خوبی این روزها اینه که امید داریم به همه چی...
شاید عشق مکه رفتن نمی ذاره بشینیم و غصه بخوریم...همه خوشحالیم...با اینکه زندگی داداشی به خاطر خودخواهی های یه دختر و بی عقلیش خراب شد باز هم امید داریم که یه زندگی نو می سازه...البته مسلما داداشی هم بی تقصیر نبود. اما هر چی بود زندگیش رو دوست داشت و ادامه می داد...اون دختر می گفت ظرفیتش تموم شده نمی تونه...نمی دونم..ما که این زندگی رو تموم شده می دونیم اما ایشالله تو آیندش اینجوری در مقابل سختی ها جا نزنه...داداشی حال خوبی نداره...سعی می کنیم بهش امید بدیم ..همش میگه شما بگین من چی کار کردم...یه چیزی ته دلم می گه این ماجرا به نفعش بوده و داداشیم آیندش خوبه و بالاخره رنگ خوشبختی رو می بینه...حتی یه لحظه نمی تونم فکرشم بکنم که بخوام جای اون باشم...عوضش همیشه از ته دلم براش دعا می کنم...و می دونم که خدا یه قدرت خارق العاده بهش داده...می تونه...
می خوام به هیچی فکر نکنم...به اینکه تابستون چی می شه و آیا انتخابم درست بوده یا نه...دلم می خواد خیلی چیزا رو به بابا بسپرم اما متاسفانه بابا روم خیلی حساس تر شده...از بعد از این ماجرا هم رو همه چی حساس تر شده...دلم می خواد تا آخرین روز همینطور با روحیه و امیدوار باشم...
درسا وحشتناک شده و خدارو شکر هردو تا پروجه رو نصفشو انجام دادم...ایشالله با برنامه ریزی بقیش هم تموم می شه..البته اول باید سه تا مید ترم این هفته رو بدم و بشینم سر پروجه ها که هفته بعدش باید تحویل بدم...یکیش رو شاید برم صحبت کنم و بیشتر وقت بگیرم ...نمی دونم...احساس می کنم این ترم خیلی طولانی شده...
تولد میم نزدیکه و خیلی دوست داشتم پیش هم بودیم...دلم نمی خواد از اینجا براش کادو بفرستم یعنی سرم خیلی شلوغه بخوام هم نمی شه..اصلا نمی دونم چی بخرم....این دفعه دوست دارم لباس باشه...فقط چون سلیقه م رو تو لباس خیلی دوست داره. باید به فکر سوغاتی هم باشم که می خوام اون خیلی خاص باشه و یه چیزی یادگاری باشه نه اینکه صرفا بخواد ازش استفاده کنه....
پ.ن: من خیلی خودخواهم.




