شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

من شدم رودخونه دلم یه مرداب...

اومده بود خونمون و با بابا کار داشت...طبیعیه همیجوری هم زیاد می یاد خونمون...انگار که من تازه برگشته بودم ایران... گفتن که با زنش اومده...هاج و واج از همه می پرسیدم جدی زن گرفته؟ پس چرا ما خبر نداشتیم؟ و یه بغضی ته گلومو گرفت...بغضی که هر چه می گشتم دلیلی براش پیدا نمی کردم!‌ چادر سرم نبود و از مامان خواستم که از همون دم در بپرسه چی کار داره و دعوتش نکنه بیاد تو...فکر کنم نمی خواستم ببینمش...از پشت در شیشه ای می دیدم که با یه دختر خیلی ناز و خنده رو با چشم های درشت که چادر مشکی هم سرش بود اما معلوم بود خیلی شیطونه تو حیاط وایساده...داداشی رفت تو حیاط و با زنش شروع کرد خوش و بش کردن انگار که از قبل می شناختش...خودش تنها وارد خونه شد و منم رفتم اتاق کنار پذیرایی...درست اومد روی زمین کنار در همون اتاق نشست و شروع کرد به احوال پرسی... منم دنبال چیزی برای سر کردن بودم که از اون دخمه نجات پیدا کنم که یه چادر تو خونه ای بود...در باز بود و اصلا حواسم به اون و  آیینه رو به روی در نبود که داشت از تو آیینه موقع چادر سر کردن نگاهم می کرد و من در تلاش که برم اونورتر پیدا نباشم اما نشد و با صدای بلند گله آمیز صداش کردم و گفتم ووااااااا .... شروع کرد به خندیدن..همون خنده ای که همیشه موقع اذیت کردن صداش آدمو حرص می ده...همه می پرسیدن چی شده مگه؟ که خودش یه جوابی سر هم کرد و داد...اونجا نموندم و رفتم دم در تا زنش رو ببینم که همون موقع بلند شد و رفت...ماشین هم خریده بود و با هم سوار شدن و رفتن!

 

نمی دونم چرا خوابش رو دیدم...طبعا باید خوشحالم باشم از سرو سامون گرفتنش...اما نبودم و دلم گرفته بود...

u r the one who I lost without

از بین همه سریال ها فقط اغما را می بینم...

بابا اغما را دوست ندارد

من همراه فیلم آبغوره می گیرم

من خدا را شکر می کنم

مامان نگران است

مثل همیشه  محکم در آغوشش می کشم

انرژی می گیرم

می خواهد برای همیشه بیاید ایران:(

من نمی گذارم.

دستم خیلی درد می کنه...اونم دست چپ!! نه می تونم بتایپم نه بنویسم:(

پ.ن: ای بی وفا دلمو شکوندی!

آخ که چقدر آدم با این آهنگای مسخره می تونه جوگیر بشه و درایور بازی در بیاره!

 

رستوران یخی

همه چیش از یخه و دماش ۶- درجه ست.یه پالتوی گرم و بلند با کفش اسکیمویی بهمون دادن که یخ نزنیم...بعد هم تو لیوانایی که از یخ درست شده بود شربت آوردنگ...خیلی جالب بود قسمتی که با لب تماس داشت آب می شد اما بعد از چند دیقه حس می کردی لبت سره و آلبالویی شده:دی..تا تونستیم عکس گرفتیم و با مسول اونجا کلی رفیق شدیم بسکه ازش خواستیم باهامون عکس بگیره!‌آخرش هم گفت می خواد با مبایلش عکسامونو بگیره داشته باشه:دی (اربکستانی بود و هندسام!!!)

بهار رفت...دیروز و امروز همش باهاش بودم و خوشحالم که می گفت این دوروز آخر که باهام بوده کلی بهش خوش گذشته...اما مثه همیشه نبود...مخصوصا امروز..

پ.ن: هم گلوم درد می کنه هم سرم...می بینی جنبه سرما نداریم!

پ.ن: سه چهار روزه ازش بی خبرم..مبایلش هم خاموشه...نگرانم...نکنه اتفاقی افتاده؟:(

تنگ غروبه این دل...

مثه شبای جمعه دلم گرفته...

امروز با بچه ها حرف از عشق بود...بهشون گفتم که چه جوری حس تنفر پیدا کردم و ای کاش این حس به بی تفاوتی تبدیل می شد...گفتم که چه جوری دلم می خواد یه چیزی می شد که می تونستم انتقام بگیرم...به خاطره همه احساسم. به خاطر همه صداقتم!

---------------------

همه جا می گفتم که تو هیچ کلاسیم به جز کلاس تاریخ  عرب ایرانی نیست...همین امروز بعد از دو هفته سر کلاس رفتن فهمیدم تو کلاس دیجیتالم دو تا پسر ایرانی هست که یکیشونو دخترای عرب بهم معرفی کردن!!! یکی دیگه هم گروهی آزمایشگام شد که وقتی فارسی باهام حرف زد تا چند ثانیه با تعجب نگاش می کردم! وقتی ازش پرسیدم سال چندمه و خواست که حدس بزنم حسابی ضایع کردم! خب قیافه ش کوچولو بود من از کجا می فهمیدم ترم آخرشه و این درس رو دوباره گرفته...

--------------------

نمی دونم تو این تابستون چی شده که همه بچه ها  فکر می کنن دماغم رو عمل کردم!! بعد که می گم نه بابا همونه!‌می گن پس یه تغییر اساسی کردی...  فکر کنم کاملی چهارمین نفری بود که پی تغییر اساسی می گشت...کاش یکی هم توی این احساس لعنتی دنبال تغییرا یا بهتره بگم خرابی ها بگرده...

--------------------

اینجا هم که ساکت تر از این اتاق طلسم شده !

 

دل من تنگ غروبه...

خیلی وقته از فکر کردن فرار می کنم...دلم می خواد جلو جلو همه درسا رو بخونم و گیج بشم اما راجع به هیچی فکر نکنم...

دلم نمی خواد به تابستونی که گذشت فکر کنم...به همه اتفاقای وحشتناک که مثه کابوس بود...به کسایی که خیلی زحمت کشیدن تا بتونم کمی دوسشون داشته باشم و نتونستم...به سردرگمی هام...

------------------------

گفته بودم از استادام می گم...

از استاد خط جبری شروع می کنم که یه آمریکایی فوق العاده شلخته ست...روز اول دنبال یه ایرانی می گشتم که یکم به این استاده بخندیم دلمون باز بشه وای خدا این عربا که آخر بچه مثبتن..خلاصه مبایلمو یواشکی در اوردم و یه عکس ازش گرفتم که به دوستام نشون بدم عقده ای نشم:دی...شلوار چروک کرم و پیرهن خاکستریش که نصفیش از لباسش زده بود بیرون و یه دکمش هم باز بود رو با کفش کیونی آبیش ست کرده بود..موهاشم که حسابی ژولیده ست:)) سیبیلشم به لب پایینش می رسه...خلاصه طنزیه واسه خودش..یه مساله ی جالب ترش اینه که با این تیپ شلخته  پای تخته فوق العاده منظم می نویسه که آدم حال می کنه! خوشم می یاد ازش:دی

استاد برنامه نویسیم هم خیلی ترسناکه! انقدر که از الان استرس نمره دادنش رو دارم..آلمانیه و من از هر دو تا جمله ش دوتاشو نمی فهمم:دی اما به نظر دلسوز می یاد! استاد سخت گیر دلسوز رو دوست می دارم..

خب آدم اول ترم همه استاداشو دوست داره:دی

استاد معادله هم یه خانوم عربه! روز اول که رفتم سر کلاس فکر کردم اشتباهی رفتم. آخه اسم کوچیکش قدا بود  فکر می کردم باید مرد باشه البته این اتفاق واسه دینامیک هم افتاد..نمی دونم چرا فکر می کنم همشون باید مرد باشن:دی

----------

فکر کنم برای عید فطر بریم ایران...اگه برم فقط به خاطر مامان می رم...حس می کنم تازه راحت شدم...هوای تهران حالا حالاها واسم سنگینه و شباش پر از کابوسه...

 

بابایی حالش خوب شده...

مامان اینا هم اومدن و اوضاع خوبه...

استادام خیلی باحالن کلی باید ازشون بگم که تو دلم مونده...

به جز یکی از کلاسام تو هیچ کلاسیم ایرانی نیست:(

تا چند روز دیگه اینترنت اتاقم وصل می شه اون موقع راحت تر می نویسم...