تو کتابخونه ی یونی نشستم و منتظرم ثانیه ها بگذره و این ویکند لعنتی هم تموم شه و باز هفته دیگه بیاد که من از کار و درس زیاد وقت سر خاروندن نداشته باشم...
دو روزه انقدر عصبی و بد اخلاق شدم که خیلی زد از کوره در می رم...انقدر گوشی می خوام برای حرفام که همش قلمبه شده تو گلوم...دلم می خواد ۲۴ ساعته بیرون باشم..می دونی اصلا ناراحت نیستم که تا حالا موندم یونی..هر چی هست از خونه و فکر و خیالش بهتره...یکی یکی مرور می کنم ببینم شب کجا می تونم برم..زندگیم انقدر بی معنیه که می خوام بگذرونمش همین!
خب این یارو هم اومد....بریم خونه!
ماه رمضون هم امد و من هیچ فرقی نکردم...از خودم و بی خاصیت بودنم بدم امده...
هیچ کس ...هیچ کس ناراحتی مرا یادش نیست. کسی مرا یاد خودم بیاندازد
نمی دونم چی بگم..بعضی وقت ها می ترسم...من از آینده نمی ترسم از همین حالا و وضعیت داداشی که همه رو بهم ریخته می ترسم...
نمی دونم دیگه چه جوری دعا کنم...دست به دامن کی بشم؟ خدا ...