مامان اینا اومدن...
خنده دار بود..روزی که اومد تو بغلش گریه م گرفت..دلم می خواست هیشکی اونجا نبود و همینجور گریه می کردم...انقدر عصبی شده بودم که با همه دعوا داشتم...همیشه هر وقت دلتنگ یا ناراحت می شم قاطی می کنم..این یه نوعشه!
داداشی هم خدا رو شکر راه می ره..اما خب هنوز نمی تونه درست راه بره...مامان هم خیلی بهتره...شیرین و مریم هم باهاشون اومدن..با اینکه از درس انداختنم اما دوست دارم بمونن...هم مامان سرش گرمه هم خونه شلوغ می شه وقتی هستن..بعد از همه تنهایی ها خیلی می چسبه..حتی اگه امتحان برنامه نویسی داشته باشم و هیچی نخونده باشم..
می بینی سجاد خوابت تعبیر شده:دی
الانم مثلا موندم خونه درس بخونم و همه رفتن...
با همه ناراحتیا حس آرامش دارم...
همیشه خوش باشی خانوم...ایول سجاد...سجاد جدیدا واسه من خوابی چیزی ندیدی؟؟؟؟:دی
خدا رو شکر :)