شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

از اونجایی که...

از اونجایی که وقتی من قاط می زنم کلی ترسناک می شم و حتی با یه لبخند هم پاچه می گیرم بابا منو برد گردش!!! زن داداشم می خواست بره فرودگاه استقبال خانواده ش که سه روز رفته بودن کیش (نخند دهه!)  و من بابا رو همراهی کردم یعنی بابا منو برد گردش که یکم از اون حالت گازگیری در بیام. اینم بگم که ما عروسمون رو خیلی دوست داریم خیلی.

من موندم چرا می گن فیلم روز سوم گریه داره؟ من که از اول تا آخرش خندیدم..فقط اونجایی که رسول مرد ناراحت شدم یخده...شیرین هم چون عشق حامد بهداد بود واسه اون ناراحت شد و گفت درسته که نقشش بد بود اما حیف بود:)) منم دلم واسه دوست پسرش سوخت که چه هووی ایکپیری گیرش اومده:دی

خیلی نگران یه ماه و نیم دیگم که ترم شروع می شه و من هنوز نتونستم برنامه نویسی بردارم...فکر کنم روز آخر که برگردم باید برم آویزون استادش بشم که به زورم شده منو راه بده سر کلاسش..خدا رو شکر استادش جوونه و بعلهههههه :دی یادم بندازین حسابی تیپ بزنم و اون عطر خوشبوام رو بزنم:دی ای خداااا یکم به من استعداد پاچه خواری بده..فقط بلدم خودمو بگیرم همین! به قول یکی از پسرا که می گفت آدم از همین گند اخلاقیت خوشش می یاد..حالا آخه نمی شه که واسه استاد بد اخلاقی کرد..منم تو این قضیه لبخند و ناز و عشوه و دلبری صفرم صفر! کسی نیست به من یاد بده؟؟؟‌:((

 

قابل توجه دوستان!

من بالاخره از خونه رفتم بیرون...به مدت ۳  ۴  ساعت..با شیرین و الناز رفتیم روز سوم رو دیدیم و  سوپر استار یه شامی زدیم به معده و اومدیم خونه...با اینکه خیلی کم بود اما کلی روحیه گرفتم..دلم خیلی واسشون تنگ شده بود خیلییییییی...

واسه پایینی کامنت بذارید.

من همچنان...

دیشب داشتم نوشته هایی که بعد از رفتنش نوشتم رو می خوندم...تا تونستم گریه کردم..نمی دونم چرا انقدر غمگین نوشته بودم..از این نوشته هایی که اشک آدمو در می یاره:دی...

بیخیال!‌

من همچنان تو خونه به سر می برم..اما دو بار هم رفتم دکتر...اینا رو نمی گم که دل کسی واسم بسوزه هاااا. این که دبی کلی تنهاییم کاملا تابلوه و ما یه عالمه سعی می کنیم درس بخونیم...دلمون خوشه به این دو ماه و نیم که می یایم ایران و می ریم مسافرت..می ریم می گردیم...می ریم مهمونی...می ریم دماوند دسته جمعی و...حالا وضعیت ما چیه؟؟؟ آقا داداش افتاده پاش شکسته و هیچ جا نمی تونه بیاد!!!!..بابا هم مسافرته!‌ منم که یه هو می زنه حالم گند می زنه به همه چی...خب نتیجه اینکه: تابستان در خانه در ایران با کلی امید و آرزو کلی داره خوش می گذره.

اینا که ناشکری نیست هست؟؟؟:دی

دیروز روز خنده داری بود...کلی آدم اومد دیدن داداشم...یه هو همه با هم می یان...دقیقا ۴ تا از دوستام هم زنگ زدن که چی؟؟؟؟؟ بیا با هم بریم بیرووون...منم از یه طرف دیدیم مامان قشنگم دست تنهاست و خودمم حس بیرون رفتن ندارم و هر کسیو یه جور پیچوندم...حالا امروز نه کسی می یاد اینجا ننه دوستی هست که باهاش بریم بیرون...می دونم اینا بهانه ست..من که مثه آدمای کاملا دپسرده (ادغام افسرده و دپرس:دی)  حوصله هیچی ندارم...

 

 

غر غر غر

واقعا حرفی ندارم...

این معده لعنتی منم امون نمی ده!‌ کافیه یکم عصبی بشم اونوقت تا چند وقت پدرمو در میاره.. رانیتین هم که انگار نه انگار!‌نخورم سنگین تره مثکه...امشب یه هو فشارم افتاد و ولو شدم تقصیر خودمه! دکتر گفت که باید سرم بزنم گفتم نمی خوام درد داره:دی...دلم واسه مامان می سوزه...من که از این ور یه هو حالم بد می شه...بابام هم که نیست..داداشم هم که بهانه گیری های خودشو داره...

دکتر گفت مسموم شدم..اما من می دونم از چیه..من هر وقت اعصابم بهم می ریزه می زنه به دستگاه گوارش...استرس این چند وقت هم کم نبوده...مشکل روحی روانیه :دی خدایا چرا من به یه مو بندم؟؟؟‌ پیلیز منو قوی کن!

وای خدایا من مسافرت می خوام..من دیوونه شدمممم!!!

دیدی حرفی نداشتم؟؟ همش غر بود..به قول پویا همش ناشکری...

باشه خدا شکرت!!!!!!

 

 

هیشکی منو دوست نداره..حتی خودم.

هر چند وقت یه با این حس می یاد سراغم...یه چیزی شبیه این که هیچی واسم مهم نیست..حسه بی اهمیتی...و خب این عکس العمل یه جور عصبانیت درونیه!!!

I can't help myslef

عصری رفتم بیمارستان و یکم با داداشم سرو کله زدیم...فقط می خواستم شادش کنم و یکم بهش برسم..چند تا جوکم بهش گفتم و کلی خندید و کلی بادش زدم بس که اتاقشون گرمه و این بیمارستان کوفتی یه کولر درست حسابی نداره اینم تبش بالاست همش گر می گیره..همش منتظر زنش بود که بیاد...می گفت دلم واسش تنگیده پس کجاست...آخ آخ چقدر این داداش من زن ذلیله:دی

 هم اتاقی داداشم یه آقای پیره که دکترای حقوق داره و می گه کل دنیا رو گشته و خدایی خیلی حالیشه..منم که مرده ی آقا پیرام:ذی نمی دونم چرا اونا هم از من خوششون می یاد:دی بهم می گفت چقدر شما با شخصیتی از قیافت کاملا معلومه درس خونی..و لبخند هایی که تحویل هم می دادیم حالا خوبه بابام نبودا:دی

عصری هم اومدم خونه و هیچ کس نبود...حسابی دلم بیرون می خواست..به هر کی فکرشو می کردم زنگزدم و آخر هم جور نشد...زدم لیلا آخر ...گفتم من دارم د می کنم تو خونه تورور خدا بیا اینجا یا بیا بریم بیرون...خلاصه رفتیم بیرون و دوستشم اومد...اصلا خوش نگذشت...اصلا!!! این دوستش همیشه ادا در می یاره و روز ما رو خراب می کنه...