همه ی خوشی ها اوج داره...و روزی تالاپ می خوری زمین و حسابی دلت می گیره و یاد غم های نهانت می یفتی و یاد عش قی که قل بتو ریز ریز کرده...تحمل کوچکترین حرف رو نداری... از اینکه همه از این عش قی که داری متنفرن خسته ای...به خودت و دلت و لیاقتت شک می کنی...
نگ حرف از دو اج زد...قرار شده زنگ بزنن و صحبت کنن..وقتی بهم گفت خیلی خوشحال شدم اما اشک توی چشما م جمع شد و کلی ناراحت شد و باهم دو تایی گر یه کردیم...
نمی خوام منطقی باشم...ولم کنین تورو خدا..
دلم تنگشه...کاش بود.