شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387 ساعت 00:17 AM

دیروز عصر بعد از کلی کشمکش و آبغوره گیری هام بالاخره تونستیم دلخوری ها رو کنار بذاریم..می دونستم از روی حساسیت های بی جا اون رو هم حسابی خسته و عصبی کرده بودم و باید انتظار هر برخوردی رو داشتم اما مثل همیشه وقتی صدای گریه م رو شنید مهربون شد...واسه همینه وقتی دعوامون می شه نمی ذارم صدای گریه م رو بشنوه...نمی خوام از سلاح ازش استفاده کنم...یعنی فکر می کنم این سلاح با ارزش:دی باید جاهای مهم تری استفاده بشه نه وقتی به خاطر دوری و سو تفاهم و دیوونه بازیام دلخوریم از هم..و اینکه یه جاهایی واقعا مقصر بود و باید متوجه می شد...خلاصه که بعد از اینکه حرف زدیم تا حدی حل شد...

با بچه ها رفتیم هارد راک ..یعنی خیلی اتفاقی دعوت شدم...یه جوری که ته دلم هم راضی نبودم به رفتن...یعنی بهم بر خورده بود!...تاحالا نرفته بودم با اینکه خیلی نزدیکه بهمون...متاسفانه چند نفر دیگه که نمی شناختم هم اومده بودن...دلم بیش از حد برای میم تنگ بود و بی قرار بودم ...بدون اینکه به نگاه اطرافیانم توجه کنم مسیج بازی می کردم...یکی از بچه های یونی ماشین خریده بود و شام می خواست مهمون کنه دوستای خودشو و صبح که باهاش راجع به نبودن خانوادم حرف می زدم گفت خب تو هم!! بیا...خلاصه الکی گفتیم که تولدشه و فرستادیمش اون بالا و یه عالمه خامه رو صورتش ریختن..گفتیم الان می یاد پایین فحشمون می ده اما حسابی حال داده بود بهش و می گفت یه بار دیگه حاضرم برم...صدای بلندگوهاشون خیلی زیاد بود ..فقط بعضی آهنگ هایی که دوست داشتم رو می زدن و بدک نبود...در کل خوب بود.

برگشتنه ساعت حدودای یک بود و دلم مثه سیر سرکه می جوشید...آخه ماشینمو هم تو مال گذاشته بودم که همه با هم با یه ماشین بریم...یه دلشوره ی عجیب و بیخودی داشتم...دوست پسر دوستم هم خونه شون همین طرفاست..گفتم اگه دوست داری می رسونمت و دوستم هم گفت به شرطی که سالم برسه...آخه از شاهکارام خبر داره! ..از شانس خوبم هم یه خروجی رو دیر پیچیدم و کلی راهمو دور شد...میم هم از اینکه چرا یک پسر رو !!!‌که هم کلاسیمه و دوست پسر دوستمه رو دارم می رسونم خونه ناراحت بود...نمی دونم با این حساسیت هاش چه جوری بر خورد کنم..نمی دونم جلوش وایسم یا قبول کنم...به خاطرش روابطم رو با خیلی از پسرای دانشگاه قطع کردم..منظورم رابطه درسیه...حتی ازاینکه چرا با همکلاسیه پسرم می مونم درس می خونم و کار گروهی می کنم ناراحت و عصبی می شه و همش غر می زنه...نگی می گه حق داره. و می ترسه مثه اون دفعه پسرا اذیتت کنن.اما من می گم نداره چون هیچ وقت این حساسیت رو راجع بهش نداشتم...چون اعتماد یعنی حساسیت نداشتن!

مامان اینا امروز ظهر اومدن...مامان دلش خیلی پر بود...انقدر حرف پشت سر داداشی شنیده بود که وضع روحیش داغون بودو یکم حرف زدیم..ایشالله که بهتر شه...ایشالله که درست می شه همه چی..می دونم که می شه...

 

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387 ساعت 12:17 PM

سر کلاس انگلیش نشستم...استاد داره راجع به انتقاد کردن یه نوشته مسخره راجع به وا ک  س ن می کنه ...حوصله ندارم گوش کنم... ته کلاس نشستم قیافه پنچرم و پشت لب ت ابم قایم کردم...چشمام هنوز داغه...

از روزی که رفت شمال سعی کرد هوامو داشته باشه..زنگ می زد و با انرژی تمام شروع می کرد حرف زدن...طبیعیه من از خستگی و تنهایی اون انرژ رو نداشتم و همش می پرسید چته ..در حالیکه چیزیم نبود..چیزیم هم بود نمی گفتم..به خودم قول داده بودم مسافرتشو با گند اخلاقیام خراب نکنم...دیروز از صبح زنگ می زد و به خاطر خطای خراب نمی گرفت..مسیج داد که ۷۰ بار تاحالا گرفتم نمی گیره...جواب نمی دادم...داغون بودم...یه هو گرفت و با شادی سلام کرد...دوستش کنارش نشسته بود...بغض گلومو گرفته بود..جوابشو درست نمی دادم...شوخی می کرد اما به زور می خندیدم...تابلو بود...اما هیچی به رو خودش نیورد...دو ساعت بعد مسیج داد که شام خوردی ؟ کی می خوابی...جواب دادم میل نداشتم..خوابم هم نمی بره...گفت مگه می شه..گفتم میبینی که شده...از همین جا شروع شد...دیگه نه مسسیجی نه زنگی..تا امروز صبح...چقد دلم گرفت...تا وقتی که خیلی خشک پرسید خوبم یا نه...

می دونم تقصیر خودم هم هست...اما نمی تونم خودمو شاد نشون بدم وقتی هیچ کدوم هیچ کدوم به خاطرم حاضر نشدن یه روز از مسافرتشون رو کم کنن....

صبح تو خواب تصمیم گرفتم ترم تابستونی بگیرم..چرا از درسم به خاطرش بگذرم وقتی از مسافرتش به خاطرم نگذشت؟؟ خل شدما ...خب اون که اینجا نیست...اما اگه نمی رفت می تونست بم زنگ بزنه و خطای شمال رابطه مارو اینجورین می کرد...

نمی دونم شاید باید از این رابطه که حس می کنم به مو بنده باید بگذرم. هر چند ریشه ای رفته تو قلبم اما هنوز قبول ندارم به خ ا ط ر من!‌ خیلی کارا رو می کنه...متا سفانه فکر می کنم فیلم بازی می کنه...که خودشو خوب نشون بده..مهربون نشون بده...عاشق نشون بده...

چقدر بد فکر می کنم راجع بهش...پس چرا انقدر دوسش دارم؟ نکنه واقعی نیست..چرا همه چیو گم کردم؟؟؟؟؟

مامان اینا هم نمی تونن زیاد زنگ بزنن..هر چند دیروز که مامان زنگ زد دیدم وسط اینکه باهام حرف می زنه جواب بابا اینا رو می ده..منم به اندازه کافی قاطی بودم...درست جوابشو نمی دادم...اون هم بعد از چند دیقه قطع کرد و دیگه کسی سراغمو نگرفت...

کمبود محبت گرفتم الان!

نگی کنارم نشسته...هی می پرسه چی می نویسی...داره حسابی گوش می کنه...دیروز که حالم بد بود بهش زنگ زدم ببینم بهتر شده یا نه...بعد از کلی وقت...چند روز پیشا از اینکه اصلا سراغشو نمی گیرم ناراحت شده بود...اما نمی دونست به خاطر خودشه..اینکه همش می گه من نباید تلی بحرفم من جایی نمی تونم بیام همه می زنگن بابام قاطی کرده....داشتم می گفتم..دیروز بش زنگ زدم...گفت دارم می رم مهمونی ببخشید...

لپ تا پ م رو اوردم که تا شب بمونم دانشگاه و درس بخونم..مهم نیست که از صبح حال تهوع و سردرد و دلد درد دارم...مهم اینه که اینجا کلی آدم که نمی شناسمشون دورو برمن و گریه م نمی گیره...

دلم نمی خواد حرصشو در بیاره...دلم می خواد هر وقت خونه ست برم بیرون و دیگه سراغشو نگیرم...دلم می خواد بفهمه من چی می کشم...دلم میخواد بره یه جای دنیا دور از همه دوستا و خانواده و منم تنهاش بذارم...دلم می خواد تنهاش بذارم همین.

بیشتر نگم..الان جلو صورت استاد بغضم می ترکه... می گفت باز لبات آویزون شده..ناخوداگاه لبمو گاز می گیرم...

 

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387 ساعت 00:27 AM

هیچ کدوم از حرفامو نمی شه جدی گرفت..انقدر این ساکت بودن خونه و خستگی فکری و جسمی بهم فشار اورده که الان هر فکری از این مغز در همم بر می یاد...

به طور وحشتناکی دلم انتقام می خواد...اصن فکر می کنم یه روز همه اون بلاهایی که سرم اورده رو بدترشو سرش در می یارم...

به طور  وحشتناکی انقدر از نظر روانی خرابم که انتقام گرفتن ازش صد برابر انتقام از خودمه!‌ پس زودی بیخیالش می شم...

لباس غذا سلامتی خانواده عشق زیبایی ... کاش انقدر تنهام نمی ذاشتن...

مامان باید برای یه عمل کوچیک باز می رفت ایران...ازروزی که بلیط گرفت غمباد گرفتم و یواشکی اشک می ریختم...بابا و داداشی بودن و نبود مامان کمتر حس می شد...چندروز گذشت و منتظر بودم روزها زودتر و زودتر بگذره که مامان بیاد و خوب شده باشه....که بابا و داداشی عصر زنگ زدند که ما هم داریم میریم ایران کار داریم...میم همون موقع زنگ زد که دارم باهمه دوستام می رم شمال یه دوروزی ...از بغض نمی تونستم باهاش حرف بزنم...

امروز تلفن ها خراب بود...از رفتن مامان هشت روز و از رفتن بابا و میم سه روز می گذره و من نمی دونم چرا انقدر تنهایی و سکوت با اینکه هزار تا کار ریخته رو سرم بد می یاد ...

میم زنگ زد و گفت ما یه روز دیرتر می یایم...خیلی بهش خوش گذشته...دو شب یش می گفت وقتی تنهایی مسافرت به من نمی چسبه...نمی چسبه؟ نخندیدم اما خب...اینجور وقت هااز خودم متنفرم!!!!!!

امروز داداش کوچیکه می گفت تو مگه نمی گی از همه مردا بدت می یاد؟؟ 

احساس گرسنگی می کنم اما هر وقت با خودم لج می کنم هیچ چی از گلوم پایین نمی ره...سرم داره می ترکه و از صبخ زود سگ دو زدم اما چون لج کردم نمی گیرم بخوابم...خیلی گرمه دارم همینجور عرق می ریزم اما نمی رم کولر رو بزنم...حالا خوبه نفس می کشم....

خب چرت و پرتام تموم شد...

خدا !‌

هیچی .

 

چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387 ساعت 8:02 PM

نمی دونم چی بنویسم..وقتی از زمان آخرین نوشته آدم کلی وقت می گذره انگار که دستای آدم خشک می شه و راحت رو این کیبور نمی لغزه...

هوا حسابی گرم شده..می بینی وقتی نمی دونی چی بگی گیر می دی به هوا؟ هوا انقدر گرم و نفس گیره که هنوز احساس می کنم از صورتم آتیش می باره...

کارام خیلی زیاد شده..دوتا پروجه باید تحویل بدم که از یکیش هیم آیدیایی ندارم...اصن نمی دونم از کجا شروع کنم و کمتر از سه هفته وقت دارم...

کاش می شد مامان بابا یه گوش دیگه واسه دردو دلاشون پیدا می کردن..به خدا می دونم نامردیه اصن می دونم جز منو ندارن.. می دونم خود خواهیه..هر چی که اسمشو می خوای بذار...اما انگار که نمی کشم...مغزم گنجایش این همه فکر و ناراحتی نداره...اینکه ببینم عزیزام حالشون خوب نیست...زندگیه آیندم که رو هواست و من هنوز به انتخابم مطمئن نیستم...این دوری همه چیو خراب می کنه..وقتی با همیم و ایرانم انقدر این فکرای مخرب رو نمی کنم...اینجا انگار تمام نگرانی ها در کنار نگرانی های خانوادم می یاد سراغم...همش سعی می کنم بزنم به بیخیالی و واسه چند ساعت واقعا حالم خوب می شه و سعی می کنم هیچ فکری نکنم اما باز یه حرفی می شه که همه غما می ریزه رو سرم...میم می گفت چی شد اون حرفای سال تحویل...خودم هم می دونم..الانم همش امید دارم که همه چی درست می شه..مامان چند روز دیگه می ره ایران و بهتر می شه و داداشی هم بهتر و بهتر می شه..همش به خودم روحیه می دم که همه چی درست می شه و تابستون کلی اتفاق خوب می یفته...روحیه می دم اما بعضی وقتا فکر می کنم بیشتر دارم خودمو گول می زنم که فقط آروم شم..می گم اوکی اگه من بشینم غصه بخورم هیچی تغییر نمی کنه...فقط مریض می شم و کم غذا همین...باید باز هم بتونم قوی باشم..چیزی که مدت هاست نبودم...

همیشه دوست داشتم برای بار دوم که می رم ح ج یه جوری برم که عاشق برم...چند وقتی هست که هر بار بابا می خواد بلیط بگیره یه مشکلی پیش می یاد و قسمت نمی شه...حالا باز می خوایم اقدام کنیم بلکه بشه...دلم می خواست همین امروز می رفتم...نه اینکه آمادگی داشته باشم نه...بیشتر احتیاج دارم...به خدا خیلی احتیاج دارم...می دونم اگه برم تو مس جد ال ح رام بشینم آروم آروم می شم...فقط اونجا گریه می چسبه....اونجاست که یه نوری آرومت می کنه...این نورو می شه اینجا هم دید اما نه وقتی پریم از سیاهی...

می گن زندگی همیشه همینه و چیزی که تغییرش می ده منم! خیلی دوست داشتم همه تغییرات الان دست خودم بود.

به دوستای گلم: من وبلاگاتونو هر از چند گاهی می خونم ببیخشید که نظری نمی دم...دوست ندارم کسی مجبور شه بیاد اینجا که تازگیا هم کم می نویسم هم خیلی شخصی.