رفتم قسمت یاددا شتهای چر کنوس...چقدرحرفهایم را از ته دل وصادقانه گفته بودم...و کاش آنها را هم پست میکردم..چقدر وقتی می خوانمش از آن غریبه منزجر می شم...مهم نیس که چه کرد و چه بود مهم اینست که دیگر نیست...چقدرجنس دوست داشتنم با مسافرم فرق می کند...میترسم ازآن کلمه سه ح رفی استفاده کنم...نکند؟ هدا می گفت شاید این اشتیاق ست..شوری ست که بعد از هر سفر تورا بیشتر و بیشتر مشتاقش می کند...شایداین آن کلمه سه حرفینیست...شاید راست می گوید...
دیروز بازرفتیم هن گ اوت...هرکاری کردم خیس نشم فایده ای نکرد و بالاخره پرت شدم توی آب...و این سرماخوردگی لعنتی بدتر وبدتر شد! طال ع بی نی هم خواندیم... چقدر از مت ولدین ار دی بدم می آید.
تا ات لن تیس بردنش عجیب بود...اصلا شب زیر نور ماه عجیب شوده بود.