مثه شبای جمعه دلم گرفته...
امروز با بچه ها حرف از عشق بود...بهشون گفتم که چه جوری حس تنفر پیدا کردم و ای کاش این حس به بی تفاوتی تبدیل می شد...گفتم که چه جوری دلم می خواد یه چیزی می شد که می تونستم انتقام بگیرم...به خاطره همه احساسم. به خاطر همه صداقتم!
---------------------
همه جا می گفتم که تو هیچ کلاسیم به جز کلاس تاریخ عرب ایرانی نیست...همین امروز بعد از دو هفته سر کلاس رفتن فهمیدم تو کلاس دیجیتالم دو تا پسر ایرانی هست که یکیشونو دخترای عرب بهم معرفی کردن!!! یکی دیگه هم گروهی آزمایشگام شد که وقتی فارسی باهام حرف زد تا چند ثانیه با تعجب نگاش می کردم! وقتی ازش پرسیدم سال چندمه و خواست که حدس بزنم حسابی ضایع کردم! خب قیافه ش کوچولو بود من از کجا می فهمیدم ترم آخرشه و این درس رو دوباره گرفته...
--------------------
نمی دونم تو این تابستون چی شده که همه بچه ها فکر می کنن دماغم رو عمل کردم!! بعد که می گم نه بابا همونه!می گن پس یه تغییر اساسی کردی... فکر کنم کاملی چهارمین نفری بود که پی تغییر اساسی می گشت...کاش یکی هم توی این احساس لعنتی دنبال تغییرا یا بهتره بگم خرابی ها بگرده...
--------------------
اینجا هم که ساکت تر از این اتاق طلسم شده !