من می توانم!

یه هفته ای بود زیاد سراغمو می گرفت و انقدر تعجب کرده بودم که منتظر بودم بگه پس این همه وقت که دوری می کرد چی کار می کرده!‌ ۵ شنبه گفت فاطمه تورو خدا بیا با هم دیفرانسیل بخونیم...منم از اونجایی که اولش هیچ وقت نمی تونم بگم نه گفتم باشه میام..گفت جمعه بیا خونه ما...خلاصه با اصرارش قبول کردم...بعد یاد روزای قبل...ترم قبل...همش انگار جلوی چشمام بود...اون صداهای پلید توی گوشم می خوند که : دوباره بهت احتیاج داره و یه هفته قبل مید ترم یادت افتاده...منم که سریع گولشو خوردم :دی و یه مسیج دادم که عزیزم خودت خونه بخون اشکال داشتیم از هم می پرسیم تو دانشگاه!من کلی کار دارم واسه ویکند!‌ اونم یه کم دلخور شد...خلاصه اومدم خونه و تا جمعه صبح وجدان درد داشتم که: بچه جون فوقش چون احتیاج داشته اومده جلو!‌تو باید بد جنس بشی بگی نمی یام؟ تو که می دونی اون دیفرانسیل بلد نیست!‌فاطمه صفر می شی دیفتو انقدر که پلیدی تو!‌ گناه داره....خلاصه یه زنگ بهش زدم که من دارم میام خونتون با هم دیف بخونیم..اونم کلی ذوق در کرد و منم رفتم که دیف بخونم! آخ انقدر حس خوبی بود..واسه خودم فکر می کردم فاطمه تبدیل به یک فرشته آسمانی شده که در راه کمک به هم نوع قدم خیر بر می داره:دی