شاید من هم دیوانه شده بودم..دلم می خواست کمی رویایی باشم و مثل همه آدما حق احمق شدن داشته باشم...حتی فکر کنم که مثل کتاب ها ...مثل فیلم ها...من هم می توانم...اما نمی دانم نشد نشد...دو روز واقعا تو خیال بودم..خیلی خوش گذشت اما الان یه بهت گذاشته ...یه بهت خطرناک که نفهمیدم از لب دریا تا خونه چطوری اومدم...
نمی خواستم برم...سروی بعد از ظهر گفته بود که بچه ها باربیکیو می برن لب دریا و تو ام بیا...اولش گفتم باشه اما وقتی دوباره زنگ زد گفتم حالم خوب نیست...دو ساعت بعد مونا زنگ زد و گفت خودتو لوس نکن پاشو بیا...نمی دونم چرا این همه اصرار داشتن..اولین بارشون بود :دی..منم یه میک اپ مختصر کردم و رفتم...خیلی حال نداد...یکم بچه ها رقصیدن و ورق بازی کردن و همین چیزا..اما می تونست خیلی بهتر باشه...تنها رفتن و برگشتن و سیدی خوب نداشتن تو ماشین از همه چی بدتر بود...شاید چون کسایی که دوست داشتم باشن نبودن و خیلی غریب بودم بهم خوش نگذشت...
بعد از اون بهت انگار که هیچی منو راضی نمی کنه...هیچی...پویی می گفت که خیلی خرم...راست می گه بچم!...قاط زدم مثه موتور!
از داداش کوچیکه هم خیلی ناراحتم خیلی....می تونست یکم مرد باشه معرفت داشته باشه...دلمو شکونده ...
مامان اینا تا ۷ روز دیگه می یان...
سکوت خونه آدمو می کشه... |