شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

یه امشب شب عشقه...

خیلی وقت بود حرف می زدیم..میخواست همدیگر را حتی شده نیم ساعت هم ببینیم...دیروز با همه حس های بد و نگرانی هایم دیدمش...نمی دانم چرا هیچ نظری ندارم...درست یا غلطش را نمی دانم اما حسم خوب ست! واقعا از فکر کردن خسته ام...می رویم تا روزها بگذرند...

می دانم می دانم...من برای همه ناراحتی ها بدترین راه را انتخاب کرده ام...اما تو دیگر گیر سه پپیچ نده!

این هفته که تمام شود هفته دیگر می رویم مشهد و دو روز بعد از برگشت هم می رویم همان جا که بودیم...شهری که با همه خوبی ها و آرامشش انگار که شهر مرده هاست...انگار که خودت را پیدا می کنی و دلت را گم می کنی و هر چه که چشم می اندازی غریب و غریب تر می شوی.

نظرات 4 + ارسال نظر
سجاد دوشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 08:41 ق.ظ

و احتمالا دیگه بعد از این حتی باهاش حرف هم نخواهی زد!!!

نرگس سه‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 11:31 ب.ظ http://azrooyesadegi.blogsky.com

چطوری یا نه؟

مزگ قسطی چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 12:02 ب.ظ

از همین نقطه ای که قراره توش دوشفنگ به کولم بیاندازم و راهی یک جای خوش اب و هوا بشم بهت ژیشنهاد میدم راهی اون خراب شده یعنی مشهد نشی...اگرم میشی تنها حول و حوش حرم بژر و جای دیگش نرو...بد دور و زمونه ایه

فاطمه پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 12:02 ق.ظ

به سجاد: نه حرف زدم.
به نرگس: یه طوری...
به مرگ قسطی:‌ منم واسه حرم می رم...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد