پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387 ساعت 6:14 PM
فردا صبح می یای...
ظهر رفتم یکم سوغاتی خریدم...البته یکم خجالت داره که آدم واسه کسی که دوسش داره روز آخر بره خرید اما خب هیچ روز دیگه ای تنها نبودم که بتونم برم..می خواستم مامان نفهمه آخرم فهمید...عطری که به دستم زده بودم رو بو کرد و گفت خب برای داداش کوچکت هم می خریدی دیگه این همه دنبال عطر خوشبوه:دی
مامان می گه واسه اولین بار از ایران رفتن اصلا خوشحال نیست...اما من حسابی امیدوارم هم اکنون! ...همه چی درست می شه...و فعلا فکر اینم که به زودی می تونیم همو ببینیم...
اینم اینجا بگم جالب بود...دیروز مامانش گفته هی هر دوتون بگین هر چی خانواده ها بگن به روی چشم و اینا...خودتون دو تا شب و روز با هم حرف می زنین دیگه این چه جورشه:دی .... من نا امید نیستم اما شدیدا حس ششم منفی دارم....
این دفعه باید خوش بگذره...no matter what happens




