امروز رفتم دندون پزشکی...دو تا دندون پر کردم اما کلی می درده...فکم هم باز نمی شه و سرم هم درد می کنه...
چقدر این یک هفته زود گذشت..هیچ کاری نکردم..اصن نمی دونم روزا رو چه جوری گذروندم...بابا امروز حسابی از دستم قاطی بود و دلیلی براش نداشتم...می گفت درستو جدی نمی گیری..البته تا حدی راست می گه..از دانشگام و بازی اعصابش خیلی خسته م...و بعد گفت همه دخترا زود خر می شن تا اسم ازدواج می یاد...یه روز خودشو می کشه که من به پسر مورد علاقه ش جواب مثبت بدم و تو اینده ادم با شوهر هم می تونه درس بخونه چه عیبی داره و درس و پول اصلا مهم نیست برای خواستگارت...زندگی رو سخت نگیر...ببین چه خانواده ی خوبی داره...و حالا خدا نکنه که من از اون ادم خوشم بیاد و بدونه که من تایید می کنمش...تمام دنیا رو بر ضد اون آدم بسیج می کنه که به زودی یه شیطان بزرگ از اون آدم و البته از ازدواج می سازه. حالا اصلا نمی شناسه ...من نمی دونم با این اختلاف سلیقه چی کار کنم...یا می گه دخترا اسم ازدواج که می یاد خر می شن و فکر می کنن این آخرین خواستگارشونه....ای بابا تو دیگه چرا منو از این چیزا می ترسونی...
عجب شب عیدیه...
پارسال چقدر سخت بود...اما باز هم شکر که هنوز خانوادم دور همه ن...خدا رو شکر که بابا بیمارستان نخوابید هر چند باید بره..مامان عملش به خوبی پیش رفت..هر چند باید باز هم عمل کنه...داداشی تونست راه بره..هر چند لنگ می زنه و به سختی راه می ره... میم برگشت هر چند بابا علنا داره مخالفت می کنه اون هم بی دلیل و نشناخته....زندگی خوبه...سال تحویل کلی دعا دارم بکنم...از خدا اول از همه سلامتی خانوادم رو می خوام که از ترس نبودنش شب و روز ندارم ...و بعد صلاح کارم...
نمی دونم این سردرد لعنتی چیه که ۴ روزه پدرمو در اورده...نمی ذاره بنویسم...
ایشالله که سال جدید پر از انرژی و خبرای خوب باشه....ایشالله که پر از سلامتی باشه و همه خوشبخت باشن...و ایشالله که سالی باشه برای بهتر شدن و با خدا شدن...مهم نیست چی پیش می یاد امسال...فقط می خوام خدا کنارم باشه و صبر و تحمل و شکر گذاری نعمتایی که خیلی وقتا به چشم نمی یان رو بهم بده...
می خوام عاشق تر باشم و دیوونه تر..و یکم از منطق و سبک سنگین کردن رو کنار بذارم...
می خوام قرآن خوندن رو از نو و با برنامه شروع کنم...
می خوام درسامو با جدیت بیشتری بخونم و بیشتر بفهمم تا دنبال نمره باشم...
می خوام مسلمون تر باشم..
می خوام حساسیت های روحیم رو کنار بذارم و به آدما بیشتر اعتماد کنم...
می خوام بیشتر پیش مامان بابا باشم و حسشون کنم و عشقمو بهشون نشون بدم
می خوام اخلاقای بدم که یکیش زود از کوره در رفتن و زود ناراحت شدنه رو کنار بذارم...و البته عجول و کم صبر بودن...
می خوام میم رو بهتر و بیشتر بشناسم و اگر خدا خواست و با هم بودیم شایستگی باهم بودن رو داشته باشیم و اگر خدا نخواست طاقت جدایی رو داشته باشم و باهاش به خاطر خدا کنار بیام...
می خوام مثبت اندیش بشم و انقدر فکرای بد و مسخره به ذهنم نیاد...
هیچ وقت انقدر برای خوشبخت بودن مصمم نبودم...ان شالله که می تونم و می شم.
به امیدش....




