امروز با کیت و نگ دو ساعتی چرخیدیم...استاده بیشور کلی بهم گیر داد! حالا چش می شه من اون یکی سکشنش رو برم ...
نمی دونم چرا انقدر زودرنج شدم...از دست نگ حسابی دلخور شدم...یعنی می دونم که به خاطر خودمه و نگرانمه... حس کردم غرورم نه تنها پیش مسافرم بلکه پیش هر کس که می شناسه ش شکسته شده...می خوام غرور شکسته شدم رو برگردونم...دیگه اجازه نمی دم حتی کسایی که دوسم دارن پیش همه خوردم کنن اونم به خاطر دلم...حق نداشت خوردم کنه...شاید یه روزی منم یه جایی دل کسیو شکوندم...این روزا فکر می کنم چرا این روزگار انقدر انتقام جو؟ تقصیر رو هم بعضی وقتا می ندازم گردن خدام...
فلسفه ش چیه؟ چرا همیشه به خاطر کوچکترین حرفام و نا شکریام تنبیه های بزرگ می شم؟
دارم موفق می شم...دارم رو تفکرم کار می کنم... خدایا کمک کن.
به کیت یاد دادیم بگه دیوونه و راه می ره منو دیوونه صدا می کنه...می گه یو ار سو دیوونه عزیزم ....