انقدر از دست بابا عصبی شده بودم که دست خودم نبود....قهرم!
بچه های دختر عمه م اینجان...مامانشون حالش بهم خورده و بابا رفت دنبالشون و آوردشون...بهش گفتم مامانت چش بود؟ قفل می کرد؟ گفت نه!گفتم تشنج شد؟ گفت نه گفتم غش کرد گفت نه!گفتم پس چی؟ گفت نمی دونم یه هو حالش بد می شد سر درگم می شد...گفتم ناراحت نباش چیزی نیس...مامان من هفته پیش غش کرد و قفل هم کرد...یکم هم تشنج گرفت..تا دلت بخواد ما از این چیزا دیدیم...چند بارش هم خونه تنها بودم...حتی گریه هم نمی تونستم بکنم....هیشکی هم نبود ما رو دلداری بده و بیاد دنبالمون....
دارم یه هفته زودتر می رم...راجع بهش خیلی حرفا دارم..رفتن خیلی خوبه...اما مامان باهام نمی یاد و من نمی دونم با دوریش چی کار کنم:(
فردا مهمونا می یان اینجا و پس فردا هم می ریم مشهد...امسال انگار فقط به شوق حرم می رم وگرنه دلم دیگه مسافرت دسته جمعی نمی خواد!
دعا کن...
تجربه ی نگهداری از همچین بچه هایی رو که بابا یا مامانشون قاط زدن رو دارم...اصلا جالب نیست...راستی میای شهر ما مواظب شمع هات باش!!!
helloooooooo???
شونصد و پنجاه و دو بار اومدم اینجا به امید پست جدیدی که حرفی داشته باشم بگم دیدم همون قبلیه..حتما باید بیام غر بزنم که من الان هیچی در مورد این نمیتونم بگم تا شما یه اپدیت جدید بنمایید آیا؟؟؟