شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

کابوس زندگی

یه موقعی یه هو وسط راه وایمیسی و از خودت می پرسی: می فهمی داری چی کار می کنی و کجا می ری؟؟؟

نمی فهمی..فقط قدمهات رو تندتر و تندتر بر می داری و دوست داری خسته بشی که فکر نکنی و زودتر برسی...

دیشب تا صبح کابوس می دیدم...اون که خواب بود..کابوس زندگی و چی کار کنم...

پ.ن: باز من تنها شدم و فکر و خیال و خل و چل بازی اومد سراغم!

 

یک روز پر مخاطره...:((

دیدی بعضی روزا از صبح کله سحر که بلند می شی انگار همه کائنات دست به دست هم می ده حرصتو در بیاره!‌

ساعت مبایلمو گذاشته بودم واسه نماز و خب زودتر از همیشه بیدار شدم چون هیچ وقت ساعت درست حسابیش  دستمون نیست و مثه زمان مامان بزرگا واسه وقت نماز به آسمون نگاه می کنیم:دی . نمازمو که خوندم یه میسکال زدم به میم که خواب نمونه و خودمو کتک زدم تا خوابم ببره و یه ساعتی تا وقتی خوری می یاد بتونم بخوابم. موفق شدم و یه نیم ساعتی از خوابم می گذشت که دیدم مبایلم زنگ می زنه..هی محلش نذاشتم و باز خوابیدم..باز زنگ زد..ای خداااا کیه سر صبحی ..باز بر نداشتم گفتم خودش خسته می شه..حالا فک کن مبایلم هم زیر بالشتم بود..دفعه سوم دیگه اون روی ..م بالا اومد و با عصبانیت برداشتم گفتم بله!!! گفت : فا   ط  مه جان باز که خواب موندی پاشو دیگه نمازت قضا شد!!!- وااای تو مگه میس منو ندیدی؟؟؟‌- نه کی میس دادی؟‌ نمی دونم چرا امروز می خواستم هر جور شده بیدارت کنم :(( . چند دیقه می گذره و دلم می خواد نیم ساعت دیگه بخوابم..چشام داره گرم می شه که بابا با حس پدر مهربان  در و می کوبه باز می کنه!‌فا ط مه پاشو برو دانشگاه!‌ای خدااا بابا شما چی کار به من داری آخه :(( هیچ وقت منو بیدار نمی کنه هاا..خلاصه که باز بخیر گذشت و سالم رسیدم دانشگاه..ساعت بیکاریم داشتم مبایلمو چک می کردم دیدم وااای داره میلی رو می گیره! بعد هم همینجور بهش مسیج می ده و هر کاری می کنم استاپ نمی شه و هفت هشت تا مسیج خالی بش داده بود و سه بار هم زنگ...یعنی بد شانسی بیشتر از این نمی شه!‌ تازه کردیتم هم آخرش بود و الکی حیف و میل شد..بعد خود میلی زنگ زد و مگه روم می شد بردارم؟:دی یه مسیج دادم که بخدا من بی گناهم مبایلم قاطی کرده و تو کیفم بش فشار وارد شده! می گفت سر کلاس بودم مبایلمو هم خاموش نکرده بودم هی ویژ ویژ صدا می داد:)) . بعدش هم با سروی و نگی رفتیم استارباکس سالاد خوردیم و از هر چی چیز حال بهم زن بود واسه نگی گفتیم که حالش بهم بخوره:دی..می گفت یکم دیگه بگین همین جا ساندویچی که خوردمو بالا می یارم:))

کلاسای بعدی هم بخیر گذشت..روزای یکشنبه سه شنبه م واقعا سنگینه و جنازه می شم تا وقتی برسم خونه...کلی شاد بودم که کلاس سه ساعتم نیم ساعته تموم شد ومی تونم زود  بپریدم تو ماشین که بعدشم برسم به تختم...کلی کتاب دستم بود و به سختی راه می رفتم و یه دستم هم مبایلم بود منتظر زنگ میم بودم و خودم هم با میلی کل کل می کردم که من هیچ وقت با تو کار ندارم که بت بزنگم:دی . تا جاده کلی تو ترافیک بودیم. حوصله م سررفت و اومدم هندزفیری رو بزنم که یه آهنگی چیزی گوش کنم که یه هو دیدم کیف دستیم نیست! هر چی زیر ماشین رو گشتم نبود یعنی جا گذاشتم تو کلاس؟؟؟؟  به خوری گفتم بدو برگگگگرد کیفمو جا گذاشتم..در آزمایشگاه قفل بود و نمی دوونستم استادش کجاست و خدا خدا می کردم خونه نرفته باشه..رفتم اون یکی ساختمون طبقه اول دوم..مگه پیدا می شد؟؟ با هزار زحمت و از این ساختمون به اون ساختمون شوت شدن پیداش کردم و می خندید می گفت کیف دستیت رو چه جوری یادت رفت ببری؟:)) تو جاده هم تصادف شده بود و باز کلی تو ترافیک بودم..گریه م دیگه داشت در میومد..کردیتم هم تموم شده بود و نمی تونستم به جایی زنگ بزنم...باز هم خدا رو شکر سالم و سلامت رسیدم خونه! که دیدم تمام خونه رو صدای دلر گرفته! اول فکرکردم کسی اومده دستشویی رو درست کنه..بعد دیدم نخیر از خونه بغلیه!‌ مگه می شه با این صدا خوابید؟؟؟؟:(( یکم به زمین و زمان فحش دادم که بالاخره صداش قطع شد و منم فرصت رو از دست ندادم و شیرجه رفتم تو رختخواب..بعد از یک روز پر ماجرا و حرصی کلی چسبید!‌

حالا میام راجع به استادای یونیکم هم می نویسم ..

شاید زندگی همین باشد

خیلی زور داره وقتی صبح زود بیدار بشی و کلاس اولت اونم روز اول دانشگاه کنسل بشه...در کل روز کسل کننده ای بود...مسی می گفت چقدر چاق شدی و نگی می گفت خیلی لاغر شدی...۲۰ روزی می شد همو ندیده بودیم ..

نمی دونم چرا حرفی ندارم...خونه خیلی ساکته و همین سکوتش منو گرفته و هر بار که میم زنگ می زنه غر می زنه که چرا اینقدر بی حوصله و کم حرف شدم...بابا که تا شب سر کاره و داداش کوچیکه هم هیچ وقت خونه نیست..کاش مامان زودتر بیاد...هر چی بزرگتر می شم بهش وابسته تر می شم...از چیزی ناراحت نیستم اما حوصله ندارم...طبیعیه بعد از این سه هفته پر ماجرا و آرامش آنی بعدش آدم اینجوری بشه نه؟

فیلم تو فی ق اجب اری و اقلی ما رو رفتم دیدم..قبلنا عاشق سینما رفتن و دیدن فیلمای ایرانی بودم...اما این دو تا فیلم واقعا از خجالت مردم در اومده بود...محض رضای خدا یه نتیجه اخلاقی هم نمی شد گرفت ازش...با این حال کلی خاطره بود...

بازم دور می شم و دلتنگ

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.