الان تازگی داره این حس...برام عجیب و مقدس شده...به هیچی فکر نمی کنم هیچ چیز... وحتی صداش هم آرامشه... شد۴۹ روز ...و فردا ۵۰ روز....دلخورم..اما باز خواهانم...
با نگی رفتیم مدینت..خیلی بش خوش نگذشت بسکه من هی استرس داشتم..می گفت لاغر شدم و قیافم عوض شده و به قول خودش حسابی بغل کردنی شدم! تا رسیدم هم کلی از تیپ و لباسم تعریف کرد که یه هو تق پاشنه ی کفشم در اومد...به شوخی بش گفتم واای خب نمی گفتی..فک کنم ناراحت شد..وای خیلی حرف مسخره ای زدم...
شدیدا به نگی وابسته شدم...روز به روز هم بیشتر دوسش دارم...
مامان فهمیده یه چیزیم شده...یعنی نمی دونم چرا تازه فهمیدن...من خیلی وقته اسیرم.