شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

از قبل امتحان هم خوب نبودم..اما انقدر امتحانو خراب کردم که الان فقط می تونم به سردرد وحشتناکم فکر کنم... 

 

من منتظرم.

اشتباه

نگ پرسید ناراحتی؟ 

دروغ گفتم. 

پرسید : به خاطره نبودنش ناراحتی ؟

اول دروغ گفتم. 

اما بعد گفتم یکم. 

که بازهم دروغ بود. 

 

از اول دست خودم نبودم..آمدم کمی کنترلش کنم..خودم را می گویم و احساس عجیبم را...همه چی را خراب کردم...حالا من مانده ام و یک عالمه سوال بی جواب...نمی خواست.....اما خودم گفتم...نمی توانم جبران کنم...یاد گرفتم وقتی اشتباهی می کنم چوبش را بخورم و بگذرم...مستحیل!‌ هربار جبران گرده ام اشتباه پشت اشتباه..

چوب تمام اشتباهاتم را می خورم...چوب صبور نبودنم...چوب ص  ادق بودنم...چوب به یکباره دلبستنم...

تولد

تولدم مبارک.  

حس خوبی دارم. 

فکر کنم سال خوبی باشه. امسال تولدم همه چی جدیده. دوست دارم این تازگی رو. حداقلش اینه که یکم از بی حوصلگی و فکر و خیال آدمو در می یاره.  

جمعه یه تولد کوچیک گرفتم و دوستامو دعوت کردم...یه جورایی تو رودرواسی مجبور شدم بگیرم...دوست داشتم هر کسی رو که واقعا دوست دارم دعوت می کردم و انقدر تو قید و بند کلمه زشته نبودم... 

فردا میدترم دارم.

 

پ.ن:کلی اتفاق تازه افتاده...مهمتر از همه اینکه دارم دوست می دارم. کسی رو که هر ثانیه آزارم می ده. چه عمد چه غیر عمد مهم نیست. مهم اینه که من دوست دارم دوستش بدارم  یا فکر کنم که می دارم و فقط برای مدت کوتاه و بعد هم فراموشش کنم.فکر کنم اگر کمی با هم بودیم می توانستم عاشقش باشم!

کاش می دونست چقدر برام مهمه...کاش از کله خراب من خبر داشت...اصلا وقت نکردم خودم رو بشناسونم..با همه برام فرق داشت...نمی تونم بگم چه فرقی..فقط داشت...از ثانیه ی اول...  

 

ظهر شده و واسه این هفته یه کوه کار دارم...حوصله ندارم...حتی به مامان گفتم تولد هم نمی خوام...

کار من نیست.

نمی دونم از کجا بگم و بگم که چه جوری شروع شد..آخه اصلا نذاشت من به تاریخ نگاه کنم که بفهمم کی شروع شده...نمی دونم چرا انقدر مهمه....الکی الکی...اولش انقدر بهم انرژی می داد و خوشحال بودم که هیچی برام مهم نبود..به هیچی فکر نمی کردم...اما الان فقط داره اذیتم می کنه..بدون اینکه من تصمیمی گرفته باشم..برای اولین بار اصلا دلم نمی خواد تصمیم بگیرم..من انقدر هیجان زدم که دلم می خواد برم ببینم آخرش چی می شه...من می تونم ترک بدم یا نه...شاید بزرگ ترین ریسک زندگیمه...عجیب ترین ریسک...انقدر عجیب که از گفتنش هیچ ابایی ندارم..تو این جریان هیچ کس مهم نیست...پاهام رو زمین نیست...اصلا... 

امیدوارم احساس زودگذرایی باشه...اینطور که معلومه اول عذاب کشیدنه... 

 

ته دلم حس خوبی دارم...خیلی خوب...انگار هیچ چیز دست من نیست..قسم می خورم که من رو نیرویی به جلو می بره و نمی ذاره یه لحظه درنگ کنم و شک کنم... من دیوونه شدم...این حالت طبیعی نیست و کاری از من ساخته نیست.

 

دارم یاد می گیرم عربی حرف بزنم...  

۱۰ روز تعطیلی

خب بالاخره تعطیلی ۱۰ روزه هم تموم شد..اصن نفهمیدم چه جوری گذشت....تو این ده روز کلی اتفاق افتاد..خیلی هم خوب بود...و مهم ترینش اتفاق دیشب بود...با هانی اینا رفته بودیم بیرون که قرار بود به مامان اینا ملحق شیم که بعدش افتادیم تو پالم...و بعد هانی از اینکه رفته بود تو پارکینگ تنگ حسابی عصبانی شد...و من موندم توی گندی که زدم..هر چند حسابی از خودم خندم می گیره:دی اما مهری کلی ترسوندم..گفت با این کارام خودمو می کشم! منم تصمیم گرفتم بچه ی خوبی باشم اما نمی دونم چرا نمی شه:دی 

 

اوضاع خونه مثل همیشه ست..داداشی پاش مشکل پیدا کرده..حسابی هم قاطیه و نمی خواد به خودش کمک کنه تا بهتر شه... 

 

بالاخره بابا یه شب هتل ق ص ر که کلی ازش تعریف شنیده بودیم رو گرفت و رفتیم و با یه عالمه سرماخوردگی برگشتیم..البته می شد خیلی بیشتر خوش بگذره اما حسابی سر درد گرفته بودم..داداشی هم شبش حسابی حالم رو گرفت بسکه یه هو می پرید... 

 

نمی دونم دارم چه جوری زندگی می کنم..همه ی حساب کتابام به هم ریخته! 

 

حوصله ی یونی رو ندارم..اصلا او ابدا!!

زندگی خوبه...

زندگی می تواند از این زیباتر هم باشد... 

قبلنا فکر می کردم ما آدما ..بهتره بگم ما دخترا نیاز داریم به دوس داشته شدن..اما الان فکر می کنم بیشتر از دوست داشته شدن به دوست داشتن نیاز داریم...اینو الان می فهمم...که بعد از یه مدت طولانی خالی از احساسم... 

کلی حرف داشتما..پرید یه هو.