو باز کردم و دو تا پله بیشتر نرفته بودیم پایین که صدای آژیر قطع شد و دست از پا دراز تر دو تا پله رو اومدیم برگردیم که دیدیم بله! درش از طرف ما باز نمی شه و باید ۹ یا ۱۰ طبقه بریم پایین:((...خلاصه که صبح(ظهر!)خاطره انگیزی بود. الانم کتاب انگلیشم رو جلو چشم گذاشتم بلکه حوصله م بیاد بشینم بخونم...یعنی این ترم تموم شه هر چیم درسای دیگه م سخت تر باشه بازم لذت بخشه..این انگلیش و شیمی (نرگس نشنوه:دی)  که این ترم برداشتم پدرمو در می یاره خصوصا انگلیش که حسابی توش لنگ می زنم!

 

پ.ن:تو می دانی چطور دوست داشته بشوی ...خیلی بدجنسی!

جمعه 19 بهمن ماه سال 1386 ساعت 02:03 AM

اعصابم خورد شده بود...ظهر حالم بد بود اما نه انقدر بد که دو تا کلاسمو نرم و روزم رو هدر کنم...می دونستم این چیزهایی که من بهشون فکر می کنم خیلی هم مهم نیست و با فکر کردن بهشون بدترو بدتر می شن...اینکه بشینم فکر کنم چرا دارم کچل می شم یا چرا پوستم اینجوری شده یا چرا ابروم خالی شده یا...این بهانه های کوچک مسخره که بعضی وقتها غول می شه  واسه قاطی کردن و یه گوشه نشستن!با میم حرف زدم و بیچاره هر چه انرژی داشت صرف کرد که بتونه آرومم کنه و قانعم کنه که با مامان برم خونه ی الی اینا...الی خونشون ختم صلوات گرفته بود و یک ساعت و خورده ای قبل از رفتن تصمیم گرفتم و پریدم تو حموم...موهامو موس زدم و به بهترین شکلی که می تونستم درستشون کردم..یه آرایش ساده اما عمیق کردم که جوشای روی پیشونیم و سیاهی دور چشمامو بپوشونه و موهامو کج روی صورتم ریختم...عطر صورتیم که بوش روحم رو تازه می کنه رو زدم و راه افتادیم... بیشتر فامیلاشون اومده بودن..اما نمی دونم چرا احساس غریبی نمی کردم...مراسم هنوز ادامه داشت که الی گفت بیا اونور بشین دخترا اونجا نشستن ... خیلی زود با همشون جور شدم و شروع کردیم به حرف زدن و خندیدن...دلم اون بیرون بود...دلم دعا کردن می خواست اما خب نمی دونم چرا این کلمه زشته دست و پامو بست که از اون جمع که تازه وارد شده بودم بیرون نرم....در کل خیلی خوب بود..عاشق این جمع های تازه و صمیمیم که گرماش خستگی آدم رو در می کنه...نمی دونم چرا انقدر بین آدمها بودن رو دوست دارم و از بودن تو جمع انرژی می گیرم...همینه که از تنهایی بیزارم و تو تنهایی زود می رنجم...خیلی بده خیلی...

پ.ن: روز به روز تارو پودمان بیشتر و بیشتر و عاشقانه تر در هم گره می خورد و من می ترسم رج هایش به اشتباه رود ...

پ.ن: چیری که راجع به الی خیلی وقت ها ناراحتم می کنه رک بودن بیش از حده... اما دوسش دارم به خاطر همین رک بودنش!

چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386 ساعت 11:20 PM

چقدر داره خوش می گذره به به..اصن زندگی یعنی صفا یعنی عشق یعنی حااااال(جون خودش!)

آخر هفته رو خیلی دوست دارم خیلییی...امروز یه کلاس بیشتر نداشتم..اونم با نگی..تا وارد کلاس شدیم دیدیم  ته کلاس پسر دماغ سر بالاهه و دوست جدیدش که اونم ایرانیه نشستن سر جامون! ما هم صاف رفتیم کنارشون نشستیم...استاد خل و چلش هم مثه همیشه یه سه ربعی سخنرانی کرد...بعد یه ورقه داد که خلاصه ش کنیم که همه سرشونو برده بودن تو ورقه و کلاس در سکوت کامل به سر می برد که یه هو یه صدای قیژ ویژ اومد..نگی یه نگاه بهم کرد ببینه صدا از کجاست..منمم با قیافه مظلوم دستمو رو دلم گذاشته بودم گفتم خب گشنمه ..حالا مگه صداش بند می یومد؟:)) بعدشم سعی کردم سرمو نیارم بالا که خیلی ضایع بود..دفعه قبلشم که اومدم برم تو دستشویی فین کنم (چرا سرما خوردگیم خوب نمی شه؟؟)استاده وسط حرفش گفت: کجا داری میری؟ منم با قیافه ی کاملا غافل گیر شده گفتم دستشویی:دی گفت باشه برو زود بیا:دی نگی دیوونه هم تا آخر روز بهم می خندید می گفت چه حالی شدی جلو همه گفتی داری می ری دستشویی؟

دیگه مممم میم هم رفته شمال و از اونجا سعی داره کلی هوامو داشته باشه..دلم واسش خیلی تنگ شده ..هر چند امروز کلی ادامو در آورد و مسخرم کرد:دی... یه لحظه حس کردم که چقدر منو خوب می شناسه و راحت عکس العملم رو پیش بینی می کنه..اینجوری نمی شه باید غافل گیرش کنم...

پ.ن: با همه سردرد و بدن درد و حال تهوعی که دارم حالم خوبه...

چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386 ساعت 01:31 AM

دارم کلی خودمو نصیحت می کنم قربون صدقه خودم می رم که بش فکر نکنم..واسم مهم نباشه.اصن نمی دونم چرا از شمال رفتنش اینجوری در عذابم...کاش می فهمیدم....اون می فهمه...می فهمه که چقدر بهم ریختم و بی حوصله...

این روزا کارای دانشگاه حسابی خسته م کرده...با اینکه ۵ تا درس بیشتر ندارم اما سه تاش آزمایشگاه داره و سه روزم کامل پره...عم ران امروز پرو  ژه بازی برنامه نویسی رو فرستاد و تا آخر ترم بهمون وقت داد که بنویسیم...بازیش خیلی مسخره ست اما خب خیلیم درهم و سخته...این استاده(عم ران) خیلی اذیت می کنه روزایی که آزمایشگاه داره می گن ۴ ۵ ساعت بچه ها رو نگه می داره هی برنامه بنویسن..این هفته که سه ساعت و خورده ای نگهمون داشت و وقتی رسیدم خونه جنازه بودم چون از صبح زودش یه سره کلاس داشتم و سرمای بدی خورده بودم ...رسیدم خونه و گرفتم خوابیدم..تو خواب همش داشتم برنامه می نوستم و اجراش می کردم خیلی بد بود انگار که آدم می خوابه خسته تر می شه...

یه روسری دارم که سبز براقه...شیرین واسه تولدم آورد و اول که دیدم اصلا خوشم نیومد...دیروز تصمیم گرفتم با مانتوی جدیدی که خریده بودم سرم کنم..خیلی خنده بود تو داشنگاه هر کی می دیدم می گفت اااااا چه سبزه با مزه ایه..خلاصه همه نظر می دادن راجع بش...این ترم میلی بازم تو کلاسمه..اونم دو تا کلاس و دو تا آزمایشگاهش!‌ چشماشو تازه عمل ل ی ز ر کرده و باید همیشه عینک آفتابی بزنه..تا نشستم کنارش گفت اااااااا چقدر سبزی تو..خندیدم گفتم تازه عینکتو برداری سبز ترم می شم:)) گفت آره چقدر هم چشمو می زنه..گفتم خب سرم کردم کسی نتونه ببینتم...ساعت آخر که باز کلاس داشتیم اومد پشتم نشست و گفت تو رو خدا دیگه این روسری رو سرت نکن...گگفتم مگه مجبوری پشت سرم بشینی بشین یه جا دیگ!۱گفت نمی خواااام گفتم پس غرررررر نزن:دی خلاصه که ماجرایی داریم با این روسری سبزززز.

هر کاری می کنم هواسم پرت شه نمی شه که..هم دلم نمی خواد بره..هم نگرانم از راه و اینا...هم خودم قاطیم!

 

 

 

پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386 ساعت 01:40 AM

یه موقعی یه هو وسط راه وایمیسی و از خودت می پرسی: می فهمی داری چی کار می کنی و کجا می ری؟؟؟

نمی فهمی..فقط قدمهات رو تندتر و تندتر بر می داری و دوست داری خسته بشی که فکر نکنی و زودتر برسی...

دیشب تا صبح کابوس می دیدم...اون که خواب بود..کابوس زندگی و چی کار کنم...

پ.ن: باز من تنها شدم و فکر و خیال و خل و چل بازی اومد سراغم!

 

   1      2    >>