شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

هنر هنر هنر

از دیروز تاحالا دارم فکر می کنم که چرا هیچ هنری نداریم...چرا در هیچ زمینه ای به قول گفتنی استاد نیستم..چرا هیچی حالیم نیست...اصلا از کجا باید شروع کرد...خب از چی باید شروع کرد..موسیقی؟ نقاشی؟‌ رقص؟ نوشتن؟ خوندن؟...الان دچار دپسردگی شدم که چرا من هیچی بلد نیستم که حداقل خودم بهش افتخار کنم:(...چقدر دلم می خواست بلد بودم یه سازی بزنم...یا مثلا نقاشی کنم......تا اینجا یعنی تا این سن یاد گرفتن این چیزا دست من نبوده...یادمه بابام همیشه با کلاسای بیرون مخالف بود!‌ اما الان دیگه دست خودمه...من باید یه حرکتی بکنم...اینجوری نمی شه!

دوست داشتم امسال که می یام ایران برم چند تا کلاسی که دوست دارم اسم بنویسم...اما واقعا رفت و آمدش مشکله...اونم واسه من که نمی دونم چرا یه روز که می رم بیرون تا چند روز حال تهوع می گیرم...به بابا هم هر چی اصرار می کنم یه ماشین اوتومات بگیره من بتونم رانندگی کنم گوش نمی کنه...پس با همه اینا نتیجه می گیریم که من بی هنر باقی خواهم ماند:(

پ.ن: هنوز مسیج می ده و زنگ می زنه...من هم نرم تر شدم و در عین حال بی احساس تر.

:دی

با لیلی و رینی بیرون بودیم...نه دلمون خوردنی می خواست نه جایی داشتیم بریم...ساعت ۹ اینطورا بود و دلمون هم نمی خواست بریم خونه..کشتمشون از بس گفتم بریم یه کار هیجانی بکنیم..هی می گفتن خب تو بگو مثلا چی کار؟...همونجا دست یکی سیگار دیدم...گفتم بچه ها پایه این یه نخ بکشیم بخندیم؟(خیلی مثلا هیجانی بودااا) گفتن فاطمه تو جدی جدی خل شدیا هه هه خیلی بی نمکی...گفتم به خدا دارم جدی می گم اصن وایسا من از این دکه بخرم خودم می کشم!‌اینا هم دیدن من جدیم و گفتن غلط کردی ما چی پس:))..خلاصه که یه چن تا پک هم بیشتر نزدیم چون واقعا دوست نداشتم یعنی حال نمی داد...لیلی می گفت تو از کجا بلد بودی کلک؟؟ گفتم نمی دونم خدا دادایه:)) آخ که چقد ادا اصول در اوردیم..بیخود نیست همه آدم با کلاسا تو فیلما یه سیگار دستشونه:دی اما من هنوز موندم چیش خوبه آخه!!!

داداشم و دوستام می دونن که چقدر از سیگار کشیدن بدم می یاد...شاید به هون دلیلی که نرگس گفت!شایدم به خاطر بوش که نمی تونم کنار یه آدم سیگاری بشینم...‌اما خب واسه خودش ماجرایی داشت اینو هم واسه نرگس گلم که می دونه چقدر واسم مهمه:X نوشتم که بدونه ماجرا از چه قرار بوده و موضوع آروم شدن نبوده!

ویرایش:

جالبه که فردا روز اول رجبه..یه جورایی عیده...پارسال یه همچین روزی...۲۵ تیر...خدایا...می تونم باز نرم پشت شمشادا؟؟ میترسم...میترسم اونجا باشه...می ترسم اونم یادش باشه...اونوقت نمی دونم چی می شه...از الان قلبم می زنه...خدایا کی آخر مرداد می یاد من از اینجا(ایران) فرار کنم...یکم از خاطراتش دور شم...

خیلی می خوام راجع به این مزخرفات ننویسم...چیزایی که باید فراموش شه و بیخیالش شم...۵ ماه گذشته و من هنوز حال و هوام همونه...کم کم تعطیل می شه این حرفا...قول می دم.

می رم به خدا...می رم دکتر!

از دو روز پیش شروع شد...وقتی که یه اس ام اس با یه شماره نا آشنا داشتم...فکر می کردم م باشه. می دونی آدم وقتی دلش یه چیزی رو بخواد توهم می زنه!‌ وقتی دیدم یکی از دوستای قدیمیمه که دلش گرفته و یاد من کرده بغضم گرفت...از اون موقع دیوونه تر شدم...انقدر دلم براش تنگ تر و تنگتره که همش دستم می ره طرف مبایلم...دیشب دختر داییم هم که زده بود تو خط آهنگهای غمگین...یه چیزی گذاشت که هق هق منو بلند کرد...

تو این یه هفته این سومین نفری بود که گفت روانی برو دکتر...اول روهام( زودتر از همه فهمید البته سو تفاهم بود ولی موضوع اینه که فهمید!) بعد حسن( البته چند بار دیگه هم گفته بود خیلی هم عجیب نبود) و آخر هم...تا حالا کسی انقدر تحقیرم نکرده بود...شاید چون تحقیرش کردم...فقط با بی محلی...بی محلی که دست خودم نبود و انگیزه ای واسه تحویل گرفتنش نداشتم...گفت لیاقتت همونه همون م! بی جواب نذاشتم این حرفشو اما کاش می گفتم که من لیاقت اون م رو هم نداشتم:(( ...کسایی که وارد زندگیم شدن انقدر برام عزیزن که هر کاری باهام بکنن بازم دوسشون دارم بازم دلم براشون تنگ می شه و بازم تا آخر عمر احترامشونو نگه می دارم...خوشحالم که نذاشتم وارد زندگیم بشه...اولین بارش نبود! دو سال پیش هم یه همچین حرفی رو زده بود...

پ.ن:دیشب نمی دونم چم شده بود...یادم بود پری می گفت سیگار بت آرامش می ده...به این می گن دوست ناباب:دی ...از سیگار متنفرم...باید به پری بگم که به من آرامش نداد...شاید قلابی بوده...

خالیم...پر از خالی!

زیاد گریه نمی کنم. وقتی هم گریه کنم نمی ذارم کسی اشکامو ببینه..امروز توی مولودی..وقتی دف می زدن...یه هو نمی دونم چم شد که هر کاری می کردم نذارم اشکام بیاد نمی شد...کلی هم خودمو فحش می دادم که خره حالا همه او سایه و خط چشمت می یاد پایین هیولا می شی...اما دیگه مهم نبود...وقتی هم اومدیم بیرون با لیلا تا سر جاده فشم رفتیم و گریه کردم(‌:دی آدم بی جنبه به من می گن) نم بارون هم که یه پنج دیقه ای کلی حالمو جا آورد...خالیم پر از خالی...

پ.ن:دلم برای نگاهش..دلم برای صداش...فقط برای یک لحظه...دیگه دل نیست...

کار آدمایی مثه من...

دکتر گفته زیاد فک می کنه. گفته مگه به چی فک می کنه؟ گفته نباید انقدر فکر کنه...

گلایه: س اصرار داشت بنویسم. اصرار داشت بعد از بستن اونجا تو ماه که چند باری بهش سر زده بود بنویسم..خودش می دونه چی می گم.

گلایه:‌  دلم نمی یاد کسی ازم ناراحت باشه. حتی این دنیای مجازی کوفتی. پس  من کی باشم که خوام به کسی جسارت کنم. هر چند من هنوز موندم برای چی انقدر عصبانی شده.

گلایه: ل تو که اینجا رو نمی خونی. اما امروز تو تلفن از فال ملینا که گفتی دلم می خواست از ماشین پیاده بشم و تا خونه پیاده بیام اما خندیدم. اما بهت گفتم بیا بالا تنها نشین تو خونه غصه بخوری یه وقت.مثه اون دکتر گوش به جای دکتر رژیمی..مثه خیلی چیزای دیگه و خاک بر سر من! که دروغای تو و سادگی خودم رو نادیده می گیرم. کاش می تونستم از تو هم خداحافظی کنم.

گلایه: بابا امروز سر ناهار فهمیدی چطوری حالمو گرفتی و خواستی که جبران کنی...اما نتونستی...من این چند وقت خوب خوب شکستم...کاش من رو هم به اندازه پسرت... (الان همه ریمل هام روی صورتم ریخته...کسی اینجا نیست به من بخنده!) مهم نیست!

گلایه:‌ح خوب می دونی که چقدر دوستت دارم و چقدر برام مهمی...و من با همون حسی که همه ازش می گن می دونم که آخرش بده!‌ دوست دارم از تو هم خداحظی کنم بلکه روزای سختیت رو هیچ وقت نبینم!

( مامان حالا وقت اومدنه؟؟ من که می دونم اشکای منو ببینی دلت می گیره...خب می دونی که وقتی بپرسی چته من حرفی برای گفتن ندارم و فقط اشکام بیشر می شن!!!)

گلایه: مریم تو با اون ایمیلت خواستی که برگردم و ببخشمت...می دونی که خیلی سخت بود. اما برگشتم. پس کجایی؟

گلایه: ض تو مگه نمی گفتی من چرا دور شدم؟ چرا دیگه اون فاطمه تو نیستم؟

گلایه: م نمی دونم بگم ازت چه گلایه ای دارم..اما بالاخره دیدی که هر چی من می گفتم همون شد..بالاخره به حرفام ایمان اوردی...و من نمی دونم تو با این ذهنیتی که برای من گذاشتی چه جوری می خوای کنار بیای و خدایی هم در این نزدیکیست. من با تو انقدر حرف دارم که دلم نمی خواد هیچ وقت شروع بشه...

نمی شه از خدا گلایه کرد...

همه اینا رو گفتم اما می بینم دیگه مهم نیست...این چیزا پیش می یاد...زندگی همینه. نه؟

اما...من از همه بیشتر از خودم گلایه دارم...

پ.ن: می بینی خودم به خود چه جوری دلداری می دم؟‌

فکر کن..

فکر کن از بی حوصلگی تو آی دی های قدیمت گشت می زنی...یک آیدی با اسم امیر چراقش چشمک می زند و تو هم قلقلک داده می شوی که پی ام بدهی و آ اس ال بپرسی..اونطور که معرفی می کند از مناطق بالا شهر تهران ست و پسری با کمالات و درس خوانده. فکر می کنی چه خوب! سنش هم که به من می خورد حالا می خواهد دروغ بگوید یا نه! اگر بچه مدرسه ای بودم فردایش بچه ها را جمع می کردم و کلی پز می دادم که من با باکلاس ها چت می کنم ...بسوزد!یک عادت بدی که از بچگی یقمان را چسبیده این ست که دروغ نمی گویم و دروغگو ها را زود می شناسم. همینطور که سوال می کرد و از بی اف های فراوان ما سوال می کرد

گفت: گفتی اسمت فاطمه ست دیگه؟ گفتم آره تو هم علی؟ گفت: ببین اذیت نکن تو آشنایی:)) از کجا فهمیدی؟‌ گفتم اوا آیدیت که امیره ...

خلاصه اینکه ما بسی در کار حسمان که بعضی وقتها ناجور مچ می گیرد مانده ایم...

--------------------------

من عصبانیم...من نمی دانم از چه عصبانیم...یکی بیاید که من از دستش عصبانی شوم...

 

بیخود نیست...

با داداش کوچیکه قهرم...امشب که تو رستوران دیدمش رومو کردم اونور...کاش حالش کلی گرفته باشه چون من هدفم واقعا همین بود:دی مامان میگه  اخلاقت خیلی بده خیلی بد! این داداشته...آره این اخلاق بد رو دارم که واسه یکی که دوسش داشته باشم از جونم تا می تونم مایه می ذارم..داداشم باشه که خیلی بیشتر!‌ اما وقتی ببینم نامردی می کنه داداشم که باشه خیلی بیشتر کینه ای و گند می شم! بیخود نیست هیشکی منو دوس نداره:پی

پ.ن: بابا سفارش کرده بود تیپ نرنیا. هنوز از شربتی که توی گلوم گیر کرد سرفه می کنم..

من مسافرت می خوام:((