دیشب خواب عجیبی دیدم...زیاد خواب می بینم اما این چند وقته دیگه شورشو در آورده :دی ... از خواب که بیدار شدم حس بدی نسبت بهش داشتم...دیدم بهم خیانت می کرده و من نمی دونستم...خواب الکی بود اما نمی دونم چرا انقدر حرصمو در آورد...
دلم می خواد وقتمو پر کنم که جمعه که دارم بر می گردم احساس خوبی داشته باشم...الانشم با همه ی اتفاقای بد اخیر فکر می کنم که خدا رو شکر تابستون خوبی بود و خدا خیلی بهم لطف داشت...با اینکه همه فکر می کنن نرسیدن ما بهم تصمیم شخص من بود ! اما من فکر می کنم همش خواسته ی خدا بود که اونجوری به دلم بندازه..امام رضا حسابی پا در میونی کرده بود...
البته الان حالم خوبه که دارم تشکرات به عمل می یارم..یه دقه دیگه که مغزم منفجر بشه(با تربیتی) تقصیرا رو می ندازم گردن این و اون :د ی
الان باید برم خرید با دختر داییم...شب می یام ببینم مغزم منفجر شده یا نه!
راستی تا اطلاع ثانوی و تا وقتی که موضوع دیه ای واسه نوشتن دارم نوشتن از دل ممنوع!!!!




