پادشاه ظالمی بود که هر کی می یفتاد توی اون قسمت دریا و بعدش به خشکی اون طرف نجات پیدا می کرد رو نمی ذاشت به خونه ش برگرده...نمی دونم کی بود که اسیرش شده بود اما هر کی بود واسم عزیز بود و براش به هر دری می زدم که بتونه نجات پیدا کنه...به همه التماس می کردم و از همه کمک می خواستم..تا اینکه خودم هم گرفتار اون دریا شدم و رفتم به خشکی یا بهتره بگم زندان...می گفتن اگه بتونین از موجا توی دریا بگذرید می رسید به اون طرف و نجات پیدا می کنید...خیلی سخت بود اما بالاخره تونستم و با اینکه موجای بلند از روی سرم رد می شد با تقلا باز هم به اون طرف رسیدم ...اما جلو روم یه در بزرگ دیدم که جلوش نگهبان وایساده...همون پادشاه فکر اینجاش رو هم کرده بود...یه هو دیدم روی در نوشته یا حسین(یا من اینجوری فکر می کردم)...با تمام وجودم صداش کردم..هی گفتم یا حسین یا حسین..درا یه هو باز شد...همه نجات پیدا کردن...حتی اونی که برام عزیز بود و نمی دونم هنوز کیه...می گفتن مامان دوستم کمک کرده و پادشاه دیگه قدرتی نداره...اون عزیز رو هم از خوشحالی محکم بغلش کردم و بعد هم از زور سردرد از خواب بیدار شدم...خیلی در هم و عجیب بود...خیلی...
چقدر دلم گرفته از این زندگی...
دلم براش تنگه...خیلی تنگ...خیلی...خیلی...کاش می شد از ذهنم پاکش کنم
مامان اینا اومدن...
خنده دار بود..روزی که اومد تو بغلش گریه م گرفت..دلم می خواست هیشکی اونجا نبود و همینجور گریه می کردم...انقدر عصبی شده بودم که با همه دعوا داشتم...همیشه هر وقت دلتنگ یا ناراحت می شم قاطی می کنم..این یه نوعشه!
داداشی هم خدا رو شکر راه می ره..اما خب هنوز نمی تونه درست راه بره...مامان هم خیلی بهتره...شیرین و مریم هم باهاشون اومدن..با اینکه از درس انداختنم اما دوست دارم بمونن...هم مامان سرش گرمه هم خونه شلوغ می شه وقتی هستن..بعد از همه تنهایی ها خیلی می چسبه..حتی اگه امتحان برنامه نویسی داشته باشم و هیچی نخونده باشم..
می بینی سجاد خوابت تعبیر شده:دی
الانم مثلا موندم خونه درس بخونم و همه رفتن...
با همه ناراحتیا حس آرامش دارم...
نمی شه هر کاری می کنم دوری مامان رو به روی خودم نیارم نمی شه...امروز که زنگ زده بود از بغض نمی تونستم جوابشو بدم..نمی دونم شاید این سه هفته خیلی سخت بوده..و دوری مامان بابا فقط یه بهانه ست تا من خودمو بیشتر لوس کنم...
عروس خانوم ما هم نمی یاد ..حالا بگین خواهر شوهر بازی در نیارم...من که از خدامه نیاد:دی اما خب داداشم گناه داره..اون غصه بخوره انگار من غصه می خورم:(..
دلم خیلی پره خیلی!!!!
امروز از صبحش حرص در آر بود...به فدیلا گفتم ساعت ۱۰ بیدارم کنه...یه بار ۶:۳۰ یه بار ۷:۳۰ یه بار ۸:۳۰ و آخر سر هم ۹:۳۰ بیدارم کرد دیگه به فارسی تا دلم خواست از عصبانیت فحشش می دادم:))...صبحانه هم هیچی نخوردم و سرم به شدت درد گرفته بود...
کلاس اول از اونجایی که استادش خیلی دیوونه ست کلی خندیدیم...می گفت اگه می خواین شوهرتون رو همیشه تو خونه نگه دارین و پیش خودتون باشه غذاهای خوش مزه درست کنین مردا عاشق شکمشونن:)) به بچه ها گفتم ببینین تو رو خدا این مردا همیشه مادی فکر می کنن...بعدشم گفت این زنا رو هیچی بهشون نده فقط توجه می خوان از آدم:))بعد رای گرفت که کی فکر می کنه فقط مردا حسودن و کی فکر می کنه که فقط زنا حسودن...آخرشم گفت که قبول داره مردا حسودترن...خله واقعا..عشق اینو داره تو کلاس دعوا راه بندازه کیف کنه..تا یه چیزی هم در مورد ایران پیش می یاد یه حرفی می زنه روحیه وطن پرستی ما رو تحت شعاع قرار می ده:دی..ما هم که حساااااس کلی دعوامون می شه باهاش...خلاصه که به قول بچه ها دلقک با مزه ایه:دی
ساعت بعد سر کلاس قدا...دلم می خواست اون پسر چشم سبز دماغی رو بگیرم خفه کنم! مثلا استاد می گفت یادتون جلسه قبل دوبلیکت رو گفتم می گفت نه من یادم نیست یه بار دیگه بگو..خلاصه که انقدر سوال کرد که اعصابمو خورد کرده بود...هر کاریم کردم امتحان رو عقب ننداخت...
بعدشم که کلاس سه ساعته برنامه نویسی..که به اندازه ۱۰ ساعت از آدم کار می کشن...اولش که امتحان بود و داغون دادم...بعد هم استاد اومد و گفت یه میتینگ دارین باید بعد از کلاس برید اونجا..منم که گفتم به درک نمی رم ببینم کی می خواد منو بندازه:دی (معلومه کی!دکتر آرمین!)
حالا من با سه تا امتحان و یه عالمه کار ..با کلی اعصاب قاطیو خستگی و کوفت و زهر مار نشسته م منتظر ! که چی بشه؟؟ که یه کشف بزرگ کنم و بعدش بیخیال همه چی بشم! این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!
پستای من شده تعریف کردن غم و آه و ناله....ا
می شه گفت خوشحالم...خدا رو شکر پای داداشی خوب شد و خواب منو مامان تعبیر شد...اما ماهیچه هاش ضعیف شده و نمی تونه فعلا راه بره...
دیشب واسه مامان خواب دیدیم...تو بغلش خیلی گریه کردم...می گفت خوب خوبه...منم مطمئنم که خوبه...باید خوب شه زودی..دلم واسش خیلی تنگه...کاش خودم الان تو بیمارستان پیشش بودم...مطمئنم باهام خیلی آروم می گرفت...میمیرم واسه مهربونیاش...
تو خواب با زن داداشی هم دعوام شد...شاید چون دیروز از دستش خیلی ناراحت شدم...همه این ناراحتیا انقدر جمع شده که می خوام اصلا نبینمش...اینجا فقط از نبود اون خوشحالم..می دونم اخلاقم خیلی گنده خیلیم بد جنس و بد ذات و... اما خیلی سعی کردم که پلید نباشم و نشده! هر اکشنی یه ری اکشن داره و منم بد ری اکشن می یام!
چند روزه تو خونه خیلی تنهام..داداش کوچیکه هم که همش بیرونه...سکوت خونه و فکر و خیال نگرانی بدجوری سراغ آدم می یاد...نمی تونم درس بخونم...هیچ کاری نمی تونم بکنم...
یعنی خدا هنوز منو دوست داره؟