یه موقعی یه هو وسط راه وایمیسی و از خودت می پرسی: می فهمی داری چی کار می کنی و کجا می ری؟؟؟
نمی فهمی..فقط قدمهات رو تندتر و تندتر بر می داری و دوست داری خسته بشی که فکر نکنی و زودتر برسی...
دیشب تا صبح کابوس می دیدم...اون که خواب بود..کابوس زندگی و چی کار کنم...
پ.ن: باز من تنها شدم و فکر و خیال و خل و چل بازی اومد سراغم!
تازه شدی مثل من خل و چل هاهاهااها