پستای من شده تعریف کردن غم و آه و ناله....ا
می شه گفت خوشحالم...خدا رو شکر پای داداشی خوب شد و خواب منو مامان تعبیر شد...اما ماهیچه هاش ضعیف شده و نمی تونه فعلا راه بره...
دیشب واسه مامان خواب دیدیم...تو بغلش خیلی گریه کردم...می گفت خوب خوبه...منم مطمئنم که خوبه...باید خوب شه زودی..دلم واسش خیلی تنگه...کاش خودم الان تو بیمارستان پیشش بودم...مطمئنم باهام خیلی آروم می گرفت...میمیرم واسه مهربونیاش...
تو خواب با زن داداشی هم دعوام شد...شاید چون دیروز از دستش خیلی ناراحت شدم...همه این ناراحتیا انقدر جمع شده که می خوام اصلا نبینمش...اینجا فقط از نبود اون خوشحالم..می دونم اخلاقم خیلی گنده خیلیم بد جنس و بد ذات و... اما خیلی سعی کردم که پلید نباشم و نشده! هر اکشنی یه ری اکشن داره و منم بد ری اکشن می یام!
چند روزه تو خونه خیلی تنهام..داداش کوچیکه هم که همش بیرونه...سکوت خونه و فکر و خیال نگرانی بدجوری سراغ آدم می یاد...نمی تونم درس بخونم...هیچ کاری نمی تونم بکنم...
یعنی خدا هنوز منو دوست داره؟
پلید نیستی که...فقط اعصاب معصاب نداری :دی
همه خوبن؟مطمئن؟
ای خواهر شوووووور!!:))
این هم میگذره...(خیلی جمله شعاری ایه..اما حقیقتیه نه؟؟)