شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

من مسافرم رو نمی خوام.

حدقه ی چشمم درد می کنه...حتی چپ و راست و هم نمی تونم نگاه کنم!‌  

 

داداشی حالش خوش نیس...می ترسم... 

 

کاش اسماشون یکی نبود...الان بیشتر از قبل به این اسم حساسیت دارم...ناخوداگاه چشمام پر  از اشک می شه... 

 

روزی هزار بار تلقین می کنم من مسافرم رو نمی خوام. 

 

با هم گروهیم مشکل دارم...انقدر راحت اعصابم رو بهم می ریزه که داداش کوچیکه هم انقدر زود عصبیم نمی کنه!‌   

صندل هم بوی پا می گیره نمی گیره؟؟؟  بابا حال تهوع می گیرم خب! 

 

مامانش زنگ زد...مامان می گه فکراتو بکن هفته ی دیگه می یان که صحبت کنیم...چی بگم؟ بگم نمی خوام؟..آمادگی ازدواج ندارم؟...واقعا ندارم...می ترسم اصن...حوصله هیشکیو ندارم...بدم می یاد از همشوووووووووووووووون 

 

حدقه ی چشمم درد می کنه...قرار بود امشب مراقبش باشم تا بهتر شه...

 

نظرات 1 + ارسال نظر
نرگس دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 03:04 ب.ظ

خب بگو نمیخوام.... مگه زوره ازدواج... اصلا تو الان باید درستو بخونی تو رو چه به ازدواج اخه :دی
من جای تو بودم میگفتم نه...اول با خودت کنار بیا فاطمه جان... زندگی به این اسونی که خیال میکنی نیست... سعی کن بالغتر بشی خانوم :)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد