این روزا همش به روضه رفتن گذشت ...
خوب بود....
باز هم خواستگاری کرد و هر کاری کردم بتونم راحت نه بگم نشد که نشد...کاش خودش از حرفام می فهمید ... انقدر خوبی داره که نمی تونم دلیل قانع کننده ای براش بیارم..فقط دوستش ندارم...گفته بودم که شارلاتان ها رو دوست دارم...فکر کنم فهمیده باشد...
من چیزی گم کردم...می خوام فکر این مسافرم به کلی از کلم بیاد بیرون...دارم اذیت می شم...واسه هیچ و پوچ ...نمی یاد....اومدنش هم بی فایده و پر از دردسره...من به اندازه ی کافی کشیدم...هنوز صداش وقتی گفت خیلییییی تو گوشمه.