دیشب بعد از اینکه رفت بیرون زنگ زد...خیلی سعی کردم به روزی خودم نیارم اما تابلو بود که ناراحتم...انقدر ناراحت بودم که نمی خواستم صداشو بشنوم...بعد از اینکه قطع کردم هر کاری کردم که گریه م نگیره و نشد...خونه هم کسی نبود و راحت تر می شد گریه کرد...یک ساعت و خورده ای گذشت که دیدم مسیج داد...نخوندم...دیدم داره زنگ می زنه...نمی خواستم بردارم..بچه شده بودم...مبایلمو رو سایلنت گذاشتم وپرتش کردم یه جا که چشمم بهش نخوره...یکم که گذشت دلم نیومد نگرانش بذارم...آخه می دونست خونه تنهام...
میم:کجایی پس؟
من: تو اتاقم
-خب چرا گوشیتو جواب نمی دی؟
-مبایلم رو سایلنت بود الانم نمی تونم حرف بزنم.
باز زنگ می زنه...
-مگه می شه چیزی نباشه..بچه که نیستم عزیزم..بردار گوشیو دیگه
-الان نه بذار خودم بت مسیج می دم بهم ریختم
...باز زنگمی زنه و باز برنمی دارم
-..جان نزنگ..چیزیم نیست فقط الان نحرفیم بهتره
-کارت اشتباهه اما باشه.
-آره کارای من همیشه اشتباهه و مال تو اگه اشتباه باشه دست خودت نیست.
-نه عزیزم همش تقصیر خودمه و دست خودم. حق با توه!
جوابشو نمی دم...می دونستم اگه گوشیو بردارم گریه م می گیره و صدام می ره بالا و بیشتر عذابش می دم..یکم گذشت..گذاشتم آروم تر بشم ...انگار که حس انتقام جوییم هم التیام گرفته بود... حرف زدیم.. ناراحت بود...گفت چرا اینجوری می کنی...می دونستم الکی دارم محکومش می کنم و از محبتش سو استفاده می کنم...خودش رو مقصر می دونست..فکر می کردم اولش داره مسخرم می کنه اما دیدم نه واقعا خودشو مقصر می دونه که چرا رفته...منم انقدر بهم ریخته بودم که هیچ فکرش رو نمی کردم که چه گناهی کرده که من قاطی کنم و اون باید بشینه تو خونه..بعضی وقت ها از این همه توقعی که ازش دارم دلم می سوزه براش و حالم از خودم بهم می خوره..حالا خوبه زن و شوهر نیستیم!
دیشب می گفت اگه برم سر بازی می گن که سخت مرخصی می دن و دو ماهی از دستم راحتی...همین یه جمله واسه کلی فکر و خیال کافی بود...دو ماه خیلیه:( تازه بابام هم رو موضوع سربازی خیلی حساسه...تو فکر یه نذرم بلکه معاف شه...تاحالا انقدر از ته دلم چیزیو از خدا نخواسته بودم...اگه معاف شه نمی دونم چه جوری ازش تشکر کنم..نمی دونم...
پ.ن: روزای هفته انقدر برنامه دانشگام پره که نمی تونم بیام بنویسم...خیلی اتفاقا می یفته که دوست دارم ثبتشون کنم...این رابطه ها خیلی خاطره می شن...
پ.ن: می ترسم یه روزی بیاد و من از این همه احساس بترکم!
پ.ن: روز ۲۵ هم خیلی دوست داشتم بیام بنویسم ...از روز اول و پشت شمشادا نوزده ماه می گذشت و با روز ولنتاین یکی شد...این ماه باید خیلی اتفاقای خوب بیفته.




