دوست داشتم از تمام روزها و لحظه هایش بنویسم...از احساس پر از غم در توی مد ینه و هیجان م که..با وجود مشکلی که پیش آمد و شوکی بزرگ بود باز هم تمام ثانیه هایش را دوست دارم...هر چند اول ناشکری کردم و چند ساعتی هر کاری می کردم گریه ام بند نمی امد..فکر می کردم گناهکار گناهکارم و این نوعی تنبیه از طرف خداست...فکر می کردم برای خدا و رفتن به خانه اش کافی نبوده ام و اشک هایم بی اختیار جاری بود...مامان می گفت آدم با دل شکسته که برود حجش قبول ست...این حرف هایش که او هم با گریه می گفت دلم را بیشتر می سوزاند..بابا هم از گریه ام گریه می کرد...فردایش خدا کمک کرد و محرم شدم کنار مسجد ش جره دایم تلقین می کردم که باید آرام بود و شکر کرد...ذکر می گفتم و آرام تر بودم...هنوز حکمت ماجرا را درک نکرده بودم و درونم غوغایی از احساس بد! بودن بود...آن شب توی اتاق با روشنایی مس جد ال حر ام قر ان می خواندم انگار ثانیه به ثانیه حکمتش را درک می کردم..دو روز گذشت و کم حرف شده بودم...اما حسی بزرگ داشتم...شوقی وصف ناپذیر و احساس عشق...می دانستم امتحان صبر بود و خوشحال بودم...انگار که پیامی بود برای مشکلات بعد...من یاد گرفتم که صبر کنم و شکر گذار باشم و شاید این تنها راهش بود...
وقتی که وارد مسجد می شدم قدم هایم را آرام بر می داشتم و می خندیدم...هیچ بغضی نداشتم و هنوز کعبه را نمی دیدم...اولین بارم نبود..اما انگار این بار خیلی فرق داشت...دلم شکسته بود و سخت انتظار کشیده بودم...وقتی ازدور پارچه ی سیاهش را دیدم قدم هایم تند شد...صدای مامان را می شنیدم اما نمی فهمیدم چه می گفت...انگار می گفت سجده کن و من بی اختیار به سمت کعبه می رفتم تا باز بی اختیار سجده کردم و .....
آن لحظه دعاها یادم نمی آمد و نفس نداشتم...داداشی نامردی نکرد و می گفت منو دعا کن...آخه داداشی من که اولین دعام برای توست ...داداشی خوب شد گفت دعا کن وگرنه به کل یادم می رفت...اعمالم را خیلی زود و به راحتی انجام دادم و بابای گلم با حال سرماخوردگیش همه جا در کنارم بود .... از همه بیشتر سعی را دوست دارم...حیف که دیگر نمی شود کعبه را از همانجا دید حیف...
روزهای مد ینه همه به شوق دو رکعت نماز کنار خانه پیامبر می گذشت و شب کنار بقیع وقتی هیچ کس نیست....نامردها همه جا را بسته اند..بقیع دو ساعت بعد از ظعر باز بود که بتوانی فقط ببینی و کنار قبر هم برای خانم ها چند ساعتی باز بود که آنقدر شلوغ بود نمی شد دو رکعت نماز خواند ... اما یک شب بقیع که تنها بودم و پایین پله ها نشستم...آنقدر سبک بود که نمی توانستم دل بکنم تا آمدند جمعمان کردند و به زور برای نماز اعشا فرستادنمان...
انگار هر چه که بمانی باز هم کم ست...هر کاری کردیم بلیط ها را عوض کنیم جا نبود...دلم بیشتر می خواست و باز هم می خواهد...
پ.ن: پریروز عمه ش به رحمت خدا رفت... می دانم باید صبر کرد اما اگر قرار به صبر کردن باشد دلم نمی خواهد بیایم...می خواهم تابستانی به یادماندنی به دور از همه داشته باشم و این تو را سخت آزار داد...مرا ببخش...