شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش... که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و زر و زورش

شکایت

مث پتک بود روسرم.... کاش واقعا خیال می کردم زندگی آسونه... 

 

اعتراف می کنم خوردم. بالغ؟؟  من بالغ نیستم می دونم همه عالم و آدم می گن اشتباه می کنم...اما هیشکی نمی دونه چرا دلم می خواد از اینجا فرار کنم...من هیچی نمی دونم فقط  می خوام به آرامش برسم...شماها که اینجا انقد راحت به بالغ بودن من قضاوت می کنین هیچی نمی دونین از زندگی من....تو خونه ی ما هیچ چیز زوری نیست...چه برسه به  ازدواج...اما راست می گی من خیلی کار دارم با خودم... من با خدا هم کار دارم...

 

من نابالغ شکایت دارم ازت خدا!‌  

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد