شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 ساعت 02:56 AM

حوصله ندارم کلمه ها رو زیبا کنار هم بذارم...من شرم دارم از اینکه نمی فهمم..نمی تونم...ضعیفم...

من که نمی دونم عشق چیه...دوست داشتن چیه...

من که گیر کردم..

من که همیشه اشتباهات گذشته م رو تکرار می کنم و هی می خورم زمین اما باز بلند می شم  و بعد با نیروی بیشتری خودمو می ندازم زمین...

نه این دفعه خسته نشدم..اتفاقا صبورترم... عجله ای واسه به نتیجه رسیدن ندارم باور کن...اما کاش دلت نشکنه..هر چی بیشتر جلو می رم لکه های سیاه بیشتری تو تصمیمات اشتباهم می بینم... میشه جبرانشون کرد...اما به قیمت گزاف...بعضی اشتباهات به قیمت یه قلب...کم نیست...یا شایدم به قیمت ثانیه های زندگیت..آخه نفهمیه من تا حدیه که نمی خوام قبول کنم اشتباه می کنم...می گم نه من می تونم..من نمی ترسم...از کجا معلوم من در آینده همین دوست داشتن رو بتونم جایی پیدا کنم...

یه ندای درون می گه خودتو گول نزن..تو از تنهایی می ترسی وگرنه انقدر حرف مفت تحویل خودت نمی دادی...

نمی دونم...امشب شب عجیبی بود..با مامان خیلی راجع بهش حرف زدم..اما مامان هم نتونست کمکی کنه جز اینکه گوشی باشه برای حرفام...می گفت با شناختی که از تو دارم نمی  تونی با اینجور آدما کنار بیای اما اگه عاشقی امکانش هست...

حالا سوال...من عاشقم؟؟؟

مامانو گذاشتم خونه...رفتم یه دوری بزنم یکم حالم بیاد سر جا...۱۰ شب بود و اینجا خیابونا و حس امنیتش مثل اول شبه... تو راه زنگ زد و ناراحت که من خوشم نمی یاد این وقته شب تنها رفتی بیرون دور بزنی که چی..تو چند وقته چته آخه با منم که حرف نمی زنی درست حسابی...یکم بحث کردیم و....بعضی لحظه ها تو زندگی آدم با همه دردش سبکه.. .تو ص ف و ح ..جایی که خیلی دوسش دارم چون همیشه خلوته و هیچ فلاشی نیست و می شه با برق رفت... نشده بود خدا رو اونجوری صدا کنم...با ۱۶۰ ۱۷۰ .....کیف داد...خیلی کیف داد...