اومده بود خونمون و با بابا کار داشت...طبیعیه همیجوری هم زیاد می یاد خونمون...انگار که من تازه برگشته بودم ایران... گفتن که با زنش اومده...هاج و واج از همه می پرسیدم جدی زن گرفته؟ پس چرا ما خبر نداشتیم؟ و یه بغضی ته گلومو گرفت...بغضی که هر چه می گشتم دلیلی براش پیدا نمی کردم! چادر سرم نبود و از مامان خواستم که از همون دم در بپرسه چی کار داره و دعوتش نکنه بیاد تو...فکر کنم نمی خواستم ببینمش...از پشت در شیشه ای می دیدم که با یه دختر خیلی ناز و خنده رو با چشم های درشت که چادر مشکی هم سرش بود اما معلوم بود خیلی شیطونه تو حیاط وایساده...داداشی رفت تو حیاط و با زنش شروع کرد خوش و بش کردن انگار که از قبل می شناختش...خودش تنها وارد خونه شد و منم رفتم اتاق کنار پذیرایی...درست اومد روی زمین کنار در همون اتاق نشست و شروع کرد به احوال پرسی... منم دنبال چیزی برای سر کردن بودم که از اون دخمه نجات پیدا کنم که یه چادر تو خونه ای بود...در باز بود و اصلا حواسم به اون و آیینه رو به روی در نبود که داشت از تو آیینه موقع چادر سر کردن نگاهم می کرد و من در تلاش که برم اونورتر پیدا نباشم اما نشد و با صدای بلند گله آمیز صداش کردم و گفتم ووااااااا .... شروع کرد به خندیدن..همون خنده ای که همیشه موقع اذیت کردن صداش آدمو حرص می ده...همه می پرسیدن چی شده مگه؟ که خودش یه جوابی سر هم کرد و داد...اونجا نموندم و رفتم دم در تا زنش رو ببینم که همون موقع بلند شد و رفت...ماشین هم خریده بود و با هم سوار شدن و رفتن!
نمی دونم چرا خوابش رو دیدم...طبعا باید خوشحالم باشم از سرو سامون گرفتنش...اما نبودم و دلم گرفته بود...
این خوابا همه اش چپه...بخدا راست میگم :دی
چقدر جذاب و خوندنی بود فاطمه جان راستکی حالکردم یه تبسم رفت روی لبهام نمی دونم یاد خودم یاد قدیم و ندیم ها افتادم....
کاش واقعا چپ باشه همه ی این خواب ها....