ورقه های چرک نویسی که چند تا برنامه روش نوشته بودم رو یکی یکی بیرون می کشیدم..تپش قلبم بند نمی یومد. ورقه های رو با حرص مچاله می کردم و احساس درد توی دستام حس خوبی بهم می داد..حداقلش تپش قلبم رو فراموش می کردم...
درس بخونم که چی؟ یکی اینو به من بگه...این همه برم و بیام هر روز..بابا با جون و دل این همه هزینه کنه ...به خاطر درس و دانشگاه عید نداشته باشم تابستون نداشته باشم..روز اول نوروز سر کلاس باشم و وقتی همه مسافرتن امتحان داشته باشم...برای مراسم داداشم نباشم و نصف سال تنها باشم و توی خونه پشت این لپ تاپ لعنتی یا تایپ کنم یا بخونم یا آهنگ گوش کنم..بعد چند سال دیگه هم که ازدواج کردم آقای بالاسر دستور بده که نمی شه کار کنی خوشم نمی یاد زنم کار کنه...دلیلاشون که به خودشون مربوطه و انقدر منطق مردانه درش هست که ما زن ها نمی تونیم درک کنیم...
درس بخونم که چی؟ این همه جوونیمو بذارم واسه یاد گرفتن چیزی که دوسش دارم و آخرشم برم آشپزی کنم و یادم بره که درسیم خوندم؟؟؟...هدف واسه ما زنا یعنی کشک!!! آرزو داری پیشرفت کنی؟ نمی شه پس کی بچه رو بزرگ کنه؟ آدم وقتی دو تا کارو با هم انجام بده به یکیش درست حسابی نمی رسه. زن که نمی تونه هم بیرون کار کنه هم تو خونه کلفتی کنه بعدش هم بچه داری کنه..بچه بد تربیت می شه...
اوووه چه رویاها داریم ما دخترکان بیچاره...فکر می کنیم شوهر می کنیم و می شه واسمون دوست..همسر...کنارمون می یاد کمکمون می کنه که خودمون باشیم...دیگه اون دوران گذشته که زن کلفت باشه...شوهرم منو آدم حساب می کنه و توی قفس زندگی زناشویی دست و پامو نمی بنده...مثل یه پرنده آزادم و می تونم درسمو ادامه بدم و راضی باشم...همش رویاست...
مرد مرد مرد.....
زندگی فقط دوست داشتن دیگری نیست...پس خودم چی؟
بشین درستو بخون بچه..غر نزن...وقتی خوندی و رفتی بالا می فهمی که چه کردی ::))
اگه خواهر منم می خواست به همین حرف ها اهمیت بده و درس نخونه،الان با یه بچه و یه شوهر غرغرو و ظرف شوری و لباس شوری و هزارتا چیز دیگه،به این فکر نمی کرد که کآرآموزی رو می تونه بره گوگل کار کنه،شایدم اونجا استخدام شد :)
اگه اراده داشته باشی،هر مشکلی رو از سر راه برمیداری دختر جون :)
خواهرم اینجا شریف درس خوند.ولی سر پروژه ی لیسانسش دوستش نامردی کرد و خودش تنبلی،دوستش کار این رو تحویل داد و خواهرم مدرکی نگرفت.اونجا با یه بچه ی یه ساله شروع کرد به درس خوندن.و یه شوهر که باید شام و ناهارش همیشه حاضر بود.الان بچه اش سه سال و نیم شه.اونقدر با تربیت و حرف گوش کن و نازه که آدم حظ می کنه.شوهرش دیگه ازش همیشه غذا نمیخواد.چیزی که 7 سال ازش خواسته بود.لیسانسش امسال تموم میشه اگه خدا بخواد.اگه نمره هاش خوب باشه میره فوق.فقط ِ فقط چون خواست.
حالا تو میخوای سر چیزی که نه باره نه به داره،بزنی همه جیزو داغون کنی؟همه چیز رو می تونی عوض کنی...آروم...آروم...
وبلاگ هم فیلا تعطیله.از بس همه ی خانواده می خوندنش :)
سجاد تو اگه به همه اینایی که گفتی عمیقا اعتقاد داشته باشی و بهش عمل کنی من یکی که بهت افتخار می کنم..همین ام برای همه عمرت بس که من بهت افتخار کردم :))