شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386 ساعت 11:28 PM

امروز رفتم دندون پزشکی...دو تا دندون پر کردم اما کلی می درده...فکم هم باز نمی شه و سرم هم درد می کنه...

چقدر این یک هفته زود گذشت..هیچ کاری نکردم..اصن نمی دونم روزا رو چه جوری گذروندم...بابا امروز حسابی از دستم قاطی بود و دلیلی براش نداشتم...می گفت درستو جدی نمی گیری..البته تا حدی راست می گه..از دانشگام و بازی اعصابش خیلی خسته م...و بعد گفت همه دخترا زود خر می شن تا اسم ازدواج می یاد...یه روز خودشو می کشه که من به پسر مورد علاقه ش جواب مثبت بدم و تو اینده ادم با شوهر هم می تونه درس بخونه چه عیبی داره و درس و پول اصلا مهم نیست برای خواستگارت...زندگی رو سخت نگیر...ببین چه خانواده ی خوبی داره...و حالا خدا نکنه که من از اون ادم خوشم بیاد و بدونه که من تایید می کنمش...تمام دنیا رو بر ضد اون آدم بسیج می کنه که به زودی یه شیطان بزرگ از اون آدم و البته از ازدواج می سازه. حالا اصلا نمی شناسه ...من نمی دونم با این اختلاف سلیقه چی کار کنم...یا می گه دخترا اسم ازدواج که می یاد خر می شن و فکر می کنن این آخرین خواستگارشونه....ای بابا تو دیگه چرا منو از این چیزا می ترسونی...

عجب شب عیدیه...

پارسال چقدر سخت بود...اما باز هم شکر که هنوز خانوادم دور همه ن...خدا رو شکر که بابا بیمارستان نخوابید هر چند باید بره..مامان عملش به خوبی پیش رفت..هر چند باید باز هم عمل کنه...داداشی تونست راه بره..هر چند لنگ می زنه و به سختی راه می ره... میم برگشت هر چند بابا علنا داره مخالفت می کنه اون هم بی دلیل و نشناخته....زندگی خوبه...سال تحویل کلی دعا دارم بکنم...از خدا اول از همه سلامتی خانوادم رو می خوام که از ترس نبودنش شب و روز ندارم ...و بعد صلاح کارم...

نمی دونم این سردرد لعنتی چیه که ۴ روزه پدرمو در اورده...نمی ذاره بنویسم...

ایشالله که سال جدید پر از انرژی و خبرای خوب باشه....ایشالله که پر از سلامتی باشه و همه خوشبخت باشن...و ایشالله که سالی باشه برای بهتر شدن و با خدا شدن...مهم نیست چی پیش می یاد امسال...فقط می خوام خدا کنارم باشه و صبر و تحمل و شکر گذاری نعمتایی که خیلی وقتا به چشم نمی یان رو بهم بده...

می خوام عاشق تر باشم و دیوونه تر..و یکم از منطق  و سبک سنگین کردن رو کنار بذارم...

می خوام قرآن خوندن رو از نو و با برنامه شروع کنم...

می خوام درسامو با جدیت بیشتری بخونم و بیشتر بفهمم تا دنبال نمره باشم...

می خوام مسلمون تر باشم..

می خوام حساسیت های روحیم رو کنار بذارم و به آدما بیشتر اعتماد کنم...

می خوام بیشتر پیش مامان بابا باشم و حسشون کنم و عشقمو بهشون نشون بدم

می خوام اخلاقای بدم که یکیش زود از کوره در رفتن و زود ناراحت شدنه رو کنار بذارم...و البته عجول و کم صبر بودن...

می خوام میم رو بهتر و بیشتر بشناسم و اگر خدا خواست و با هم بودیم شایستگی باهم بودن رو داشته باشیم و اگر خدا نخواست طاقت جدایی رو داشته باشم و باهاش به خاطر خدا کنار بیام...

می خوام مثبت اندیش بشم و انقدر فکرای بد و مسخره به ذهنم نیاد...

هیچ وقت انقدر برای خوشبخت بودن مصمم نبودم...ان شالله که می تونم و می شم.

به امیدش....

 

 

 

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386 ساعت 00:19 AM

زندگی زیباست....

سال جدید هم داره می یاد..خیلی بزرگتر شدم..مشکلاتم خیلی بزرگتر شده...می دونم پارسال حسرت این روزا رو داشتم..اما انگار پارسال بهتر بود....

این کامپیوتر جدیدم رو اعصابمه..موسش داغونه!‌ انقدر یه وقتایی حرصم می ده محکم می زنم روشو بدتر می شه!‌

چقدر چرت می گم...ایرانی های اینجا رو که می بینم دلم می خواد خفشون کنم....اینا اگه دو تاشون نمی یومدن من الان ایران بودم...

یادم رفت برم از الی سیدی برنامه نویسی بگیرم...اه!‌ هیچی درس نخوندم...

حوصله ندارم...چقدر همش ناراحتم می کنه...داره واسم کم اهمیت می شه..

 

مرور پارسال...شروعش با غم و غصه بود...

پ.ن: همه رو پاک کردم...

 

 

چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ساعت 11:30 PM

انقدر دلتنگم که نمی تونم جلوی بی تابی و اشکام رو بگیرم...از دلتنگی حتی حرفم هم نمی یاد باهاش...خیلی بهش احتیاج دارم و خسته م از دوریش..کی می شه واسه همیشه پیش هم باشیم..کی می شه داشته باشمش و دلم از نبودنش شور نزنه...نزدیک دو ماه می شه ندیدمش...درسته هر لحظه احساسش می کنم و در روز هزار بار صداشو می شنوم اما انگار کافی نیست...کیش هم نشد...زیاد از نشدنش ناراحت نیستم..دلم نبود که برم ....دلم تنگه..بدجور تنگه...هنوز دو ماه و نیم دیگه مونده و اون موقع بعد از این همه انتظار تازه معلوم می شه که می تونیم همو ببینیم یا نه...می ترسم...

فردا بهار می یاد...انقدر از دستش هفته پیش دلخور شدم که امروز که مسیج داد جوابشو ندادم.. دیگه دلخور نیستم بی تفاوتم...وقتی مهم ترین خبر زندگیشو باید از میم بشنوم اولش دلخور شدم اما حالا دیگه نیستم...منم در همون حد که منو دید می بینمش...فردا که بیاد بهش زنگمی زنم و می برمش بیرون...نمی تونم تحویلش نگیرم...فقط رو وظیفه دوستی این کارو می کنم..هر چند حسابی دلمو شکونده و هر کاری می کنم کارشو توجیه کنم نمی شه...مسیجش هم فقط نوشته بود که دارم می یام فردا...بدون هیچ مقدمه و پایانی...میم می گه دوستات نوبرن...و وقتی پیش میم خواست که بهم زنگبزنه عصبانیتم بیشتر شد و جوابشو باز ندادم...نگی می گفت حق داری...

رانندم تصادف کرد..مامان می گفت خوب شد تو تو ماشین نبودی...یه لحظه آدم چقدر مرگ رو نزدیک می بینه ....

تینا فردا تولد گرفته و هنوزم دلم یه جوری می شه وقتی یاد حرف بچه ها راجع به ۲۷ صفر می یفتم...می گفتن خب مرده باشه ما که نمی تونیم بهم بزنیمو..تینا ضبط هم بیاریا...وای تو می خوای به خاطر وفات نیای تولد؟؟ خیلی خنده داره...هیچی نمی تونستم بگم...فقط گفتم واسم یه جور احترامه و فکر می کنم هر کسی اعتقادی داره...اما من داشتم واسه چه کسایی توضیح می دادم..تازه افتخار تینا این بود که صفر که هیچی محرم هم تولد می گیره...

چقد چرت نوشتم.

چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ساعت 00:29 AM

قرار شد که با مامان بریم کیش..از اونور هم اگه بشه میم می یاد..البته اگه بیاد نمی تونیم زیاد همو ببینیم شاید ۵ دیقه..با اینکه مامان از جریان خبر داره اما خب دلم نمی خواد حتی یکم دلخور شه... بالاخره که می فهمه و دلخور هممی شه..همش خدا خدا می کنم کاش بیلیت جور نشه که غصه شو هم نتونم بخورم!‌

حوصله ندارم بنویسم.

حالم خوبه..خیلی بهتر از دو روز اخیره...کاش می ذاشتم واسه یه وقت مناسب.می ترسم چیزی رو که از دست دادم دیگه بدست نیارم.

 

پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386 ساعت 9:58 PM

پ.ن: دیشب...مثه یه خواب تو مه...خاطره ی خوب و بد...هیچ وقت یادم نمی ره...

نمی دونم چم بود امروز ...از صبح دستام می لرزید و سر گیجه داشتم...اصن رو هوا بودم..رفتم یه تاکسی گرفتم و تا یونی کلی حرص خوردم بسکه پولش زیاد شده بود...سر کلاس گسسته سر شرطی که با دوست مونا بسته بودم قرار شد بهش شام بدم...مونا می گفت منم باهاش می یاما ما بهم چسبیدیم...چقدر یه لحظه دلم خواست..خلاصه قرار شد خودشون عصر زنگ بزنن و بگن که می یان یا نه..که به نفع جیب ما اصلا زنگ نزدند ..ظهر هم با الی و نگی رفتیم ناهار بیرون...تو راه از نگی و بی معرفتیاش خیلی گله کردم یکم از دستم دلخور شد اما حرفایی بود که خیلی وقت بود می خواستم بش بگم. زیاد خوش نگذشت..امروز همش حالم بد بود.

مامان تو چشماش پر از غصه ست..بابا سخت نفس می کشه و سعی داره ما نفهمیم چند روزیه قرص های جدیدی می خوره و از درد قلب زود به رختخواب می ره...داداشی خیلی سردر گمه...نمی تونم بگم همش سر جریانات تابستون و بی مسولیت های زنشه اما اونم بی تقصیر نیست..هر چند از وقتی که آشتی کردن یک بار هم به روی زنش چیزیو نیوردیم و باز هم مثل قبل مراقبشیم تا غصه نخوره..اما خیلی غصه مون داد..خیلی...الان نتیجه ش رو داریم می بینیم دیگه..اما به اونم می شه حق داد..بابا می گه امید داشته باشید...ایشالله همه چی درست می شه..مامان می گه از دست اون داداش کوچیکه  چی کار کنم...که حرف هیشکیو گوش نمی کنه ...قربون دلت برم مامانی که غصه همه رو می خوری...نکنه غصه من و میم رو هم می خوری...بهم گفتی خیلی مراقب باشم ..هر وقت راجع بهش می پرسی تو چشمات پر از نگرانیه..من هم می ترسم...خدا می دونه چقدر عاشقتم مامان گلم...وقتی درد داری می میرم...

تو زندگی هیچ چیز با ارزشی راحت به دست نمی یاد...خیلی سختی داری..زمین خوردن داره...می دونی کی برنده ست؟ اون که زیادی خوش خیال باشه به آینده...کاش منم یکم خوش خیال بودم...

می خوام یکی از درسا رو بندازم...وقت سر خاروندن ندارم...همش خستم..استادش خیلی روانیه..فکرکرده میجره ما نوشتنه و خوندن و تا می تونه کار و مشق می ده...یونی ما هم دست کمی از مدرسه نداره...همش یا مشق می دن یا امتحان یا پروجه...اون روز تو آزمایشگاه آدامس دهنم بود استادش در حالیکه داشت طرز وصل کردن لوله ها رو نشون می داد گفت: تو آزمایشگاه اجازه آدامس جویدن نداری!!!!

فکرم خیلی شلوغه...دوست دوستم که خیلی هم پسر خوبیه داره با یکی دوست می شه که بر حسب اتفاق فامیل دور ما در اومده...البته این رابطه فامیلی دیگه الان بهم خورده چون طلاق گرفتن...نمی دونم چی کار کنم...من دختره رو زیاد نمی شناسم اما خانوادش و می دونم که آدمای جالبی نیستن و به درد پسر به این خوبی و سر به راهی نمی خورن...به پسره گفتم که  دوست دختر جدیدش رو می شناسمش و خودش چون قبولم داره ازم خواست که بهش بگم نظرم چیه و منم بی پرده گفتم که ازش دوری کن فک نکنم به دردت بخوره..نمی دونم...ازم دلیل خواست...نمی دونم کارم درست بوده یا نه..اصلا به من چه ربطی داشت.دوستم می گفت کارت اشتباه نیست...اگه نمی گفتم شاید عذاب وجدان می گرفتم...

برنامه ملون گرافیک رو لپ تاپم نمی خونه! یعنی شانس از این بهتر نمی شد...تا آخر ترم باید شب و روزم رو تو یونی بگذرونم تا از پس پروجه بر بیام...یا یه کامپیوتر جدید بخرم..راه دومی رو ترجیح می دم..اما بابای نازم عمرا با من موافق باشه:دی

پ.ن:چقدر پرت و پلا نوشتم...

پ.ن:بی تابم..بی قرارم...دیگه طاقت ندارم...

پ.ن:اگه مغز من ترکید بدونین تقصیر این فکرای مسخره ست!

جمعه 3 اسفند ماه سال 1386 ساعت 2:59 PM

دیشب ۲۷ لباس رو با الی رفتیم...جالب بود...ظهر به خاطر نگی و مسی موندیم ناهار رو یونی خوردیم و کلی خندیدیم..مسی دپرس شده بود و دلم می خواست با مسخره بازیام یکم لبخند بزنه و یادش بره که اون پسره ی بی لیاقت باهاش چی کار کرده...نگی هم که این روزا همه کاراش پیچ خورده اما امید داره و دلش قرصه...دورو برمون هیچی ایرانی نبود و بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم..همون یک ساعت کلی خاطره شد...بعدش هم رفتیم با الی نماز خوندیم و یکم جینگیلی کردیم و راه افتادیم..تو راه کلی آهنگی افغانی گوش کردیم و به بدن قری دادیم...خیلی با نمک بود...خرید هم کردم و کلی بهم چسبید..دو تا پیرهن خریدم و کیف...نمی دونم چرا تازگیا رفتم تو خط پیرهن...یکیش خال خال سفیده!‌خیلی خنده داره و  داداشی می گه عین این زن قدیمیا می شی :دی

زنگ زدم بیلیت بگیرم قبل از عید یه هفته بیام ایران..همش پر بود! دلم می خواست تا می تونم سر اون خانومه داد بزنم..حتی یه دونه جا نبود حتی نمی شد رزرو کرد تا ۱۰ روز بعدش پره...:( بغض گلومو گرفته بود...با بابا دعوا کردم...که چرا زودتر به من نگفت که تو تعطیلاتم جایی نمی ریم...حواسم نبود که نباید بفهمن من دلم واسه ایران رفتن می تپه...فقط پشت سر هم می گفتم من می خواااااام برم ایرااااان هیچ جای دیگه هم دوست ندارم برم..بابا انگار تو چشام خوند که چه حالی دارم..سعی کرد آرومم کنه...گفت اینجا هم باشیم که همه باهمیم بد نمی گذره ...:( اگه نرم تا سه ماه دیگه هم نمی تونم برم...نمی دونم شاید صلاح نیست برم..شاید صلاح ما دوری و دلتنگیه...

تازگیا خیلی نا امید شدم..دیدم منفی شده نسبت به زندگیم...حتی نسبت به خدای خودم..نمی دونم با این وضعیت روحیم چی کار کنم. نمی دونم چطوری آروم شم...انگار که یادم می ره خدای من مهربونی داره...تو مغزم رفته که ما همش در حال امتحان پس دادنیم و باید سختی بکشیم و زندگی بدون غصه نمی شه...چرا نمی شه بی غم زندگی کرد؟ انگار که خدای من فقط جلوی پام سنگ می ندازه و خوشحالیام به یه روز هم نمی کشه...می دونم همه این فکرا کفره! اما دست خودم نیست..هی ازش حرف نزدم که به اینجا رسیدم..یه آدم عصبی و نا امید...

 با دوستش ناهار رفته بیرون..انگار بعد از بابا نوبت اون بود که عصبانیتم رو سرش خالی کنم...بهش گفتم که کارات بر عکسه و امروز که من تو خونم و می تونستیم هر دو بیایم آنلاین باز پاشدی رفتی ...گفت من که دیشب به خاطر تو موندم و تو دیشب خودت دیر اومدی خونه...اون لحظه هیچی نمی فهمیدم...جریان بیلیت رو بهش نگفتم .بیشتر از اینی که بهش گیر بدم ناراحتش می کنه...با این حال باید یه مسیج بفرستم درستش کنم...

پ.ن: درس دارم درس:(((

 

چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386 ساعت 01:19 AM

چی بنویسم...وقتی خسته و قاطیم به زمین و زمان بد و بیراه می گم!