واقعا حرفی ندارم...
این معده لعنتی منم امون نمی ده! کافیه یکم عصبی بشم اونوقت تا چند وقت پدرمو در میاره.. رانیتین هم که انگار نه انگار!نخورم سنگین تره مثکه...امشب یه هو فشارم افتاد و ولو شدم تقصیر خودمه! دکتر گفت که باید سرم بزنم گفتم نمی خوام درد داره:دی...دلم واسه مامان می سوزه...من که از این ور یه هو حالم بد می شه...بابام هم که نیست..داداشم هم که بهانه گیری های خودشو داره...
دکتر گفت مسموم شدم..اما من می دونم از چیه..من هر وقت اعصابم بهم می ریزه می زنه به دستگاه گوارش...استرس این چند وقت هم کم نبوده...مشکل روحی روانیه :دی خدایا چرا من به یه مو بندم؟؟؟ پیلیز منو قوی کن!
وای خدایا من مسافرت می خوام..من دیوونه شدمممم!!!
دیدی حرفی نداشتم؟؟ همش غر بود..به قول پویا همش ناشکری...
باشه خدا شکرت!!!!!!
خب سر کار خانم غر جان... این سیستم گوارشی ما هم مستقیما وصله به مغزمان یعنی این دوتا رسما میخوان منو از زندگی ساقط کنند... برادرت خوبه؟
بد نیست. بهتره..
وای خیلی اسمت آشناس...خیلی آشناس! از اون موقع هاس که می خوام سرم و بکوبم به دیوار!! اسم وبلاگت اسم خودت بود؟ زمینه ش بنفش بود؟؟ نه یعنی عوض می شد رنگاش؟؟ آره؟؟
من یه وبلاگ دیگه م دارم. چاردیواری. شاید اونو می گی.
آفریییین دختر گل آره..اما تو بلاگفا بود..
آره فکر کنم منم اونجا اومدم.
سلام عزیزم تو هم عین منی الهی قربونت برم نعنا بخور یا به من تلفن کن بهت بگم چی کار کنی
مرسی جیگرم بهتر شدم