کی دوست داره تو دانشگاه جلو یه عالمه آدم که نمی شناسنش گریه کنه؟...دست خودم نبود وقتی یاد عرقای روی پیشونی بابا می یفتادم که از قلب درد صورت و موهاش خیس خیس بود نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم...وقتی پسر عمه م که به تصادف اومده بود اینجا و گوشی بابا رو برداشت و گفت بابات داره آنژیو می کنه می تونم جلو خودمو بگیرم؟...
نگ نذاشت ناهار نخورده برم بیمارستان..وقتی رفتم بابا خواب بود...دوباره زدم زیر گریه...یاد صدای مامان افتادم که از ایران زنگ زده بود و می گفت فاطمه تورو خدا بگو باباش چش شده...یه هو بابا چشماش رو باز کرد و خندید و گفت وا چرا گریه می کنی؟ پرسیدم خوبی؟ خودشو لوس کرد...معلوم بود بیحاله و نمی تونه حرف بزنه..اما همیشه به ما روحیه می ده تحت هر شرایطی...نشستم یکم از نذری که صبح کرده بودمو کنارش خوندم هر دفعه هم چشماشو باز می کرد می گفت پاشو برو خونه مگه بیکاری اینجا نشستی...باید انقدر می شستم تا می تونستم حرف بزنم..از بغض صدام در نمی یومد...می گفتن به خیر گذشته...دو تا رگش گرفته بوده...می ترسم...بابام همه چی این خونواده ست...رنگ پریدش واسه همه درده...مگه من طاقت دارم ببینم ناله کنه و عرق بریزه؟ چشمای خوشرنگش رمق نداشت..به زور می خندید...می دونم درد داشت اما وقتی ازش پرسیدم گفت درد ندارم...بابایی زود خوب شو صدات همش تو گوشمه...صدای نمازت باید تو این خونه بپیچه...عاشقتم...
فردا عیده...خاله می گفت خدا رو شکر کن این عیدی بزرگی بوده که خطر رفع شده...خدایا شکرت..
امروز روز اول دانشگاه بود...
خیلی انرژی مصرف کردم...دیگه نا ندارم جم بخورم از پا درد...تمام واحدام بهم ریخته ست! کاش خودش یه جوری درست می شد!
همه بودن..همه با همون نگاه ها هنوز بودن!
نگ با همون روحیه شاد و شنگولش و الان شادترش...ایشالله که آدم خوبی باشه...عشق نو زیباترش کرده بود و خنده هاش از ته دل بود...دلش می خواست زودتر برسه خونه تا باهاش حرف بزنه...دوران قشنگی داره و باید براش تازه باشه...مردم انقدر تو گوشش خوندم که تو رابطه ش راه کج نره و یه جوری بره جلو که به بن بست هم نخوره...
سروی هم هنوز با همون روابط اجتماعی قویش و شهرتش راه می ره و سلام می کنه...با همه اتفاقات گذشته دلم براش تنگ شده بود..خیلی..
مسی که انقدر محکم بغلم کرد که فهمیدم چقد دلش منو می خواسته:دی هنوز دنبال ای گرفتنه و استاد خوب و همینجور استرس داره..کلی هم خوشتیپ کرده بود!
امیر رو که دیدم کلی خوشحال شدم...فکر نمی کردم برگشته باشه...موهای کوتاه بهش می یومد...
دماغ اون پسره ضایع هم که کلی حس بدنسازی بهش دست داده برگشته به حالت اولش انگار نه انگار که عمل کرده:دی
نگ تا دیدش گفت فاطمه ببین عشقتم اومده. کلی حرصش در اومده بود که چرا جوری نشسته که روبه روی من باشه...جالبیش اینجا بود که من هر چی چشم می نداختم نمی دیدمش...دیگه از دیدنش حالم بد نمی شه...خیلی بی تفاوتم.
دیگه ممم آها مونا دماغشو عمل کرده بود و خیلی ماه شده بود. یکی از دخترای فشن هم دیدیم که موهاشو صورتی کمرنگ کرده بود. مثه عروسک شده بود.سروی می گفت اگه مامانم ببینش می کشه منو که این کیه باهاش دوستی:دی
یه استاد آلمانی دارم که مثه چوب می مونه هم هیکلش هم اخلاقش! خیلی ترسناکه خیلیی:(
امروز فقط سر یه کلاس رفتم پس بیشتر از این از استادام نمی دونم:دی