شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 1:11 PM

درست چهار شنبه هفته پیش بود..

می خواستم فراموش کنم و اینجا ننویسم..اما بعضی وقت ها کرم می گیرد آدمو...

ظهر وقتی حرف می زدیم متوجه تغییر صدایش می شدم اما به روی خودم نیاوردم...شب وقتی آنلاین شدیم و سر موضوعی که یادم نیست بحثمان شد..یه چیزی تو مایه های اینکه چرا انقدر وقتی دانشگام زنگ می زند...وسط بحث گفت : دلم نمی خواد عکست تو سایت فیس بوک باشه و پسرا!!!! برن برات نظر بدن..گفتم: پسری نمی یاد واسه عکس من نظر بده هر روز دارن منو تو دانشگاه می بینن خودتم می دونی فقط بچه های دانشگاه رو ادد دارم..گفت مطمئنی..گفتم باور نداری؟ گفت من تو ایمیلت یه چیز دیگه دیدم..

انگار که دنیا روی سرم خراب شد...نه چون بی اجازه و یا بدون اینکه من یادم باشد پسو ردم را دارد ایمیلم را زیر و رو کرده نه..چیزی نداشتم پنهان کنم...نه چون به نوعی مچم را گرفته که بعدا وقتی توضیح دادم فهمید نگرفته...نه...فقط چون کسی که تا چند ماه دیگه باید جدی برای زندگی مشترک رویش فکر کنم از ساده ترین موضوع ها بهم اعتماد ندارد...چون ساده نیامد و نپرسید و وسط بحث اول از من خواست که حرف هایم را بگوید و بعد به قولی مچ بگیرد...

اصلا مهم نیست اعتماد نداشته باشد...می ترسم..کسی که اعتماد نمی کنذ..کسی که شک دارد..خودش ریگی به کفش دارد...دلم می خواست راجع به هیچ کدام اینها ننویسم و حتی فکرش را هم نکنم...

داشتم می گفتم...وقتی گفت کنترل خودم را از دست دادم..گفتم آره چه بد شد فهمیدی خیلی چیز های دیگر را نمی دانی...دیوانه شده بودیم..هر چه دلم خواست گفتم...اولش می خواستم نگم و بگذارد برای وقت دیگر..اما خواست که بمانم و توضیح دهد..قسم می خورد که همینجوری بعد از ظهر که وسایلش را جمع می کرده پسم را پیدا کرده و همینجوری!! ایمیلم را چک کرده...می گفت مگر خود تو یکبار این کار را نکردی..گفتم چرا اما آن موقع من دو ماه بود تو را می شناختم و بهترست بگویم نمی شناختم...اما الان؟؟؟ گفتم آرامشم را بهم زدی..به اندازه کافی بدبختی دارم...تا توانستم گفتم و گریه کردم...دست خودم نبود..باید می گذاشت بروم تا نگویم....ناراحت شده بود...

۵ شنبه شد...از صبح خواستم به روی خود نیاورم..از شب قبل خبری نداشتم ازش...سر کلاس مژی پرسید که باز چه شده..وقتی خلاصه برایش گفتم گفت انقدر ها هم بزرگش نکن..کمی حق بده..از هم دورید...گفت نگذار به حساب بی اعتمادی...کمی آرام شدم..از بابت حرف هایم هم ناراحت بودم..هر چند دلم شکسته بود نباید می گفتم...تا بعد از ظهر صبر کردم..خبری نبود...مسیج دادم و از حرف هایم معذرت خواستم..خشک حرف می زد..من را مقصر می دانست...اصلا کاش معذرت نخواسته بودم..نمی دانم چرا غرورم را در مقابلش گم می کنم...حالم بدتر شده بود..از اینکه کارش را موجه می دانست..از اینکه می گفت من اشتباهی نکردم...مگر چیزی پنهان می کنی..حرفم را نمی فهمید...اصلا باید می گفت اشتباه کرده تا بعد از ۱۰ روز توی دلم نماند...تمام حرف هایم را دو شب بعد گفتم..می دید که سه روز حوصله ندارم . هربار که زنگ می زد گریه کرده بودم..سرماخوردگیم بدتر و بدتر شده بود...حوصله هیچ چیزو هیچ کس را نداشتم...تا یکشنبه وقتی باز وقتی حرف می زدیم گریه می کردم..دلیلی نداشت می دانستم...توی کتابخانه دانشگاه بودم...از صبحش از زندگی بیزار بودم....نمی خواستم بفهمد سعی مردم صدایم را صاف نگه دارم..سرما خورده بودم و تا چند دقیقه نفهمید تا اینکه دیگر نتوانستم حرفی بزنم...سعی کرد آرام شوم...از اعتماد می گفت..از جایگاهم می گفت...کمی از دلم در آمد...اما خیلی اذیت شده بودم خیلی..

راستی شنبه هم وقتی توی اتاق گریه می کردم..مامان آمد..قسم داد که بگوبم چه شده...گفتم همینجوری دلم گرفته...گفت دعوایتان شده؟ گفتم یکم بحث کردیم ناراحت شدم چیزی نشده..گفت چرا انقدر اذیتت می کند..مادر ها همیشه ندانسته طرف بچه هایشان را می گیرند..گفتم نه تقصیر خودم بوده..هر چند به حرفم ایمان نداشتم..اما نمی خواستم بیشتر از این صورتش را خراب کنم....مثل آدما های نادان برایش جریان را گفتم و ناراحت شد و گفت نباید می گذاشتی مامانت بفهمد برای آینده خوب نیست...نمی داند این آینده برای من روز به روز کم رنگ تر می شود و روز به روز دو دل تر می شوم...شاید اگر آخر ترم نبود همان روز کنترلم را بیشتر از دست می دادم..اصلا چه فایده با آدمی که با عمل اعتماد ندارد بمانم...متاسفانه در این زمینه فرق داریم...در جمع دوستانش هیچ وقت مزاحمش نمی شوم...اما او هر نیم ساعت باید زنگ بزند..می گویم چه چیزی را می خواهی چک کنی..می گوید دلم تنگ می شود و ازم ناراحت می شود..چکار کنم حرفش را باور ندارم...نه من حرف او را باور دارم نه او به من اعتماد دارد... چقدر دوگانگی فکری دارم من...عضی وقت ها می گویم...۴ ماه ست همدیگر را ندیدیم...همه چیز به هر دویمان فشار آورده...شاید همه این فکر ها اشتباه محض باشد و سو تفاهمات باشد...نمی دانم...هر چه ما دانم این ست که دوستش دارم...حتی وقتی ازش متنفرم باز هم دوستش دارم.

بعد از این همه وقت خبری که دو روز پیش  داد حالم را جا آورد..هزار بار خدارا شکر کردم..حالا راحت تر فکر می کنیم...

از سرماخوردگیم بگم...توی این دو هفته ۵ بار دکتر رفتم....شب ها از سرفه نمی خوابیدم  و ۴ روز نمی توانستم حرف بزنم و صدایم گرفته بود و با کورتون کمی در آمد...فکر کن روز انتخاب واحد ترم  وقی به کلی مشکل بر خوردم نمی توانستم حرفم را بزنم...صدایم در نمی آمد.... ۴ شنبه دانشگاه هم نتوانستم بروم و کارم به سه آمپول و سرم کشید...دیروز که وقت تحویل پروجه برنامه نویسی بود از صبح انقدر سرفه کرده بود که نای راه رفتن نداشتم...نمی دانم چه طور توانسته بودم تمامش کنم..خدا را حس کردم...از خدا خواستم فقط تا نمایش برنامه بهم انرژی راه رفتن بدهد ...بعد از نمایش انقدر سرفه کردم که نمی توانستم حرف بزنم..مامان زنگ زد و فهمید و با دکتر تماس گرفت...سه آمپول دیگر نوش جان کردم و دیشب بعد از یک هفته چند ساعتی راحت می خوابیدم...خدا رو شکر بهترم...ویروس کشنه ای بود! خدا رو شکر که بهتر شدم...

یه عالمه دیگه غر دارم..مثلا اینکه هفته دیگه فاینالا شروع می شه و این مریضی خیلی عقب انداختم..اینکه مدار رو پایین ترین نمره ممکن رو گرفتم اما اصلا ناراحت نشدم جلب بود...اینکه واحدام غرو قاطی شد و یک ترم اضافه شد!

همینا..

پ.ن: می دانستم کشمکش های چند ماه پیش هیچ فایده ندارد...دختری بود که اهل زندگی نبود...عاشق نبود...گذاشت و رفت...فقط می خواهم تابستان خوب باشیم همین!