پادشاه ظالمی بود که هر کی می یفتاد توی اون قسمت دریا و بعدش به خشکی اون طرف نجات پیدا می کرد رو نمی ذاشت به خونه ش برگرده...نمی دونم کی بود که اسیرش شده بود اما هر کی بود واسم عزیز بود و براش به هر دری می زدم که بتونه نجات پیدا کنه...به همه التماس می کردم و از همه کمک می خواستم..تا اینکه خودم هم گرفتار اون دریا شدم و رفتم به خشکی یا بهتره بگم زندان...می گفتن اگه بتونین از موجا توی دریا بگذرید می رسید به اون طرف و نجات پیدا می کنید...خیلی سخت بود اما بالاخره تونستم و با اینکه موجای بلند از روی سرم رد می شد با تقلا باز هم به اون طرف رسیدم ...اما جلو روم یه در بزرگ دیدم که جلوش نگهبان وایساده...همون پادشاه فکر اینجاش رو هم کرده بود...یه هو دیدم روی در نوشته یا حسین(یا من اینجوری فکر می کردم)...با تمام وجودم صداش کردم..هی گفتم یا حسین یا حسین..درا یه هو باز شد...همه نجات پیدا کردن...حتی اونی که برام عزیز بود و نمی دونم هنوز کیه...می گفتن مامان دوستم کمک کرده و پادشاه دیگه قدرتی نداره...اون عزیز رو هم از خوشحالی محکم بغلش کردم و بعد هم از زور سردرد از خواب بیدار شدم...خیلی در هم و عجیب بود...خیلی...
چقدر دلم گرفته از این زندگی...
دلم براش تنگه...خیلی تنگ...خیلی...خیلی...کاش می شد از ذهنم پاکش کنم
...