<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[شراب تلخ]]></title>
		<link>http://deardiary.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/06/post-162/</link>
					<description><![CDATA[<p>این روزا می تونه خیلی خوب باشه...</p><p>اما خنده از رو لبام رفته...</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 20:02:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://deardiary.blogsky.com/Comments.bs?PostID=162</comments>
          <guid>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/06/post-162/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دعا]]></title>
					<link>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/04/post-161/</link>
					<description><![CDATA[<p>نمی دونم چی بگم..بعضی وقت ها می ترسم...من از آینده نمی ترسم از همین حالا و وضعیت داداشی که&nbsp;همه رو بهم ریخته می ترسم...</p><p></p><p>نمی دونم دیگه چه جوری دعا کنم...دست به دامن کی بشم؟ خدا ...</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 00:12:53 GMT</pubDate>
					<comments>http://deardiary.blogsky.com/Comments.bs?PostID=161</comments>
          <guid>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/04/post-161/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[فردا]]></title>
					<link>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/03/post-160/</link>
					<description><![CDATA[<p>فردا یونی شروع می شه.</p><p>هم خوبه هم بد.</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 00:20:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://deardiary.blogsky.com/Comments.bs?PostID=160</comments>
          <guid>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/03/post-160/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[می رم.]]></title>
					<link>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/01/post-159/</link>
					<description><![CDATA[<p>فردا بر می گردم به شهری که حالا دیگه دوسش دارم...می دونی این خود شهر نیست که ما بهش دلبسته می شیم آدما و دلبستگی هامون ما رو دلتنگ یه شهر می کنه...بعضی وقت ها هم فقط برای فرار شیفته ی شهر دیگه ای می شی.فکر می کنم به جز بهار و مریم و هدی و نیلو و شیرین دلم برای کسی سر سوزن هم تنگ نشه...قبلنا لیلی هم جز این دسته بود اما خب این دفعه فاصله مون خیلی تابلو شده بود...دلم برای هیچ چیز تنگ نمی شه!!! من می خوام از این شهر ببرم..از این شهر و آدمهاش...من می خوام به خودم حق ورود به این شهر که پر از تو و خاطره هاته ندم...من می خوام این شهر رو همراه با تو فراموش کنم!‌</p><p></p><p>تابستون درست همونطوری که فکر می کردم گذشت..یا انتقال انرژیم خیلی زیاده یا پیشگوی خوبیم!‌ می دونستم که این دفعه دلم تنهاست و بر می گردم و تابستون سخت و پر از غم اما پر خاطره و پر از خوش گذرونی دارم...خیلی برنامه تو سرمه...می خوام چند تا کلاس برم و حتما حرفم رو عملی کنم...می دونم امسال اونجا سال خوبیه...دلم خیلی روشنه خیلی...</p><p></p><p>معلوم نیست دیگه کی بیایم ایران...بر عکس همیشه مامان اصرار داره هرچی تو کمدمه بریزم تو چمدون و ببرم!‌از لباسام کلی حرصم گرفت بسکه زیاده..آخه من که خیلی اهل مهمونی نیستم این همه که دارم می یارم رو نمی دونم کجا بپوشم! فکر کنم هر روز باید تو خونه تیپ بزنم واسه خودم...البته از یه جهاتی آوردن همه ی لباسام خوبه..اینجوری هی احساس کمبود نمی کنم و خرید الکی نمی رم...هر چند متاسفانه یکی از تفریح های ما شده خرید لباس :(</p><p></p><p>این چند روز خودمو کشتم انقدر رفتم بیرون...سه شنبه که با بهار و شیما و مریم و هدی رفتیم اردک آبی صبحانه خوردیم و بعد هم که درکه...کلی عکس انداختیم...می خواستیم بریم رستورانای بالا بشینیم اما وسط راه انقدر خسته شدیم که برگشتیم بعد هم که مامان اینا رو با خاله دیدیم که اومده بودن همون رستوران!‌ چهارشنه هم ناهار خونه ی فرزانه بودیم و بعد از ظهرش با مریم رفتیم تندیس خرید مانتو...تا رسیدیم اونجا یادم افتاد وقتی کیفم رو عوض کردم پولامو نذاشتم توش و رفتیم از خونه مریم اینا پول آوردیم و کلی از مامانش خجالت کشیدم!‌ بعدش هم با شیرین اینا رفتیم لمزی پیتزا خوردیم و کلی اصفهانی بازی در آوردیم و خندیدم...امروز هم ناهار با ضحی بودم...ضحی یه چیزیش بود و هر کاری می کردم که بگه چرا انقدر ساکته نگفت...اول رفتیم شهر کتاب و چند تا کتاب خریدم و بعد هم رفتیم سوپر استار و بعد هم آبمیوه و پارک ملت...رو هم رفته بد نبود...بعدش هم تعریف تندیس رو پیش مامان کرده بودم و یه سر با مامان رفتیم و همه طبقه هاش رو گشتیم...آخرش که هر چی صندلی گیر می یوردم می شستم از پا درد..از اونجا هم رفتیم خونه ی دختر عمه م که همو ببینیم واسه آخرین بار...شیرین موقع خداحافظی گریه کرد و من بهش گفته بودم که عمرا گریه م بگیره :دی ذیگه ممم دارم از خستگی می میرم و نمی دونم چرا نشستم اینجا...یکم ا جمع و جورا مونده اما خب بقیه واسه صبح...</p><p></p><p>دلم برا داداش کوچیکه یه ذره شده....خیلی خوشحالم که بعد از دو ماه می بینمش...</p><p></p><p></p><p></p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 01:44:26 GMT</pubDate>
					<comments>http://deardiary.blogsky.com/Comments.bs?PostID=159</comments>
          <guid>http://deardiary.blogsky.com/1387/06/01/post-159/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خوبم!]]></title>
					<link>http://deardiary.blogsky.com/1387/05/28/post-158/</link>
					<description><![CDATA[<p>دیشب خواب عجیبی دیدم...زیاد خواب می بینم اما این چند وقته دیگه شورشو در آورده :دی ... از خواب که بیدار شدم حس بدی نسبت بهش داشتم...دیدم بهم خیانت می کرده و من نمی دونستم...خواب الکی بود اما نمی دونم چرا انقدر حرصمو در آورد...</p><p></p><p>دلم می خواد وقتمو پر کنم که جمعه که دارم بر می گردم احساس خوبی داشته باشم...الانشم با همه ی اتفاقای بد اخیر فکر می کنم که خدا رو شکر تابستون خوبی بود و خدا خیلی بهم لطف داشت...با اینکه همه فکر می کنن نرسیدن ما بهم تصمیم شخص من بود ! اما من فکر می کنم همش خواسته ی خدا بود که اونجوری به دلم بندازه..امام رضا حسابی پا در میونی کرده بود...</p><p></p><p>البته الان حالم خوبه که دارم تشکرات به عمل می یارم..یه دقه دیگه که مغزم منفجر بشه(با تربیتی)&nbsp;تقصیرا رو می ندازم گردن این و اون :د ی </p><p></p><p>الان باید برم خرید با دختر داییم...شب می یام ببینم مغزم منفجر شده یا نه!‌ </p><p></p><p>راستی تا اطلاع ثانوی و تا وقتی که موضوع دیه ای واسه نوشتن دارم &nbsp;نوشتن از دل ممنوع!!!! </p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 16:48:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://deardiary.blogsky.com/Comments.bs?PostID=158</comments>
          <guid>http://deardiary.blogsky.com/1387/05/28/post-158/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اللهم عجل لولیک الفرج]]></title>
					<link>http://deardiary.blogsky.com/1387/05/28/post-157/</link>
					<description><![CDATA[<p>*&nbsp;مولودی با نیلو و از دماوند آمدنش خیلی خوب بود...هرچند دلم بهترش را می خواست...</p><p></p><p>*با بهار بیرون بودیم...نمی دانستیم کجا بریم و قرار شد برویم تا هر جا که خدا ما را برد و کلی به قرارمان خندیدیم...از دو جمله ام یکیش راجع به تو بود...بهار را دیگر خسته کرده بودم...رسیدیم به خیابان نزدیک خانه تان...بهار گفت کاش نمی آمدیم که باز یادت نیافتد.. من هر لحظه به یادشم..من از یادش هیچ وقت ناراحت نمیشوم و گردنبندش همیشه گردنم هست تا همیشه یادم باشد..می گفت اشتباه می کنی باید تصمیم بگیری که بگذری...اما نمی توانم...هنوز بعد از سه هفته آمادگی ندارم...دلم برای نگاهش پر می کشد...دلم صدای پر از آرامشش را می خواهد که تا نمی شنیدم خوابم نمی برد...می دانم آنقدر اراده دارم که بتوانم حتی عشقش را از یاد ببرم..اما نمی خواهم...دلم بدون یادش خیلی تنهاست...نمی دانم شاید هم نمی توانم...</p><p>به خودم قول داده ام که کنار بیایم و زندگی جدیدم را هر موقع که وقتش بود شروع کنم...زود ست برای شروع دوباره...اما من بدون کمک نمی توانم.</p><p></p><p>*نگرانم...با این حال بیشتر وقت ها فکر می کنم مامان خوب کنار می آید..این منم که کنار نمی آیم...داداشی را که می بینم قلبم تیر می کشد...از همه متنفر می شوم..امروز شیرین یه کلام گفت نیا تو!‌ مانده بود سرش داد بزنم...نمی توانم ببینم کسی درکش نمی کند...بابا هم قلبش&nbsp; روز به روز بدتر می شود...رگ های قلبش بسته شده...داداشی را که می بیند گوش هایش سرخ می شود...</p><p>* این روزها سعی می کنم که شاد باشم و از لحظه هایم استفاده کنم...اما سیستم گوا&nbsp; رشیم بدجور بهم ریخته ...فکر کنم امسال یک روزه هم نتوانم بگیرم!‌ ...طاقت هیچ چیز ندارم...من دارم کم می آورم...</p><p>* دیروز تولدت بود...دلم می خواست زنگ می زدم و تبریک ساده ای می گفتم اما گفته بودی که هر رابطه کوچکی برای تو فشار بزرگی ست...تو تصمیمت گرفتی که بگذری...بهار می گفت دنده ات شکسته و دکتر رفته بودی...فکر کنم برای همین خواب پریشان زیاد می دیدم...خوب شد صدقه گذاشتم.</p><p>*حالا می فهمم چرا تلاشی نکردی...بهار می گفت به دوستت گفتی مادرت با درس و کار من خیلی مخالف بوده...خودم فهمیده بودم..نمی دانم چرا رابطه ما انقدر دشمن داشت...دوستانمان خیلی خوشحالن نه؟ </p><p>...حالم خوش نیست...</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 00:14:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://deardiary.blogsky.com/Comments.bs?PostID=157</comments>
          <guid>http://deardiary.blogsky.com/1387/05/28/post-157/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نمی خواهم.]]></title>
					<link>http://deardiary.blogsky.com/1387/05/26/post-156/</link>
					<description><![CDATA[<p>بعضی روزها دلتنگیم امانم را می برد...توی جمعی که می دانم تا یک هفته ی دیگر از هیچ کدامش خبری نیست دلم می خواهد گوشه ای بنشینم و فقط به تو فکر کنم...تو که آرامشم بودی و بی تو بی قرارم...من از نبودنت گریه نمی کنم و بر این غم صبر می کنم....من خدا را شکر می کنم و برای سلامتی برادرم دعا می کنم...</p><p>فکر می کردم اگر امیدی هست امشب که ماهگردمان بود زنگ می زنی...خوب می شناختمت&nbsp;اما از سادگیم دلم می خواست که دلت تنگ باشد...این امید هم نا امید شد...عیبی ندارد..عکس هایت را که دیروز از ایمیلم برداشتم می دیدم و گردنبندم را می بندم...نمی دانم کدام راه درست ست...اینکه زور بزنم و تو را فراموش کنم و هر چیزی که تورا به یادم می آورد از خودم دور کنم یا بر عکس...به خودم سخت نگیرم و بگذارم هر چه می خواهد پیش آید...و تو را با عشق به راحتی یاد کنم....</p><p></p><p></p><p>*همه دماوند ماندند...فقط من و نیلو آمده ایم...من پی سلامتی می گردم وگرنه نمی آمدم.دلم دیگر چه بخواهد برای خودم؟</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 02:33:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://deardiary.blogsky.com/Comments.bs?PostID=156</comments>
          <guid>http://deardiary.blogsky.com/1387/05/26/post-156/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
