خیلی وقت بود حرف می زدیم..میخواست همدیگر را حتی شده نیم ساعت هم ببینیم...دیروز با همه حس های بد و نگرانی هایم دیدمش...نمی دانم چرا هیچ نظری ندارم...درست یا غلطش را نمی دانم اما حسم خوب ست! واقعا از فکر کردن خسته ام...می رویم تا روزها بگذرند...
می دانم می دانم...من برای همه ناراحتی ها بدترین راه را انتخاب کرده ام...اما تو دیگر گیر سه پپیچ نده!
این هفته که تمام شود هفته دیگر می رویم مشهد و دو روز بعد از برگشت هم می رویم همان جا که بودیم...شهری که با همه خوبی ها و آرامشش انگار که شهر مرده هاست...انگار که خودت را پیدا می کنی و دلت را گم می کنی و هر چه که چشم می اندازی غریب و غریب تر می شوی.
و احتمالا دیگه بعد از این حتی باهاش حرف هم نخواهی زد!!!
چطوری یا نه؟
از همین نقطه ای که قراره توش دوشفنگ به کولم بیاندازم و راهی یک جای خوش اب و هوا بشم بهت ژیشنهاد میدم راهی اون خراب شده یعنی مشهد نشی...اگرم میشی تنها حول و حوش حرم بژر و جای دیگش نرو...بد دور و زمونه ایه
به سجاد: نه حرف زدم.
به نرگس: یه طوری...
به مرگ قسطی: منم واسه حرم می رم...