همه چیش از یخه و دماش ۶- درجه ست.یه پالتوی گرم و بلند با کفش اسکیمویی بهمون دادن که یخ نزنیم...بعد هم تو لیوانایی که از یخ درست شده بود شربت آوردنگ...خیلی جالب بود قسمتی که با لب تماس داشت آب می شد اما بعد از چند دیقه حس می کردی لبت سره و آلبالویی شده:دی..تا تونستیم عکس گرفتیم و با مسول اونجا کلی رفیق شدیم بسکه ازش خواستیم باهامون عکس بگیره!آخرش هم گفت می خواد با مبایلش عکسامونو بگیره داشته باشه:دی (اربکستانی بود و هندسام!!!)
بهار رفت...دیروز و امروز همش باهاش بودم و خوشحالم که می گفت این دوروز آخر که باهام بوده کلی بهش خوش گذشته...اما مثه همیشه نبود...مخصوصا امروز..
پ.ن: هم گلوم درد می کنه هم سرم...می بینی جنبه سرما نداریم!
پ.ن: سه چهار روزه ازش بی خبرم..مبایلش هم خاموشه...نگرانم...نکنه اتفاقی افتاده؟:(
کجا بود اینجا که گفتی؟
وااااااااای.لیوان یخ؟؟؟ پوست لب بچسبه به یخ؟ :((
چه خوب... مامانم اینا اخر هفته دارن میان اونورا...هی گفتم منم ببرید ...هی گفتن ما اونجا کار داریم تو حوصله ات تو هتل سر میره...من هی گفتم بابا من اونجا کلی دوست دارم...یه گلی دارم..گفتند نمیشه...بعد کاشف بعمل اومد مامان و بابا هوس مسافرت دو تایی زده به کله اشون (سر پیری و معرکه گیری :دی)...بهرحال رفتی این جاها جای من بدبخت میرزا پایان نامه بنویس رو هم خالی کن
منظور از گلی همانا فاطمه خودمان بید و گلی سابق :دی