امروز خیلی خندیدیم...
چشمها و احساسم هیچ وقت اشتباه نمی کنند...من خیلی بدم که انقدر خوش اخلاق و با نمکم...می دانم که خیلی دوستم دارد(این هم می دانم که خیلی خود شیفته ام:دی)...کاش می توانستم بپذیرمش...صداقت و احساسش زیباست...چقدر خجالت کشیدم وقتی گفتم نخور چاق می شی مگه تو رژیم نیستی:دی...نمی شد حالا نمک نریزیم؟ بامزه تلافی می کند...وقتی می گوید فاطمه هم هست تو ماشین جا نمی شیم..و من می گویم اگر فکر می کنی عذاب وجدان گرفتم سخت در اشتباهی تو بدو دنبال ماشین تا غذات هضم شه اونوقت جا می شیم..وقتی بابایم نیست خیلی کل کل می کنیم..بابا که هست جرات نداریم مزه بریزیم..بابا جریان را می داند...من هم نمی توانم روی او فکر دیگری بکنم...خیلی سخت است...آنوقت دیگر با کی کل کل کنم و حالش را بگیرم؟؟؟
پ.ن: خیلی نوشتم..اما رفت توی چرک نویس...این را نوشتم که امروز یادم بماند...امروز و انعام خواندنش.
خوبه میخندی و خوب است میخندانانی...یه کتک پارتی راه بنداز بیایم دعوا کشون
حالا فرض کن ما کتک پارتی هم گرفتی تو که غزل خداحافظی خواندی رفیق:(
:)... خوبه...بخند... خنده رو الکی نگفتن که بر هر درد بی درمان دواست..به جان خودم
امیدوارم:)
وای که چقدر این کل انداختن ها و این شیطنت ها می چسبه. ولی من در اکثر مواقع اون به اون عذاب وجدانه دچار می شم.
واسه چی؟ من که ندارم:دی
من کامنت می گذارم.پس هستم :دی
آره باید یادت می نداختم که من علم غیب ندارم.