با بچه ها باز رفتیم هنگ اوت ..خیلی جالب بود همه بقیه رو یه جوری پیچونده بودن و رفتیم رستوران مکز یکی و بعدم استار با ک س...خیلی خوب بود و همش در حال جنگ و دعوا بودیم مخصوصا برگشتنه تو راه دیگه کار به کیف برتاپ کردن و چنگول و اینا کشیده شد...وقتی هم برگشتیم یونی برنامه گذاشته بود واسه گروه ایرانیا..خلاصه یکم الکی شاد بودیم و پس از یک روز طولانی برگشتیم خونه..
ازم پرسید دوست داشتی شبیه چ ا رلیز ت رون بودی؟ گفتم که چی؟ گفت اونوقت من عاش ق ت بودم! آخرشم تو حرفاش گفت که خیلی ق د و یه دندم! نمی دونم چرا انقد بارم کرد...بوی خوبی نمی ده این حرفا...
می دونم دستش مش روب بود اما فکر نمی کردم مس ت باشه..بش گفتم مگه درست تموم نشد؟ گفت ببین حرفت خیلی زشته می فهمی چی می گی؟ می خوای جلو همه آدم رو خورد کنم..گفتم من سوال کردم بابا...اومدم خونه یادم افتاد از اون جا قهوه ای که دستش بود و نفسش بوی تندی می زد...متنف رم از این کثا فت کاریا!
دلم هیشکی رو نمی خواد...دارم غرور له شدم رو بدست می یارم..میترسم مثل بچه ها سر بقیه از حرصم خالیش کنم!