تشنه ی در آغوش کشیدنش بودم... حرف هایی می زد و من انگار پشیمان از فکرهای منفی و پیش خود می گفتم دیدی من بی جهت عاشقانه و عطش وار نمی خواستمش...توی خواب باز سرد بود و دوست داشتنی... خواب هایم بی جهت نیست...
خدایا دلتنگم. گوش می کنی؟
بعضی وقت ها در اوج سختی ها تقلا می کنی نمی فهمی چه در پیش داری...مثل چند ماه پیش...مثل این چند سال اخیر...نگرانم...سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم...حتی دعا کردن هم مرا نگران می کند..خدایا چه بر سرم می آید..بیمار شدم...
جز تو پناهم نیست.